P̸̼͈͇̣̗͙͓̥͈̥̆ạ̷̡̯̣̣͐ͅr̷͍͊̈́̍́͆̋̕̚͝͠t̵̬̼͍͙͖̻̍͋̋̚͜ ̵̋̑͋͆̄̍́
P̸̼͈͇̣̗͙͓̥͈̥̆ạ̷̡̯̣̣͐ͅr̷͍͊̈́̍́͆̋̕̚͝͠t̵̬̼͍͙͖̻̍͋̋̚͜ ̵̰̝̯̰̳̖̋̑͋͆̄̍́͝ͅ1̵̧̓̎̚ͅ5̸̨̛̗́̓̌͛̈́̓̋̊͒.
ویو جئون:
بعد از رفتنش از حیاط ....(ا/ت رو میگه)
چند دقیقه تو حیاط موندم....
تصمیم گرفتم برگردم تو اتاقم ....
رفتم تو خونه درو بستم....
به ساعت نگاه کردم ....
وقت خاموشی بود...
آروم از پله ها بالا رفتم که ناگهان دیدم ....
خیره شده به اون تابلو .....
همانجا وایسادم و نگاش کردم.....
داشت با دقت تابلو رو نگاه میکرد .....
اصلأ متوجه ی من نشد و برگشت تو اتاقش ....
بعد از رفتنش...
رفتم تو اتاقم ....
قاب عکسشو برداشتم ....
Nacido de la luna.....
عزیزکم دلم برات تنگ شده....
قاب عکس رو سر جایش گذاشتم و به سمت پنجره رفتم...
امشب آنقدر ماه قشنگ بود که نمیشد چشم ازش برداشت....
هر دفعه که ماه رو نگاه میکنم
نمیتونم از فکر کردن به اون دست بردارم....
اون واکنشهای عصبیم برگشته بود ....
رفتم سمت تخت ...
کشوی دوم میز کنار تخت رو باز کردم ....
قرصهای Xanax همان جای قبلی خودشون بودن....
با خودم گفتم:فقط یه قرص دیگه... برای ساکت کردن صدایی که نمیخواد تموم شه.
قرص رو با یه لیوان آب پایین دادم....
چشمام رو بستم تا آروم شم....
یاد حرف دکتر افتادم«این قرصارو زیادی مصرف نکن خودت میدونی چه عوارضی داره»
بیخیال این مضخرفات شدم ...
چشم هام رو باز کردم ....
نمیدونم چرا یه حسی داشت منو میکشوند سمت اون ....
ناخواسته بدون اینکه خودم بدونم دارم برای چی اینکارو میکنم رفتم سمت در اتاقش در اتاقش رو آروم باز کردم....
روی زانویم نشستم و بهش خیره شدم....
....Estraneo familiae
بلند شدم و سمت در رفتم ...
«دیدنت ..... اشتباه بود» در رو آروم بستم ....
و رفتم سمت اتاق خودم....
چطوره؟😪✨
ویو جئون:
بعد از رفتنش از حیاط ....(ا/ت رو میگه)
چند دقیقه تو حیاط موندم....
تصمیم گرفتم برگردم تو اتاقم ....
رفتم تو خونه درو بستم....
به ساعت نگاه کردم ....
وقت خاموشی بود...
آروم از پله ها بالا رفتم که ناگهان دیدم ....
خیره شده به اون تابلو .....
همانجا وایسادم و نگاش کردم.....
داشت با دقت تابلو رو نگاه میکرد .....
اصلأ متوجه ی من نشد و برگشت تو اتاقش ....
بعد از رفتنش...
رفتم تو اتاقم ....
قاب عکسشو برداشتم ....
Nacido de la luna.....
عزیزکم دلم برات تنگ شده....
قاب عکس رو سر جایش گذاشتم و به سمت پنجره رفتم...
امشب آنقدر ماه قشنگ بود که نمیشد چشم ازش برداشت....
هر دفعه که ماه رو نگاه میکنم
نمیتونم از فکر کردن به اون دست بردارم....
اون واکنشهای عصبیم برگشته بود ....
رفتم سمت تخت ...
کشوی دوم میز کنار تخت رو باز کردم ....
قرصهای Xanax همان جای قبلی خودشون بودن....
با خودم گفتم:فقط یه قرص دیگه... برای ساکت کردن صدایی که نمیخواد تموم شه.
قرص رو با یه لیوان آب پایین دادم....
چشمام رو بستم تا آروم شم....
یاد حرف دکتر افتادم«این قرصارو زیادی مصرف نکن خودت میدونی چه عوارضی داره»
بیخیال این مضخرفات شدم ...
چشم هام رو باز کردم ....
نمیدونم چرا یه حسی داشت منو میکشوند سمت اون ....
ناخواسته بدون اینکه خودم بدونم دارم برای چی اینکارو میکنم رفتم سمت در اتاقش در اتاقش رو آروم باز کردم....
روی زانویم نشستم و بهش خیره شدم....
....Estraneo familiae
بلند شدم و سمت در رفتم ...
«دیدنت ..... اشتباه بود» در رو آروم بستم ....
و رفتم سمت اتاق خودم....
چطوره؟😪✨
- ۹.۳k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط