### پارت ۱۲: فراتر از سایهها
### پارت ۱۲: فراتر از سایهها
دو هفته از اون شبِ جهنمی توی انبارِ اسکله گذشته بود.
کلبهی چوبیِ کوچیکی که در نقطهای دورافتاده در حاشیهی جنگل قرار داشت، تنها پناهگاهشون بود. خبری از بادیگاردها، ماشینهای ضدگلوله و کتوشلوارهای گرونقیمت نبود. اینجا فقط سکوت بود و صدای باد که بین شاخههای درختان میپیچید.
تهیونگ صبحِ همون روز رفته بود. قبل از رفتنش، اسلحهی کمریش رو روی میزِ چوبی گذاشته بود؛ نه به عنوان سلاح، بلکه به عنوان نمادی از پایان. او به جونگکوک گفته بود: «من برمیگردم تا بقایایِ امپراطوری رو پاکسازی کنم. از این به بعد، تو رسماً برای دنیای مافیا مردهای، کوکی. سعیت رو بکن تو این زندگیِ جدید زنده بمونی.» و با یه لبخندِ تلخ اما واقعی، اونها رو تنها گذاشته بود تا مسیرِ خودش رو پیدا کنه.
حالا، خورشیدِ عصرگاهی از پنجرهی کلبه به داخل میتابید. جونگکوک روی صندلی چوبی کنار شومینه نشسته بود. هنوز کمی رنگپریده بود، اما اثری از اون سرمای کشندهی مافیایی توی چشماش دیده نمیشد. پیراهن نخیِ سفیدی تنش بود که دکمههای بالاش باز بودن و پانسمانِ روی قفسهی سینهش رو نشون میداد.
لینا با یه کاسه آبِ گرم و حولهی تمیز کنارش نشست. بدون اینکه حرفی بزنه، شروع به عوض کردنِ پانسمان کرد. لمسِ انگشتهای ظریفِ لینا روی پوستِ جونگکوک، مثل مسکنی بود که تمام دردهای این چند سال رو از بین میبرد.
جونگکوک نگاهش رو به صورتِ لینا دوخت. به چشمهایی که دیگه توشون ترس نبود. دستش رو آروم بالا آورد و روی دستِ لینا گذاشت تا متوقفش کنه.
«لینا...» صدای جونگکوک بم و نرم بود. «من دیگه هیچی ندارم. نه پولی که تو حسابهای سوئیس بود، نه قدرتی که با یه اشاره شهر رو به هم بریزه. من حالا فقط... یه آدمِ معمولیم با یه عالمه زخم روی روح و جسمم.»
لینا لبخندِ ملایمی زد. دستش رو از زیر دستِ جونگکوک بیرون آورد و این بار قابِ صورتِ او رو توی دستهاش گرفت. شصتش رو آروم روی گونهی جونگکوک کشید. «من هیچوقت اون رئیسِ مافیایِ ترسناک رو نمیخواستم. من کسی رو میخواستم که اون شب حاضر شد برای نجاتِ من، به خودش چاقو بزنه. کسی که پشتِ اون نقابِ سنگی، یه قلبِ واقعی داره.»
نگاهِ جونگکوک بین چشمها و لبهای لینا چرخید. فاصلهی بینشون لحظه به لحظه کمتر میشد. نفسهای گرمشون توی فضایِ ساکتِ کلبه به هم گره خورد.
جونگکوک دستش رو دورِ کمرِ لینا حلقه کرد و او رو آروم به سمت خودش کشید. زمزمه کرد: «پس به دنیایِ معمولیِ من خوش اومدی.»
و بعد، فاصلهی باقیمونده رو از بین برد.
لبهای جونگکوک با لطافتی که از او بعید بود، روی لبهای لینا نشست. این بوسه شبیهِ هیچکدوم از هیجاناتِ پرخطرِ گذشته نبود؛ طعمِ باروت و ترس نمیداد. این بوسه، طعمِ آرامش، جبران و یک شروعِ دوباره رو داشت. بوسهای عمیق و طولانی که انگار داشت تمامِ تکههای شکستهی روحشون رو به هم پیوند میزد. لینا چشماش رو بست و دستهاش رو دورِ گردنِ جونگکوک حلقه کرد، و توی اون لحظه، تمامِ سایههای تاریکِ گذشته پشتِ درهایِ کلبه جا موندن.
وقتی بالاخره از هم جدا شدن، هر دو نفسنفس میزدن، اما لبخندی واقعی روی لبهای هر دوشون بود. جونگکوک پیشونیش رو به پیشونیِ لینا تکیه داد و چشماش رو بست.
شاید سایهی گذشته تا ابد دنبالشون میکرد، اما حالا، اونا نوری داشتن که هیچ تاریکیای حریفش نمیشد.
***
دو هفته از اون شبِ جهنمی توی انبارِ اسکله گذشته بود.
کلبهی چوبیِ کوچیکی که در نقطهای دورافتاده در حاشیهی جنگل قرار داشت، تنها پناهگاهشون بود. خبری از بادیگاردها، ماشینهای ضدگلوله و کتوشلوارهای گرونقیمت نبود. اینجا فقط سکوت بود و صدای باد که بین شاخههای درختان میپیچید.
تهیونگ صبحِ همون روز رفته بود. قبل از رفتنش، اسلحهی کمریش رو روی میزِ چوبی گذاشته بود؛ نه به عنوان سلاح، بلکه به عنوان نمادی از پایان. او به جونگکوک گفته بود: «من برمیگردم تا بقایایِ امپراطوری رو پاکسازی کنم. از این به بعد، تو رسماً برای دنیای مافیا مردهای، کوکی. سعیت رو بکن تو این زندگیِ جدید زنده بمونی.» و با یه لبخندِ تلخ اما واقعی، اونها رو تنها گذاشته بود تا مسیرِ خودش رو پیدا کنه.
حالا، خورشیدِ عصرگاهی از پنجرهی کلبه به داخل میتابید. جونگکوک روی صندلی چوبی کنار شومینه نشسته بود. هنوز کمی رنگپریده بود، اما اثری از اون سرمای کشندهی مافیایی توی چشماش دیده نمیشد. پیراهن نخیِ سفیدی تنش بود که دکمههای بالاش باز بودن و پانسمانِ روی قفسهی سینهش رو نشون میداد.
لینا با یه کاسه آبِ گرم و حولهی تمیز کنارش نشست. بدون اینکه حرفی بزنه، شروع به عوض کردنِ پانسمان کرد. لمسِ انگشتهای ظریفِ لینا روی پوستِ جونگکوک، مثل مسکنی بود که تمام دردهای این چند سال رو از بین میبرد.
جونگکوک نگاهش رو به صورتِ لینا دوخت. به چشمهایی که دیگه توشون ترس نبود. دستش رو آروم بالا آورد و روی دستِ لینا گذاشت تا متوقفش کنه.
«لینا...» صدای جونگکوک بم و نرم بود. «من دیگه هیچی ندارم. نه پولی که تو حسابهای سوئیس بود، نه قدرتی که با یه اشاره شهر رو به هم بریزه. من حالا فقط... یه آدمِ معمولیم با یه عالمه زخم روی روح و جسمم.»
لینا لبخندِ ملایمی زد. دستش رو از زیر دستِ جونگکوک بیرون آورد و این بار قابِ صورتِ او رو توی دستهاش گرفت. شصتش رو آروم روی گونهی جونگکوک کشید. «من هیچوقت اون رئیسِ مافیایِ ترسناک رو نمیخواستم. من کسی رو میخواستم که اون شب حاضر شد برای نجاتِ من، به خودش چاقو بزنه. کسی که پشتِ اون نقابِ سنگی، یه قلبِ واقعی داره.»
نگاهِ جونگکوک بین چشمها و لبهای لینا چرخید. فاصلهی بینشون لحظه به لحظه کمتر میشد. نفسهای گرمشون توی فضایِ ساکتِ کلبه به هم گره خورد.
جونگکوک دستش رو دورِ کمرِ لینا حلقه کرد و او رو آروم به سمت خودش کشید. زمزمه کرد: «پس به دنیایِ معمولیِ من خوش اومدی.»
و بعد، فاصلهی باقیمونده رو از بین برد.
لبهای جونگکوک با لطافتی که از او بعید بود، روی لبهای لینا نشست. این بوسه شبیهِ هیچکدوم از هیجاناتِ پرخطرِ گذشته نبود؛ طعمِ باروت و ترس نمیداد. این بوسه، طعمِ آرامش، جبران و یک شروعِ دوباره رو داشت. بوسهای عمیق و طولانی که انگار داشت تمامِ تکههای شکستهی روحشون رو به هم پیوند میزد. لینا چشماش رو بست و دستهاش رو دورِ گردنِ جونگکوک حلقه کرد، و توی اون لحظه، تمامِ سایههای تاریکِ گذشته پشتِ درهایِ کلبه جا موندن.
وقتی بالاخره از هم جدا شدن، هر دو نفسنفس میزدن، اما لبخندی واقعی روی لبهای هر دوشون بود. جونگکوک پیشونیش رو به پیشونیِ لینا تکیه داد و چشماش رو بست.
شاید سایهی گذشته تا ابد دنبالشون میکرد، اما حالا، اونا نوری داشتن که هیچ تاریکیای حریفش نمیشد.
***
- ۷۲۸
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط