میخواهم و میخواستمت؛تا نفسم بود
میخواهم و میخواستمت؛تا نفسم بود
میسوختم ازحسرت وعشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود؛که این شعله بیدار
روشنگر شبهای بلند قفسم بود
آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود؛که پیوسته نفس در نفسم بود
دست من و تو؛هیهات؛که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
باللّه؛که جز یاد تو؛گر هیچ کسم هست
سیمای مسیحایی اندوه تو؛ای عشق
در غربت این مهلکه فریاد رسم بود
لب بسته و پر سوخته؛از کوی تو رفتم
رفتم؛به خدا گر هوسم بود؛بسم بود
فریدون مشیری
میسوختم ازحسرت وعشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود؛که این شعله بیدار
روشنگر شبهای بلند قفسم بود
آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود؛که پیوسته نفس در نفسم بود
دست من و تو؛هیهات؛که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
باللّه؛که جز یاد تو؛گر هیچ کسم هست
سیمای مسیحایی اندوه تو؛ای عشق
در غربت این مهلکه فریاد رسم بود
لب بسته و پر سوخته؛از کوی تو رفتم
رفتم؛به خدا گر هوسم بود؛بسم بود
فریدون مشیری
- ۲.۰k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط