{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشق تو بَسَم بود

عشق تو بَسَم بود که این شعله ی بیدار
روشنگر شبهای بلند قفسم بود

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

دست من و آغوش تو ،هیهات که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله که جز یاد تو گر هیچ کسم هست
حاشا که بجز عشق تو گر هیچ کسم بود

لب بسته و پر سوخته از پیش تو رفتم
رفتی، بخدا گر هوسم بود بسم بود
دیدگاه ها (۵)

جمعه ها شعرِ من انگار تو را می خواند قلم و کاغذ و خودکار تو ...

غـــرق عـــشق توشــدم،بلــــکه تـــــوشایدروزی....دل به دریـ...

تمامِ روز نشستم ، کنارِ خاطره هامگر به یادِ تو شویَم ، غبارِ...

دلتنگت که می شومتکه ای از منشعر می شود به روی دفترمخاطرات م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط