پارت 161
*یعنی ممکنه که قدرت های اسکارلت داره فعال میشه؟*
عزی: خب..ونتی.. هیمل.. توضیح بدین
ونتی: راستش..فهمیدیم که اسکارلت میتونه بخشی از آینده رو ببینه.. این بخشی از قدرتشه.. احتمالا اسکارلت تو اون لحظه دیده بود که ماشین امی رو میزنه واسه همین سعی کرد جلوشو بگیره
هیمل: درست همونطور که قبلاً تونست بهمون راجب اون پرنده در حال سقوط بگه..اوه راستی امی قضیه رو میدونی؟
امی: آره ونتی تو مسیر بهم گفت
*من و هیمل نگاهای معنا داری بهشون انداختیم*
عزی: خوب رفیق شدینا
هیمل: همینطوره
*ونتی و امی از شدت خنده نمیتونستن نفس بکشن.. و بعد از مدتی..دوباره جو جدی شد..*
امی: این مشکلی واسه بیماری اسکارلت ایجاد نمیکنه
هیمل: مقا اینکه آره..چون این مدت خوابش بیشتر شده..معمولا وقتی شبا میرفتم خونه کل خونه رو صدا برمیداشت ولی تازگیا زود تر از اومدن من میخوابه
عزی: خب ولی نگفتین از کجا فهمیدین کارلوس زخمی میشه؟
ونتی: راستش.. تو نزدیکیمون یعنی بعد از اون قضیه ماشین، اسکارلت میگه که کارلوس تو دردسره..و از اونجایی که میدونستم این یعنی چی سریعا به امی گفتم که بهت خبر بده
عزی: که اینطور.. هم خوبه هم بد..
امی: چطور مگه؟
هیمل: تو روشنایی میتونه باعث نجات خیلیا شه..ولی توی تاریکی..خب..حتی چاقو هم به صاحبش رحم نمیکنه..ولی..
عزی: ولی؟
هیمل: مهم نیست چی بشه..حتی اگه به بزرگترین دشمنمون تبدیل شه..اسکارلت بازم دختر منه..خودم جلوشو میگیرم و متوقفش میکنم
*با این حرف ونتی یه مشت به بازوی هیمل میزنه*
ونتی: اینجوری نگو..اون بچه ی منه.. معلومه که نمیزارم کسی بهش آسیب بزنه.. در هر حال.. پس..بیا امیدوار باشیم..
امی: امیدوار که بچه هامون..راه درستشونو پیدا کنن..بدون هیچ تاریکی
هیمل: خب.. نظرتون چیه اتفاقاتو فراموش کنیم..این همه جدی بودن واسه بچه خوب نیستا
*هیمل نگاه معناداری به امی انداخت*
امی: صبر کن تو از کجا...؟ عزیییی ای کلاغ دهن لق
عزی: به من چه.. هیمل سر کار خیلی ساکته منم حوصلم سر رفت
امی: آها وقتی امشب رو کاناپه خوابیدی دیگه حوصله سر نمیره..
*حالا عزی بدو و امی بدو و این وسط دو تا فرشته از چاییشون لذت میبرنو از گرمای این لحظات لذت میبرن*
هیمل: باشد که باد ها..حافظ این گرما باشند
عزی: خب..ونتی.. هیمل.. توضیح بدین
ونتی: راستش..فهمیدیم که اسکارلت میتونه بخشی از آینده رو ببینه.. این بخشی از قدرتشه.. احتمالا اسکارلت تو اون لحظه دیده بود که ماشین امی رو میزنه واسه همین سعی کرد جلوشو بگیره
هیمل: درست همونطور که قبلاً تونست بهمون راجب اون پرنده در حال سقوط بگه..اوه راستی امی قضیه رو میدونی؟
امی: آره ونتی تو مسیر بهم گفت
*من و هیمل نگاهای معنا داری بهشون انداختیم*
عزی: خوب رفیق شدینا
هیمل: همینطوره
*ونتی و امی از شدت خنده نمیتونستن نفس بکشن.. و بعد از مدتی..دوباره جو جدی شد..*
امی: این مشکلی واسه بیماری اسکارلت ایجاد نمیکنه
هیمل: مقا اینکه آره..چون این مدت خوابش بیشتر شده..معمولا وقتی شبا میرفتم خونه کل خونه رو صدا برمیداشت ولی تازگیا زود تر از اومدن من میخوابه
عزی: خب ولی نگفتین از کجا فهمیدین کارلوس زخمی میشه؟
ونتی: راستش.. تو نزدیکیمون یعنی بعد از اون قضیه ماشین، اسکارلت میگه که کارلوس تو دردسره..و از اونجایی که میدونستم این یعنی چی سریعا به امی گفتم که بهت خبر بده
عزی: که اینطور.. هم خوبه هم بد..
امی: چطور مگه؟
هیمل: تو روشنایی میتونه باعث نجات خیلیا شه..ولی توی تاریکی..خب..حتی چاقو هم به صاحبش رحم نمیکنه..ولی..
عزی: ولی؟
هیمل: مهم نیست چی بشه..حتی اگه به بزرگترین دشمنمون تبدیل شه..اسکارلت بازم دختر منه..خودم جلوشو میگیرم و متوقفش میکنم
*با این حرف ونتی یه مشت به بازوی هیمل میزنه*
ونتی: اینجوری نگو..اون بچه ی منه.. معلومه که نمیزارم کسی بهش آسیب بزنه.. در هر حال.. پس..بیا امیدوار باشیم..
امی: امیدوار که بچه هامون..راه درستشونو پیدا کنن..بدون هیچ تاریکی
هیمل: خب.. نظرتون چیه اتفاقاتو فراموش کنیم..این همه جدی بودن واسه بچه خوب نیستا
*هیمل نگاه معناداری به امی انداخت*
امی: صبر کن تو از کجا...؟ عزیییی ای کلاغ دهن لق
عزی: به من چه.. هیمل سر کار خیلی ساکته منم حوصلم سر رفت
امی: آها وقتی امشب رو کاناپه خوابیدی دیگه حوصله سر نمیره..
*حالا عزی بدو و امی بدو و این وسط دو تا فرشته از چاییشون لذت میبرنو از گرمای این لحظات لذت میبرن*
هیمل: باشد که باد ها..حافظ این گرما باشند
- ۳.۱k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط