{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 31・⁠]⁠ᕗ 

 
روز سوم رفتن مامان و بابا تصمیم گرفتم برم گشت وگذار و بعد از اونور سری به مامان و بابا بزنم دین سر سختانه ازم میخواست بدون نگهبان قصر رو ترک نکنم ولی از دستش جیم میشدم و میرفتم فردا نمیخواستم برم دور و بر سمت اون جنگل و رودخونه. برای همین رفتم توی شهر 
بین جمعیت زیاد قدم میزدم. بازار حسابی شلوغ بود. جلوی وسایل دخترونه فروشی که گل سر و این چیزا داشت وایستادم. 
گل سرهای قشنگی داشت. یکیشون رو توی دست گرفتم.... ازش خوشم اومد. 
گل سره رو توی دستم اینور و اونور کردم 
اول تصمیم گرفتم بخرمش ولی بعد نظرم عوض شد و گذاشتمش سرجاش که یه دفعه ای صدای پشتم گفت: خوشگله... 
برگشتم که فیس تو فیس شدم با جونگکوک پشت سرم و نزدیک بهم.
نگاهش رو از گل سر روی من کشید. 
لبخند ژکوندی بهم زد و شیطون گفت : به به..ببین کی اینجاست.. 
اومدم برم که باهام راه افتاد و هم قدم شدیم. 
جونگکوک : پس امروز به جای جنگل اومدی اینجا گشت و گذار؟ 
با حرص گفتم : ببخشید از شما اجازه نگرفتم. 
اخم با مزه ای کرد و گفت : ای ای اون روز مهربون شده بودي
لبخند رو لبم اومد که هي گشاد و گشاد تر میشد. 
سعی میکردم جمعش کنم ولی نمیشد و هی بیشتر کش 
میومد. کج نگاش کردم. 
لبخند خوشگلی زد و چشم تنگ کرد و نگام کرد.
-مثل اینکه جناب عالی خیلی بی جنبه تشریف داری 
نگاه کردم دیدم وارد جنگل شدیم. 
وایستادم و گفتم : شرمنده هم مسیر نیستم..من اونوری میرم 
و پشت سرمون و راه شهر و بازار رو نشون دادم لبخندی زد و گفت : یالا اینور خوشگل تره. 
و با دستش جنگل رو نشون داد. اروم و با احتیاط دستم رو گرفت و اروم انگشتاش رو لای انگشتام قفل کرد. 
دست های یخم توی دست گرمش بدنم رو ریز لرزوند. به دست قفل شده اش توی دستم زل زدم یه حس خاص داشتم ..قلبم تند میزد. 
گرمای دستش یه جوری ته قلبم رو گرم کرده بود. نگاه گنگم رو اروم روی صورتش کشیدم. 
انگار میخواست دلیل این کارش رو توضیح بده. کمی زل زد تو چشمم و بعد نگاه ازم گرفت و همونجور که دستم رو گرفته بود جلو رفت. 
نمیدونم چرا چیزی نگفتم و دوتایی تو سکوت ودست تو دست هم قدم میزدیم سرعت حرکتش رو کم کرد و گیاهی رو کند و اومد روبروم وایستاد و گیاه جلوی بینیم گرفت و با لبخند گفت : بوش کن.. 
بو کردم خیلی خیلی خوش بو بود.
دیدگاه ها (۳)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 208♡⁠。⁠)⁩با آرا...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part45میخواست ازم فاصله بگیره کهمحکم بغلش کرد...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

پارت ۴ 🖤بعد از دانشگاه، با جینا از در بیرون اومدم. هنوز چند ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

« لایک نکنید شب میام تو خوابتون🙄🌗»وقتی طراح لباسشی و اون عاش...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت ۱۷از آن روز، آموزش دیدن شروع کردم.جونگکوک به من یاد داد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط