Anya x Damian پارت۶۲
دیمیتروس به پیتر تلفن زد و همه ی شروط هایی که پیتر گذاشته بود قبول کرد قرار شد سه روز دیگه دنبال دامیان و آنیا برن چون دامیان هنوز توی شرایط خوبی نبود
همین که دیمیتروس تلفن رو قطع کرد یکی از خدمت کار ها در زد و وارد اتاق شد و گفت:رئیس من با اجازتون امروز زود تر میرم
دیمیتروس:هنوز تا پایان ساعت کاریت خیلی مونده خیلی زوده که الان بخوای بری
_من خدمتتون عرض کرده بودم مامانم مریض هستن باید برم مراقبش باشم اگه نصف حقوقم رو هم بهم بدین ایرادی نداره
دیمیتروس:خیله خب باشه برو
خدمتکار تعظیمی کرد و در رو بست و از امارت خارج شد منتها به سمت خونش حرکت نکرد تا بره از مادر مریضش مراقبت کنه چون اون اصلا مادر نداشت! اون به سمت امارت دزموند تاکسی گرفته بود!
آنیا و دامیان از خونه ی پیتر بیرون اومدن هوا سوز ناک بود و باد آروم و سردی می وزید
برف روی زمین زیر پاهای آنیا و دامیان صدا میداد و نور ملایم خورشید از پشت ابر های خاکستری اوستانیا به آنیا و دامیان می تابید اما با این وجود باز هم سرد بود سرمایی که هر چند برای آنیا و دامیان کمی آزار دهنده بود ولی عشق سوزان و گرم بینشون اون سرما رو به راحتی از بین می برد
دامیان دست یخ زده و کوچیک آنیا رو گرفت و انگشتای دستشو لای انگشتای دست آنیا قفل کرد
دامیان با نگرانی گفت:چقد دستت یخ کرده! سردته؟میخوای برگردیم؟
آنیا لبخند زد لبخندی که دل گرم کننده بود
آنیا:نه زیاد سردم نیست نگران نباش تازه الان که دستامو گرفتی دیگه احساس سرما نمیکنم(≡^∇^≡)
آنیا مثل همیشه شاد و بامزه بود اگرچه دستاش سرد بودن ولی لبخند روی لباش گرمای زیادی داشت و دامیان رو آروم میکرد اما دل دامیان رو هر لحظه بیشتر و بیشتر بی قرار تر میکرد حتی اگه آنیا پلک میزد دل دامیان نا آروم تر میشد و هر لحظه بیشتر عاشقش می شد
دامیان:خیله خب باشه ولی اگه خسته شدی بهم بگو
آنیا خندید و گفت:خودت چی؟ خودت که وضعیتت از من بدتره که
دامیان لبخندی زد و گفت:نگران من نباش من خوبِ خوبم
دامیان هم دروغگوی ماهری بود
زخمش درد میکرد اما نه زیاد ولی اصلا به اون درد نا چیز حتی فکر هم نمیکرد تا آنیا رو نگران نکنه اون حاضر بود جونش رو هم برای آنیا فدا کنه که آنیا فقط خوش حال باشه و خنده روی لباش باشه
اون دوتا دست در دست هم توی شهر قدم میزدن و میگفتن و میخندیدن تا اینکه به یک کافه ای رسیدن
دامیان:چیزی میخوری؟
آنیا:آره دلم شکلات داغ میخوادꉂ(ˊᗜˋ*)♡
دامیان:باشه بیا بریم داخل
همین که آنیا و دامیان از پله ها بالا رفتن و خواستن برن داخل یهو آنیا احساس سر درد کرد و سرش گیج رفت
دامیان:هی حالت خوبه؟!
آنیا:آره....یهو سرم درد گرفت...چیزی نیست عزیزم خوبم بیا بریم تو
آنیا و دامیان وارد کافه شدن و سر میزی که گارسون براشون مشخص کرده بود نشستن و سفارش شکلات داغ و نسکافه با ترامیسو دادن
_جناب دزموند آدرس پسرتون پیدا شد
داوانان:کجاست؟
_اون توی شهر والدن هوفه خونه ی دستیار سابقتون پیتر ای وانز
داوانان:بسیار خب به بادیگاردا بگو برن دنبالش هر چه سریع تر
_چشم الان میگم
داوانان:کارت خوب بود حق با تو بود دیمیتروس میتونست بفهمه اون کجاست دو برابر حقوقت بهت پول میدم اگه از شر اون دختره آنیا فورجر هم خلاص بشی سه برابر
همین که دیمیتروس تلفن رو قطع کرد یکی از خدمت کار ها در زد و وارد اتاق شد و گفت:رئیس من با اجازتون امروز زود تر میرم
دیمیتروس:هنوز تا پایان ساعت کاریت خیلی مونده خیلی زوده که الان بخوای بری
_من خدمتتون عرض کرده بودم مامانم مریض هستن باید برم مراقبش باشم اگه نصف حقوقم رو هم بهم بدین ایرادی نداره
دیمیتروس:خیله خب باشه برو
خدمتکار تعظیمی کرد و در رو بست و از امارت خارج شد منتها به سمت خونش حرکت نکرد تا بره از مادر مریضش مراقبت کنه چون اون اصلا مادر نداشت! اون به سمت امارت دزموند تاکسی گرفته بود!
آنیا و دامیان از خونه ی پیتر بیرون اومدن هوا سوز ناک بود و باد آروم و سردی می وزید
برف روی زمین زیر پاهای آنیا و دامیان صدا میداد و نور ملایم خورشید از پشت ابر های خاکستری اوستانیا به آنیا و دامیان می تابید اما با این وجود باز هم سرد بود سرمایی که هر چند برای آنیا و دامیان کمی آزار دهنده بود ولی عشق سوزان و گرم بینشون اون سرما رو به راحتی از بین می برد
دامیان دست یخ زده و کوچیک آنیا رو گرفت و انگشتای دستشو لای انگشتای دست آنیا قفل کرد
دامیان با نگرانی گفت:چقد دستت یخ کرده! سردته؟میخوای برگردیم؟
آنیا لبخند زد لبخندی که دل گرم کننده بود
آنیا:نه زیاد سردم نیست نگران نباش تازه الان که دستامو گرفتی دیگه احساس سرما نمیکنم(≡^∇^≡)
آنیا مثل همیشه شاد و بامزه بود اگرچه دستاش سرد بودن ولی لبخند روی لباش گرمای زیادی داشت و دامیان رو آروم میکرد اما دل دامیان رو هر لحظه بیشتر و بیشتر بی قرار تر میکرد حتی اگه آنیا پلک میزد دل دامیان نا آروم تر میشد و هر لحظه بیشتر عاشقش می شد
دامیان:خیله خب باشه ولی اگه خسته شدی بهم بگو
آنیا خندید و گفت:خودت چی؟ خودت که وضعیتت از من بدتره که
دامیان لبخندی زد و گفت:نگران من نباش من خوبِ خوبم
دامیان هم دروغگوی ماهری بود
زخمش درد میکرد اما نه زیاد ولی اصلا به اون درد نا چیز حتی فکر هم نمیکرد تا آنیا رو نگران نکنه اون حاضر بود جونش رو هم برای آنیا فدا کنه که آنیا فقط خوش حال باشه و خنده روی لباش باشه
اون دوتا دست در دست هم توی شهر قدم میزدن و میگفتن و میخندیدن تا اینکه به یک کافه ای رسیدن
دامیان:چیزی میخوری؟
آنیا:آره دلم شکلات داغ میخوادꉂ(ˊᗜˋ*)♡
دامیان:باشه بیا بریم داخل
همین که آنیا و دامیان از پله ها بالا رفتن و خواستن برن داخل یهو آنیا احساس سر درد کرد و سرش گیج رفت
دامیان:هی حالت خوبه؟!
آنیا:آره....یهو سرم درد گرفت...چیزی نیست عزیزم خوبم بیا بریم تو
آنیا و دامیان وارد کافه شدن و سر میزی که گارسون براشون مشخص کرده بود نشستن و سفارش شکلات داغ و نسکافه با ترامیسو دادن
_جناب دزموند آدرس پسرتون پیدا شد
داوانان:کجاست؟
_اون توی شهر والدن هوفه خونه ی دستیار سابقتون پیتر ای وانز
داوانان:بسیار خب به بادیگاردا بگو برن دنبالش هر چه سریع تر
_چشم الان میگم
داوانان:کارت خوب بود حق با تو بود دیمیتروس میتونست بفهمه اون کجاست دو برابر حقوقت بهت پول میدم اگه از شر اون دختره آنیا فورجر هم خلاص بشی سه برابر
- ۷.۳k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط