Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)

قرارداد خون
p12
ویو ات:(کاخ جئون،ساعت ۲صبح)
خانه ساکت بود....لا اقل از بیرون...فقط...فقط چراغ اتاق پدر خوانده...

از پنجره ی زیر زمینی که جونگ کوک یادم داده بود رفتم توش...بوی نم بود...بوی خاطرات...صدای شلاق ها صدای قر ها عربده ها....همه توی ذهنم ورق میخورد...بوی خاک...

وقتی به اتاق پدر رسیدم صدایی شنیدم...صدای پدر که با تلفن حرف میزد میومد...
《...تهیونگ فکر میکنه برنده شده....ولی فردا که از خواب پا بشه و ببینه ات نیست....میفهمه تازه بازی شروع شده!》

دستم رو روی اصلحه گذاشتم ولی قبل از اینکه بخوام کاری بکنم
رز خدمتکار شخصیمون اومد....
《خانم ات...شما اینجا....》

《رز...اگه چیزی بگی...خودتو باید مرده بدونی...》

پدر داشت با یک نفر قرار میذاشت...مثل یک مهمونی...که قراره همه بیان...و مهمات و نیرو هم میخواست...فهمیدم اون ارامش چند مین پیش الکی بوده!

با مشت روی در کوبیدم

صداش پشت در هم پیچید ...
《کیه؟》

در و باز کردم یک لبخند سرد زدم...لبخندی که از خودش یاد گرفته بودم《منم پدر...همون دخترت...دختر گمشدت!》

《ات...میدونستم خودت بر میگردی!》

شلاق رو برداشت و ...

فلش بک به چند مین بعد
ویو ات (زیر زمین...)

همون جای قدیمی...همون بوی نم و خاک...
پدر شلاق رو دور دستش میچرخوند...

《ات تو فکر کردی اگه بری پیش تهیونگ فرار میتونی از من فرار کنی؟

《نه اومدم تمومش کنم...》

...

《تهیونگ فردا میاد دنبالت اما وقتی بیاد فقط یک جنازه میبینه》

ویو ات ( زیرزمین،چند ساعت بعد، خسته)

دستام زخمی بودن. پاهام دیگه حس نداشتن. ولی لبخند روی لبم بود. چون میدونستم که تهیونگ میاد... ولی نه برای نجات من.

برای نجات خودش از دست این مرد.

پدر با یه نگاه سرد بهم خیره شد و گفت: «چقدر دووم میاری، ات؟... تا وقتی که تهیونگ بیاد، یا تا وقتی که بمیری؟»

نگاهش کردم و با خونسردی که تهش میلرزید، گفتم: «اگه بمیرم، تهیونگ میاد تا تو رو نابود کنه... و اگه زنده بمونم، خودم نابودت میکنم.»

ویو ات (زیرزمین،تاریکی)

دنیا دور سرم میچرخید. دیگه نمیتونستم دستام رو حس کنم. ولی توی تاریکی، یه چیزی رو دیدم... یه سایه.

پدر جونگکوک با یه چاقو توی دستش، نشسته بود روبروم و بهم نگاه میکرد.

«ات... داری میمیری؟»

با لبخندی که به زور روشنش کرده بودم، گفتم: «نه... هنوز زندم... ولی تو، به زودی میمیری... وقتی تهیونگ بیاد.»

پدر چاقو رو به گردنم نزدیک کرد و با صدایی که میلرزید، گفت: «تهیونگ نمیاد... چون بهش گفتم که تو مُردی...»

چشام رو بستم و با خودم گفتم: «پس این آخرین شبه...»

ولی توی تاریکی، صدای شکسته شدن در رو شنیدم.
...

تهیونگ با یه ضربه، درِ زیرزمین رو شکست و وارد شد.

توی نور کم، ات رو دید که زنجیر شده به رادیاتور، با لباسای پاره و دستای زخمی.
بدون اینکه کلمه‌ای بگه، با یه حرکت سریع، زنجیرها رو باز کرد و ات رو توی بغلش گرفت.
ات با چشای نیمه‌باز، لبخند کوچیکی زد و با آخرین نفس‌هاش، زمزمه کرد:
«تهیونگ… میدونستم که میای…»

تهیونگ بدون اینکه ریئسَ نگاه کنه، ات رو برداشت و از زیرزمین خارج شد.
همون شب، وقتی ات رو به خونه رسوند، کنار تختش نشست و تا صبح دستش رو ول نکرد.

ات توی خواب بود، ولی گاهی اسمی رو زمزمه میکرد که تهیونگ رو به فکر فرو میبرد:

«لیمین…»

ادامه دارد...\/
☆\/..................
دیدگاه ها (۰)

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

پارت ۱۳دید ات نیست که همون موقع جیمین اومد و گفت چیشد ؟ تهیو...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

چندپارتی تهیونگ

تک_پارتی وقتی با دوست پیرامون رفتیم دستشویی مدرسه و اهم اهم ...

مربی موتور سوار

𓆩 پارت ۴۷ 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خیره شد.ات: بابا، این ...

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

به زیباییه مشکی

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط