جنگل نفرین شده پارت ۱۷
صدای قدمها نزدیکتر شد.
شارلوت آرام گفت:
«تهیونگ...»
«هیس.»
تهیونگ چراغ را خاموش کرد.
خانه در تاریکی فرو رفت.
صدای سربازها از پشت در میآمد.
«اینجا رو بگردید.»
شارلوت ناخودآگاه دست تهیونگ را گرفت.
تهیونگ نگاهش کرد.
«نترس.»
«نمیترسم.»
«پس چرا دستمو گرفتی؟»
شارلوت سریع دستش را رها کرد.
«اتفاقی بود.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«آره. معلومه.»
شارلوت اخم کرد.
«مسخره نکن.»
صدای کوبیدن در آمد.
تق!
«در رو باز کنید!»
تهیونگ آرام به پنجره نگاه کرد.
راه فرار نداشتند.
صدای سرباز دوباره بلند شد.
«به دستور پادشاه!»
شارلوت آرام گفت:
«تهیونگ... من نمیخوام برم پیش پادشاه.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
«نمیری.»
شارلوت چند لحظه خیره ماند.
«حتی اگه مجبور باشی؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط نزدیکتر شد.
«گفتم نمیری.»
صدای در شدیدتر شد.
«در رو باز کنید!»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
بعد دست شارلوت را گرفت.
«بیا.»
«کجا؟»
«یه راه دیگه هست.»
او شارلوت را به سمت اتاق پشتی برد.
کف اتاق را کنار زد.
یک دریچهی کوچک زیر فرش بود.
شارلوت با تعجب نگاه کرد.
«اینجا چیه؟»
«راه قدیمی.»
«تو خونهت راه مخفی داری؟»
«آره.»
«چرا؟»
تهیونگ مکث کرد.
«چون زندگی من عادی نیست.»
شارلوت لبخند کوچکی زد.
«این رو فهمیدم.»
هر دو وارد راه مخفی شدند.
تهیونگ دریچه را بست.
چند ثانیه بعد...
صدای شکستن در از بالا آمد.
شارلوت چشمهایش را گرد کرد.
«وای...»
تهیونگ دستش را جلوی دهان او گذاشت.
«آروم.»
شارلوت با چشمهای گرد نگاهش کرد.
تهیونگ دستش را برداشت.
«ببخشید.»
شارلوت آرام گفت:
«اشکال نداره.»
بعد دست تهیونگ را گرفت.
این بار خودش رها نکرد.
هر دو در تاریکی جلو رفتند.
تا اینکه نور ماه از انتهای راه دیده شد.
تهیونگ دریچهی خروجی را باز کرد.
آنها پشت خانه بیرون آمدند.
شارلوت نفس عمیقی کشید.
«نجات پیدا کردیم.»
تهیونگ لبخند زد.
«فعلاً.»
شارلوت به دستهایشان نگاه کرد.
هنوز دست هم را گرفته بودند.
آرام گفت:
«تهیونگ...»
«هوم؟»
«دستم رو هنوز نگرفتی که فرار نکنم، درسته؟»
تهیونگ به دستشان نگاه کرد.
بعد به شارلوت.
لبخند زد.
«نه.»
شارلوت هم لبخند زد.
«پس چرا هنوز ولش نکردی؟»
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
«نمیدونم.»
شارلوت چیزی نگفت.
فقط کمی محکمتر دستش را گرفت.
و هر دو در تاریکی کوچه ناپدید شدند.
دیدم لایک نکردی😐🍓
شارلوت آرام گفت:
«تهیونگ...»
«هیس.»
تهیونگ چراغ را خاموش کرد.
خانه در تاریکی فرو رفت.
صدای سربازها از پشت در میآمد.
«اینجا رو بگردید.»
شارلوت ناخودآگاه دست تهیونگ را گرفت.
تهیونگ نگاهش کرد.
«نترس.»
«نمیترسم.»
«پس چرا دستمو گرفتی؟»
شارلوت سریع دستش را رها کرد.
«اتفاقی بود.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«آره. معلومه.»
شارلوت اخم کرد.
«مسخره نکن.»
صدای کوبیدن در آمد.
تق!
«در رو باز کنید!»
تهیونگ آرام به پنجره نگاه کرد.
راه فرار نداشتند.
صدای سرباز دوباره بلند شد.
«به دستور پادشاه!»
شارلوت آرام گفت:
«تهیونگ... من نمیخوام برم پیش پادشاه.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
«نمیری.»
شارلوت چند لحظه خیره ماند.
«حتی اگه مجبور باشی؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط نزدیکتر شد.
«گفتم نمیری.»
صدای در شدیدتر شد.
«در رو باز کنید!»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
بعد دست شارلوت را گرفت.
«بیا.»
«کجا؟»
«یه راه دیگه هست.»
او شارلوت را به سمت اتاق پشتی برد.
کف اتاق را کنار زد.
یک دریچهی کوچک زیر فرش بود.
شارلوت با تعجب نگاه کرد.
«اینجا چیه؟»
«راه قدیمی.»
«تو خونهت راه مخفی داری؟»
«آره.»
«چرا؟»
تهیونگ مکث کرد.
«چون زندگی من عادی نیست.»
شارلوت لبخند کوچکی زد.
«این رو فهمیدم.»
هر دو وارد راه مخفی شدند.
تهیونگ دریچه را بست.
چند ثانیه بعد...
صدای شکستن در از بالا آمد.
شارلوت چشمهایش را گرد کرد.
«وای...»
تهیونگ دستش را جلوی دهان او گذاشت.
«آروم.»
شارلوت با چشمهای گرد نگاهش کرد.
تهیونگ دستش را برداشت.
«ببخشید.»
شارلوت آرام گفت:
«اشکال نداره.»
بعد دست تهیونگ را گرفت.
این بار خودش رها نکرد.
هر دو در تاریکی جلو رفتند.
تا اینکه نور ماه از انتهای راه دیده شد.
تهیونگ دریچهی خروجی را باز کرد.
آنها پشت خانه بیرون آمدند.
شارلوت نفس عمیقی کشید.
«نجات پیدا کردیم.»
تهیونگ لبخند زد.
«فعلاً.»
شارلوت به دستهایشان نگاه کرد.
هنوز دست هم را گرفته بودند.
آرام گفت:
«تهیونگ...»
«هوم؟»
«دستم رو هنوز نگرفتی که فرار نکنم، درسته؟»
تهیونگ به دستشان نگاه کرد.
بعد به شارلوت.
لبخند زد.
«نه.»
شارلوت هم لبخند زد.
«پس چرا هنوز ولش نکردی؟»
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
«نمیدونم.»
شارلوت چیزی نگفت.
فقط کمی محکمتر دستش را گرفت.
و هر دو در تاریکی کوچه ناپدید شدند.
دیدم لایک نکردی😐🍓
- ۵.۱k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط