### پارت چهارم: «مهرِ مرگ روی کارتِ آخر»
### پارت چهارم: «مهرِ مرگ روی کارتِ آخر»
نورِ نئونِ قرمز روی میز پوکر میتابید و سایهی سنگینِ تهیونگ روی صندلیِ روبهرو، تمامِ فضای اطراف را پر کرده بود. تینا کارتهایش را محکم بین انگشتانش فشرد. ریتمِ کندِ موزیکِ جاز در پسزمینه پخش میشد، اما تنها صدایی که توی سالن شنیده میشد، صدای کشیده شدنِ ورقها روی میز بود.
تهیونگ کارتِ آخر را با حرکتی کاملاً خونسرد و بدونِ کوچکترین ترسی جلو انداخت. روی میز، همهچیز مشخص بود. تینا برای اولین بار در طولِ زندگیاش، در برابرِ یک حریفِ واقعی قرار گرفته بود؛ کسی که نه با ترفندهای قمار، بلکه با خونسردیِ مرگبارش بازی را کنترل میکرد.
تینا کارتهایش را روی میز برگرداند. ورقها باختِ او را فریاد میزدند.
دخترِ شکستناپذیرِ قمارخانههای سئول... برای اولین بار باخته بود.
آدرنالین توی رگهای تینا فوران کرد. چشمانِ درشت و آبیاش از روی تعجب و هیجان گشاد شد. با اینکه باخته بود، اما ذرهای ترس توی وجودش نبود؛ برعکس، لبخندی شیطنتآمیز و گستاخ روی لبهایش نشست. سرش را بالا آورد و خیره شد به چشمانِ رنگی و یخزدهی تهیونگ:
- «عجب... بازیِ خوبی بود، آقای کیم. اعتراف میکنم، دستِ کمی از جادو نداشت. خب... حالا که باختم، بهای سنگینی که گفتی چیه؟ مگه نگفتی هر چی بخوای رو باید قبول کنم؟»
تهیونگ از روی صندلی بلند شد. پالتوی بلندِ مشکیاش را مرتب کرد و با قدمهای آهسته و سنگین دورِ میز چرخید تا درست پشتِ صندلیِ تینا ایستاد. بوی عطرِ تلخ و سردش تمامِ فضای اطرافِ تینا را پر کرد. او خم شد و لبهایش را نزدیکِ لالهی گوشِ دختر آورد؛ با صدایی بم، بیحس و بهشدت خطرناک زمزمه کرد:
- «تو باختی، چون فکر کردی قمار فقط ورق بازی کردنه... اما بهای باختت اینه که از امشب، باید سایه به سایه، هر جا که من میرم بیای. تو دیگه آزاد نیستی، تینا... تو مهرهی جدیدِ بازیِ منی.»
قلبِ تینا برای یک ثانیه از حرکت ایستاد. موجی از هیجان، ترسِ پنهان و یک کششِ تاریک و منحرفانه توی وجودش دوید. چشمانش را کمی ریز کرد و با همان لحنِ شیطون و مغرورش جواب داد:
- «سایه به سایه؟ مراقب باش مهرهت یه روزی شاهِ خودت رو مات نکنه، تهیونگ...»
نورِ نئونِ قرمز روی میز پوکر میتابید و سایهی سنگینِ تهیونگ روی صندلیِ روبهرو، تمامِ فضای اطراف را پر کرده بود. تینا کارتهایش را محکم بین انگشتانش فشرد. ریتمِ کندِ موزیکِ جاز در پسزمینه پخش میشد، اما تنها صدایی که توی سالن شنیده میشد، صدای کشیده شدنِ ورقها روی میز بود.
تهیونگ کارتِ آخر را با حرکتی کاملاً خونسرد و بدونِ کوچکترین ترسی جلو انداخت. روی میز، همهچیز مشخص بود. تینا برای اولین بار در طولِ زندگیاش، در برابرِ یک حریفِ واقعی قرار گرفته بود؛ کسی که نه با ترفندهای قمار، بلکه با خونسردیِ مرگبارش بازی را کنترل میکرد.
تینا کارتهایش را روی میز برگرداند. ورقها باختِ او را فریاد میزدند.
دخترِ شکستناپذیرِ قمارخانههای سئول... برای اولین بار باخته بود.
آدرنالین توی رگهای تینا فوران کرد. چشمانِ درشت و آبیاش از روی تعجب و هیجان گشاد شد. با اینکه باخته بود، اما ذرهای ترس توی وجودش نبود؛ برعکس، لبخندی شیطنتآمیز و گستاخ روی لبهایش نشست. سرش را بالا آورد و خیره شد به چشمانِ رنگی و یخزدهی تهیونگ:
- «عجب... بازیِ خوبی بود، آقای کیم. اعتراف میکنم، دستِ کمی از جادو نداشت. خب... حالا که باختم، بهای سنگینی که گفتی چیه؟ مگه نگفتی هر چی بخوای رو باید قبول کنم؟»
تهیونگ از روی صندلی بلند شد. پالتوی بلندِ مشکیاش را مرتب کرد و با قدمهای آهسته و سنگین دورِ میز چرخید تا درست پشتِ صندلیِ تینا ایستاد. بوی عطرِ تلخ و سردش تمامِ فضای اطرافِ تینا را پر کرد. او خم شد و لبهایش را نزدیکِ لالهی گوشِ دختر آورد؛ با صدایی بم، بیحس و بهشدت خطرناک زمزمه کرد:
- «تو باختی، چون فکر کردی قمار فقط ورق بازی کردنه... اما بهای باختت اینه که از امشب، باید سایه به سایه، هر جا که من میرم بیای. تو دیگه آزاد نیستی، تینا... تو مهرهی جدیدِ بازیِ منی.»
قلبِ تینا برای یک ثانیه از حرکت ایستاد. موجی از هیجان، ترسِ پنهان و یک کششِ تاریک و منحرفانه توی وجودش دوید. چشمانش را کمی ریز کرد و با همان لحنِ شیطون و مغرورش جواب داد:
- «سایه به سایه؟ مراقب باش مهرهت یه روزی شاهِ خودت رو مات نکنه، تهیونگ...»
- ۸۰
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط