{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۹,

ویو ا.ت: دنبالش راه افتادم و سرم پایین بود ولی با برخورد به چیزی سرم رو بالا آوردم رو به رو وایساده بود
ا.ت : آخ
تهیونگ : تو خوردی به منا
ا.ت : خب براچی وایسادییی
تهیونگ : خب چون اتاق ایجاست خانم معاون.
بعد سرش رو یه وری کج کرد و بهم زل زد و حواسم رفت به لباسی که پوشیده بود ....فکر میکردم همیشه کت شلوار میپوشه ولی یه شلوار لی بگ با یه هودی گشاد تو مایه های سبز و آبی پوشیده بود با کتونی .. نگاهم رفت سمت موهاش مثل همیشه مرتب کرده و ژل زده نبود به صورت پایین شونه زده شده و موهاش تو صورتش بود
خیلی زیادی با اون رئیس همیشگی فرق داشت
تهیونگ: آنالیز کردنت تموم شد خانم معاون ؟
ا.ت : چ. چی؟؟
بعد حواسم به در پشت سرش جلب شد
تهیونگ: میخوای تا ابد اینجا وایسی؟
بدون معطلی رفتم سمت در و بازش کردم و از تصویر رو به روم شکه شدم
یه اتاق خیلی بزرگ بود..
و اولین چیزی که نظرت رو جلب می‌کرد این بود که همچی آبی بود..
کاغذ دیواری آبی کم رنگ بود
رو تختی آبی متمایل به سبز تقریباً رنگ هودیش
پرده ها آبی بود رو میزی آبی بود تقریباً همه چی آبی رنگ بود
رفتم و درکمد رو باز کردم انتظار داشتم یه عالمه کت و شلوار و کراوات ببینم ولی بجاش با یه عالمه تیشرت سفید و آبی و کنارش چند دست هودی با تناژ رنگ های مختلف آبی مواجه شدم
تهیونگ : چیه ؟ اممم اینجا رو دوست نداری میتونی برگردی پیش جی اون و یا میتونم یه اتاق دیگه بهت بدم
ا.ت : نه اینجا .. خیلی قشنگه
تهیونگ : واقعاً... معمولا کسی از سلیقه من خوشش نمیاد
برگشتم و بهش نگاه کردم
ا.ت : اینا سلیقه خودته؟
تهیونگ : اره
اینجا تنها اتاقیه که پنجره بزرگی داره و کلا بزرگ تر از بقیه اتاقاس اخه تو اتاق کم نور و کوچیک دلم میگیره
ا.ت: نه نه.. منظورم اینه که این چیدمان و رنگ
تهیونگ : کار خودمه
ا.ت: ( تو ذهنش) نمی‌دونستم آنقدر خوش سلیقست واو
تهیونگ: چمدونت رو کجا بزارم ..‌ میخوای کمک کنم وسایلت رو بچینی؟
ا.ت : لازم نیست به هر حال وسایل زیادی ندارم
تهیونگ : آها پس آماده شو بریم بیرون
ا.ت : چرا؟
تهیونگ : خب بریم چیزایی که نیاز دارید رو بگیریم دیگه
ا.ت : اوو . نمیخواد . به اندا...
تهیونگ: خیلی خب اگه خسته ای چند دست لباس برات سفارش میدم.
بعد بدون اینکه منتظر جواب باشه سریع رفت بیرون
چش شده بود برای چی اینطوری میکرد
هنوز تو شک بودم که دوباره ظاهر شد و...
(بچه ها واقعا درسام زیاده و من کلی رو اینا باید فکر کنم ببخشید. اگه دیر میشه)
دیدگاه ها (۱۳)

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

تهیونگ :خب تو هم میتونی اینجا بمونی خونه ی بزرگی هست که ا/ت ...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

P26عروس فراری ..ا/ت صبح که بلند شد دید ریندو نیست و حتما پای...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۵از خواب بیدار شدم دیدم جین ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

سناریو سو پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط