{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

... ولی نشد برسد دست من به دامن تو

... ولی نشد برسد دست من به دامن تو
نشد که بو کنمت ای بهار در تن تو!

گرفت دست مرا هرکه ، بر زمینم زد
بگیر دست مرا ، دست من به دامن تو

به شاه بیت غزل های خواجه می مانست
غزل ترانه ی چشمان مردافکن تو

شکوه شرقی خورشید های ناپیدا
نشد که نور بتابد به من ز روزن تو

تو باغ روشن آوازهای پیوندی
نشد که خوشه بچینم شبی ز خرمن تو

غریبه چشم تو را جار می زند اما
منم که گم شده ام در نگاه روشن تو

غریب و گنگ به بن بست مرگ افتادم
بیا! نیایی اگر خون من به گردن تو

غروب بود و من و تو غریب ، وقت وداع
صدای هق هق من بود و گریه کردن تو
دیدگاه ها (۲)

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

امشب به یُمن ِدیدنت قفل ازدلم وا میکنمجشنی به استقبال ِتو در...

نفسم .کاش هم اینک توکنارم بودیدست در دست وشبی بازتویارم بودی...

یک تبسم یک صدا فرمان عشقیک ترانه یک نفس جریان عشقیک غریبه سر...

ستاره می‌دمد از چشم‌های روشن توبهار می‌شکفد در زمینه‌ی تن تو...

ای که از باغ غزل قافیه خرمن کردیمن چه گویم که چها با دل و ...

شعر و ادبیات

بمان با من . . .گریزی زن به اهریمنسکوتم را خودت بشکنبخوان فر...

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِي ا...

سحر با باد می گفتم ،حدیث این "هدفمندی"خطاب آمد برو جانم ، تم...

پروین اعتصامی . باید ز سر این غرور را راندن

عزت الله فولادوند

بلبلی از جلوهٔ گل بی قرار گشت طربناک بفصل بهار در چمن آمد غز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط