{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« لایک نکنید شب میام تو خوابتون🙄🌗»

« لایک نکنید شب میام تو خوابتون🙄🌗»

وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته...
ℙ𝕒𝕣𝕥 ۳ | پارت آخر

تهیونگ چند قدم به من نزدیک‌تر شد.

تهی: ا.ت... من ازت خوشم اومده...

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

انگار مغزم هنگ کرده بود و نمی‌دونستم باید چی بگم.

ا.ت: یعنی...

سرم رو پایین انداختم و با خجالت ادامه دادم:

ا.ت: یعنی تو واقعاً... منو دوست داری؟

تهیونگ لبخند آرومی زد.

تهی: خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.

قلبم محکم می‌زد.

با گوشه‌ی کفشم زمین رو خط می‌انداختم و سعی می‌کردم بهش نگاه نکنم.

تهی: ا.ت؟

سرم رو بالا آوردم.

ا.ت: منم...

چند لحظه مکث کردم.

ا.ت: منم از وقتی بیشتر باهات آشنا شدم، هر روز بیشتر منتظر دیدنت بودم.

چشم‌های تهیونگ از خوشحالی برق زد.

تهی: یعنی...

لبخند خجالتی‌ای زدم.

ا.ت: یعنی جوابم... بله‌ست، آقای کیم.

تهیونگ چند ثانیه باورش نمی‌شد.

تهی: واقعاً؟

ا.ت: چند بار باید بگم؟!

خندید.

بعد یک‌دفعه جلو اومد و با خوشحالی منو از زمین بلند کرد.

ا.ت: تهیونگ! چیکار می‌کنی؟! 😭

تهی: نمی‌دونم! خیلی خوشحالم!

منو توی هوا چرخوند و صدای خنده‌هامون بین گل‌ها پیچید.

وقتی گذاشتم روی زمین، هر دومون چند ثانیه ساکت شدیم.

تهیونگ آروم نگاهم کرد.

تهی: می‌تونم؟

صورتم از خجالت داغ شد.

آروم سرم رو تکون دادم.

تهیونگ نزدیک شد و لب‌هاش رو برای لحظه‌ای روی لب‌هام گذاشت.

بوسه‌ای آرام و طولانی که انگار تمام حرف‌هایی که نتونسته بودیم به زبون بیاریم، توی همون چند ثانیه گفته شد.

وقتی از هم فاصله گرفتیم، هر دو لبخند می‌زدیم.

تهی: فکر کنم امشب بهترین شب زندگیم شد.

ا.ت: فقط به خاطر اینکه اعتراف کردی؟

تهی: نه...

دستم رو گرفت.

تهی: به خاطر اینکه تو هم منو انتخاب کردی.

لبخند زدم و دستش رو محکم‌تر گرفتم.

غروب کم‌کم جای خودش رو به شب می‌داد و اولین ستاره‌ها توی آسمون ظاهر می‌شدن.

تهیونگ به آسمون نگاه کرد.

تهی: یادت هست دیشب گفتم ماه سرخ رو باهم ببینیم؟

ا.ت: آره.

تهی: اون موقع فقط آرزو داشتم کنارم باشی...

به من نگاه کرد.

تهی: ولی الان دیگه آرزو نیست.

دستم توی دستش بود.

کنار هم، وسط دشت پر از گل، زیر آسمونی که کم‌کم پر از ستاره می‌شد.

و شاید از فردا همه‌چیز مثل قبل نبود...

چون از این به بعد، من فقط طراح لباسش نبودم.

من کسی بودم که قلب کیم تهیونگ رو به خودش گره زده بود.

پایان 🤍🌙

«اگه خوشتون اومد کامنت یادتون نرهههه 😭😂🤍»
دیدگاه ها (۲۲)

وقتی معلم زبانته | چندپارتی𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷هر روز زیبا تر از دیروز به ا...

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟸[View مری]همین که حرف جین رو شنیدم، یکم تعجب کردم.یعنی ...

وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته... ℙ𝕒𝕣𝕥۲نشستم جلو ماشین شروع ک...

وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته... ℙ𝕒𝕣𝕥۱"خواندن این فیک بدون ʟ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط