اعتماد پارت|۳۱|
پارت سیدو اعتماد
از زبان ا/ت
تنهایی صبحونه خوردمو رفتم تو باغ..
به اون دری که به پشت راه داشت نگاه کردم
–اونجا رو هم نگاه کنم بد نیست
قدم زنان و نامحسوس رفتم
از در رد شدم و چشمم به استخره خیلی بزرگی خورد
حرکت کردم سمتش
اما لحظه اخر چشمم به جونگ کوک خورد که با یه لیوان تو دستش مونده بود و زل زده بود به جلوش.
این چرا باید این موقع از روز خونه باشه؟!
فکره شیطانی زد به سرم،لبخنده بزرگی زدم
اروم اروم حرکت کردم سمتش،اگه یکم خیس میشد که مشکلی نداشت.
–فکرشم نکن
سره جام وایستادم
برگشت سمتمو دستی که سمتش دراز کرده بودمو گرفت و اورد پایین و لیوانه دستشو گذاشت تو دستم.
–راه و روشای قدیمی رو امتحان میکنی..مزخرف و تکراری
به لیوان که محتویاتش آبمیوه بود نگاهی انداختم،انگار اصلا لب نزده بود.
–نکنه توش سم ریختی میخوای بکشیم؟
–لب نزدم
حدس زدم،چون پر بود.
قیافش خسته به نظر میومد
بی اختیار گفتم:خوبی؟
چند ثانیه نگام کرد و بی حرف از کنارم رد شد و رفت
چرا جوابمو نداد؟ به من چه ربطی داره خوب یا بد بودنش.
شونهای بالا انداختمو ابمیوهای که داده بود رو سر کشیدم
نصف روز رو درحال ایجاده تغییراته ریزی تو کل عمارت بودم
نصف روزم بیکار بودمو فیلم تماشا کردم.
عجب زندانیه خوبی بودم،کسی به کارم کاری نداشت.
شب بود و من تو آشپزخونه مشغول خوردن هوتیوک بودم.
(هوتیوک یه نوع پنکیک شیرینه کرهای هست)
مزش اینقدر خوب بود که با لذت میجویدمش.
یادمه تنها خوراکیه کرهای که تو آلمان میشد پیدا کرد همین بود.
و من عاشقش بودم.
با شنیدن صدای در مثل کسایی که تو عمرشون آدمی ندیدن از رو صندلی بلند شدمو از دره اشپزخونه خم شدم ببینم کیه.
با دیدن جونگ کوک ناامید بهش زل زدم
انتظار داشتم تهیونگ یا جانگشین باشن.
وقتی منو دید همونطور که گازی به هوتیوکم میزدم بهش سلام کردم
بیچاره متعجب نگام میکرد
یدونه هوتیوکی که تو دستم مونده بود رو سمتش گرفتم
–میخوری؟
–نه
همین یه کلمه رو گفت و رفت بالا.
زیره لب گفتم:چه بهتر،مرتیکه نچسب
یه گاز دیگه زدمو از طعم شیرینش چشمام رو هم افتاد
خیلی خوشمزه بود
زنگ در به صدا در اومد
–من باز میکنم
اینو بلند گفتم تا کسی نیاد
درو باز کردم،ایندفعه تهیونگ و جانگشین باهم بودن
با دهن پر گفتم:سلام،خوش اومدین
اوناام جوابمو دادن
–این چیه میخوری؟
–هوتوک
جانگشین از دستم کشیدش و گاز بزرگی بهش زد
–هیییی اون برای من بود برای چی خوردیش
بیخیال شونهای بالا انداختو گفت:الان دیگه دهنی شده
با پام محکم کوبیدم به ساق پاش که آخ بلندی گفت
–آخرین بارت باشه به خوراکیام دست میزنی
چرخیدم رفتم تو آشپزخونه
–ناراحت نشو برات کلی میخرم
بلند گفتم:نمیخواااممم
از زبان ا/ت
تنهایی صبحونه خوردمو رفتم تو باغ..
به اون دری که به پشت راه داشت نگاه کردم
–اونجا رو هم نگاه کنم بد نیست
قدم زنان و نامحسوس رفتم
از در رد شدم و چشمم به استخره خیلی بزرگی خورد
حرکت کردم سمتش
اما لحظه اخر چشمم به جونگ کوک خورد که با یه لیوان تو دستش مونده بود و زل زده بود به جلوش.
این چرا باید این موقع از روز خونه باشه؟!
فکره شیطانی زد به سرم،لبخنده بزرگی زدم
اروم اروم حرکت کردم سمتش،اگه یکم خیس میشد که مشکلی نداشت.
–فکرشم نکن
سره جام وایستادم
برگشت سمتمو دستی که سمتش دراز کرده بودمو گرفت و اورد پایین و لیوانه دستشو گذاشت تو دستم.
–راه و روشای قدیمی رو امتحان میکنی..مزخرف و تکراری
به لیوان که محتویاتش آبمیوه بود نگاهی انداختم،انگار اصلا لب نزده بود.
–نکنه توش سم ریختی میخوای بکشیم؟
–لب نزدم
حدس زدم،چون پر بود.
قیافش خسته به نظر میومد
بی اختیار گفتم:خوبی؟
چند ثانیه نگام کرد و بی حرف از کنارم رد شد و رفت
چرا جوابمو نداد؟ به من چه ربطی داره خوب یا بد بودنش.
شونهای بالا انداختمو ابمیوهای که داده بود رو سر کشیدم
نصف روز رو درحال ایجاده تغییراته ریزی تو کل عمارت بودم
نصف روزم بیکار بودمو فیلم تماشا کردم.
عجب زندانیه خوبی بودم،کسی به کارم کاری نداشت.
شب بود و من تو آشپزخونه مشغول خوردن هوتیوک بودم.
(هوتیوک یه نوع پنکیک شیرینه کرهای هست)
مزش اینقدر خوب بود که با لذت میجویدمش.
یادمه تنها خوراکیه کرهای که تو آلمان میشد پیدا کرد همین بود.
و من عاشقش بودم.
با شنیدن صدای در مثل کسایی که تو عمرشون آدمی ندیدن از رو صندلی بلند شدمو از دره اشپزخونه خم شدم ببینم کیه.
با دیدن جونگ کوک ناامید بهش زل زدم
انتظار داشتم تهیونگ یا جانگشین باشن.
وقتی منو دید همونطور که گازی به هوتیوکم میزدم بهش سلام کردم
بیچاره متعجب نگام میکرد
یدونه هوتیوکی که تو دستم مونده بود رو سمتش گرفتم
–میخوری؟
–نه
همین یه کلمه رو گفت و رفت بالا.
زیره لب گفتم:چه بهتر،مرتیکه نچسب
یه گاز دیگه زدمو از طعم شیرینش چشمام رو هم افتاد
خیلی خوشمزه بود
زنگ در به صدا در اومد
–من باز میکنم
اینو بلند گفتم تا کسی نیاد
درو باز کردم،ایندفعه تهیونگ و جانگشین باهم بودن
با دهن پر گفتم:سلام،خوش اومدین
اوناام جوابمو دادن
–این چیه میخوری؟
–هوتوک
جانگشین از دستم کشیدش و گاز بزرگی بهش زد
–هیییی اون برای من بود برای چی خوردیش
بیخیال شونهای بالا انداختو گفت:الان دیگه دهنی شده
با پام محکم کوبیدم به ساق پاش که آخ بلندی گفت
–آخرین بارت باشه به خوراکیام دست میزنی
چرخیدم رفتم تو آشپزخونه
–ناراحت نشو برات کلی میخرم
بلند گفتم:نمیخواااممم
- ۲.۱k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط