طلسم چشای بانمک/ p۲۶

دامیان:( چرا بهش تعظیم کردن ؟؟ البته که خوشحال میشم به نانازی من احترام بزارن)خواست بره داخل که یهو یکی از پشت دستشو گرفت دامیان برگشت تا ببینه کیه که دید دایانه، دایان گفت

دایان : عمو میخواستم چیزی بگم ....اممم..ام...ام.. خب...

دامیان:خوب بنال بچه (با نیمه داد)

دایان : عمو من همه چیو در مورد شما و مامان می‌دونم من می‌دونم شما خون آشامید من می دونم شما حتی از اون برادری که گفته بودم خبر هم نداشتین من می‌دونم عمو دیمیتروس مثل مامانم ذهن خوانه هووفف هوووف

نفس کم آورد بچم😂😂دامیان به دایان گفت

دامیان: اینکه خون آشامم رو میدونستم ولی داداشم ذهن خوان واااااااات

دایان : خب عمو الان اون داخل اتفاق بدی برای مامان قراره بیفته میشه نجاتش بدی؟؟؟

دامیان : بچه آروم آروم بحث رو عوض کن همم تو از کجا میدونی ؟؟

دایان : به خاطر این اولش گفتم من همه چیو می‌دونم تورو خدا به حرفم گوش کن

دامیان: خب زود بگوووو

دایان: بابا بزرگ یعنی منظورم بابای مامانم یا همون داداش بزرگه ی شما

که دامیان حرفشو قطع کرد و گفت

دامیان : من برادر بزرگ تر از دیمیتروس ندارم که گرفتی اولین پسر بابام دیمیتروس بود منم دومین پسرشم


دایان : الان وقت اینو ندارم توضیح بدم الان میری داخل رمز عبور( M..N..H)( ساختگی هس ها ) رو میگی و اونا تو رو به یه اتاق میبرن ۳تا در رو به روته روی یکی رز کشیده شده روی یکی شمشیر و روی یکی هم انگشتر اونم انگشتر خاندان دزموند داخل اون دری که انگشتر روش بود شو مامانو میبینی که به یه صندل بسته شده و یه پیرمرد کنارش وایساده و چاقو رو زیر گردنش گرفته هول نشو فقط این گاز سمی رو روی زمین بنداز ( خودش یه گاز سمی به دامیان داد)عیب ندارد مامان بیهوش بشه خودتم دستتو رو دهنت بزار و مامانو بیرون بیار وقتی از اتاق بیرون بیای میبینی چند تا مأمور اونجا وایسادن و تفنگ دستشونه اگه ازت رمز خواستن بگو (H..N..M) میرن کنار تو هم بی معطلی بدو بیرون(بعد با داد گفت) مامانو یادت نره هااا

دامیان کف کرد این بچه کیه بعد بی معطلی همون کاری که اون گفت رو انجام داد و بر گشت ولی وقتی برگشت اون دیگه اونجا نبود

دامیان: واقعا همچین اتفاقی افتاد اون بچه از کجا میدونست اون موقع هم آینده رو گفت ول کن الان آنیا مهمه باید ببرمش بیمارستان خلاصه اونو برد بیمارستان دوا درمون کردن و اومدن تو ویلا ( الان شبه و آنیا از همون موقع که بی هوش شده بود بلند نشده بود خب خواب بود 😂😂 ) دامیان برد اتاق دید جولیا خوابیده خواست آنیا رو بزارم رو تخت که آنیا بیدار و شد و ........

اینم از این پارت ولی فک کنم این پارت خوب نشد نظرتونو بگین و لایک کنید

شرط

۱۸لایک

۱۶ کامنت
بای بای💋💋
دیدگاه ها (۳۵)

عکس از آنیا و دامیان بچه ها نمی‌دونم چرا همشون رو دوست دارم ...

Anya x Damian پارت۶۲

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

ادامهپسرا رفتن تو اتاق خودشاندامیان رفت که بخوابهاندر و لوکا...

عشقی حقیقی

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

عشقی حقیقی

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط