**پارت ۱۴**
**پارت ۱۴**
ده دقیقه بعد، با چشمهایی که از شدت خشم و غرورِ جریحهدارشدهت برق میزد، از اتاق کار جونگکوک زدی بیرون. قلبت داشت از جا کنده میشد، اما حتی یک قطره اشک هم روی گونههات ننشست؛ تو النا بودی، عکاسِ لجبازی که به این آسونیها قرار نبود مقابلِ رئیس مافیای سئول زانو بزنه!
رفتی پایین. سطلِ آب و لوازمِ نظافت رو با اکراه و دستهایی که از خشم میلرزید برداشتی. زانوهات روی سنگفرشِ سردِ سالنِ بزرگِ عمارت قرار گرفت. هر بار که دستمال رو روی زمین میکشیدی، یک قطره از غرورت خرد میشد، اما شعلهی انتقام و آتشِ لجبازی توی سینهات سوزندهتر میشد. با خودت زمزمه کردی: *«صبر کن جونگکوک... تاوانِ این تحقیر رو پس میدی!»*
همون لحظه، یونا با لبخندی پیروزمندانه و یک لیوان آبمیوه توی دستش از پلهها اومد پایین. بالای سرت ایستاد، نگاهی تحقیرآمیز بهت انداخت و با پوزخند گفت:
- «اووو... عکاسِ مغرور رو ببین! راستش رو بخوای، لباسِ خدمه خیلی بهت میاد، النا! اون گوشهی سالن هم لکه داره، یالله عجله کن، ارباب دوست نداره کارش رو نصفهکاره ببینه!»
خون توی رگهات به جوش اومد. دستهات مشت شد و خواستی بلند بشی و یقهی اون زنِ پررو رو بگیری، که ناگهان صدای بم، سرد و مقتدرِ جونگکوک از بالای پلهها پیچید:
- «یونا... کسی از تو نظر خواست؟»
فضای سالن در یکثانیه در سکوتِ سنگینی فرو رفت. یونا با چهرهای رنگباخته برگشت و به جونگکوک نگاه کرد که داشت قدمبهقدم از پلهها میاومد پایین. جونگکوک حتی نگاهی هم به یونا نکرد؛ تمامِ حواس و نگاهِ تیرهاش روی تو بود.
جونگکوک جلوی پات ایستاد. خم شد، با انگشتهای محکم و کشیدهاش چانهات رو گرفت و صورتت رو بالا آورد تا تو رو مجبور کنه توی چشمهاش نگاه کنی. با صدایی آرام اما پر از تسلط غرید:
- «من گفتم کل عمارت رو تمیز کنی، عکاسِ من... اما نگفتم اجازه داری به کسی اجازه بدی بهت امر و نهی کنه. حواست به این مرزها باشه!»
یونا با صدای لرزان گفت: «اما... اما جونگکوک، اون داشت وقت تلف میکرد...»
جونگکوک سرش رو چرخوند و با نگاهی چنان سرد و مرگبار به یونا نگاه کرد که رنگ از صورتِ دختر پرید:
- «گفتم خفه شو و برو توی اتاقت!»
یونا با چشمهایی پر از ترس و نفرت، پا به فرار گذاشت. حالا دوباره فقط تو بودی و اون مردِ خطرناک. جونگکوک دوباره بهت خیره شد، لبخندِ مرموزی روی لبش نشست و در حالی که بلند میشد، آروم توی گوشت زمزمه کرد:
- «به کارِت برس... ولی یادت باشه، امشب قراره حسابِ این لجبازیهات رو جای دیگه ای تسویه کنیم!»
---
دلم نیومد نزارم
ده دقیقه بعد، با چشمهایی که از شدت خشم و غرورِ جریحهدارشدهت برق میزد، از اتاق کار جونگکوک زدی بیرون. قلبت داشت از جا کنده میشد، اما حتی یک قطره اشک هم روی گونههات ننشست؛ تو النا بودی، عکاسِ لجبازی که به این آسونیها قرار نبود مقابلِ رئیس مافیای سئول زانو بزنه!
رفتی پایین. سطلِ آب و لوازمِ نظافت رو با اکراه و دستهایی که از خشم میلرزید برداشتی. زانوهات روی سنگفرشِ سردِ سالنِ بزرگِ عمارت قرار گرفت. هر بار که دستمال رو روی زمین میکشیدی، یک قطره از غرورت خرد میشد، اما شعلهی انتقام و آتشِ لجبازی توی سینهات سوزندهتر میشد. با خودت زمزمه کردی: *«صبر کن جونگکوک... تاوانِ این تحقیر رو پس میدی!»*
همون لحظه، یونا با لبخندی پیروزمندانه و یک لیوان آبمیوه توی دستش از پلهها اومد پایین. بالای سرت ایستاد، نگاهی تحقیرآمیز بهت انداخت و با پوزخند گفت:
- «اووو... عکاسِ مغرور رو ببین! راستش رو بخوای، لباسِ خدمه خیلی بهت میاد، النا! اون گوشهی سالن هم لکه داره، یالله عجله کن، ارباب دوست نداره کارش رو نصفهکاره ببینه!»
خون توی رگهات به جوش اومد. دستهات مشت شد و خواستی بلند بشی و یقهی اون زنِ پررو رو بگیری، که ناگهان صدای بم، سرد و مقتدرِ جونگکوک از بالای پلهها پیچید:
- «یونا... کسی از تو نظر خواست؟»
فضای سالن در یکثانیه در سکوتِ سنگینی فرو رفت. یونا با چهرهای رنگباخته برگشت و به جونگکوک نگاه کرد که داشت قدمبهقدم از پلهها میاومد پایین. جونگکوک حتی نگاهی هم به یونا نکرد؛ تمامِ حواس و نگاهِ تیرهاش روی تو بود.
جونگکوک جلوی پات ایستاد. خم شد، با انگشتهای محکم و کشیدهاش چانهات رو گرفت و صورتت رو بالا آورد تا تو رو مجبور کنه توی چشمهاش نگاه کنی. با صدایی آرام اما پر از تسلط غرید:
- «من گفتم کل عمارت رو تمیز کنی، عکاسِ من... اما نگفتم اجازه داری به کسی اجازه بدی بهت امر و نهی کنه. حواست به این مرزها باشه!»
یونا با صدای لرزان گفت: «اما... اما جونگکوک، اون داشت وقت تلف میکرد...»
جونگکوک سرش رو چرخوند و با نگاهی چنان سرد و مرگبار به یونا نگاه کرد که رنگ از صورتِ دختر پرید:
- «گفتم خفه شو و برو توی اتاقت!»
یونا با چشمهایی پر از ترس و نفرت، پا به فرار گذاشت. حالا دوباره فقط تو بودی و اون مردِ خطرناک. جونگکوک دوباره بهت خیره شد، لبخندِ مرموزی روی لبش نشست و در حالی که بلند میشد، آروم توی گوشت زمزمه کرد:
- «به کارِت برس... ولی یادت باشه، امشب قراره حسابِ این لجبازیهات رو جای دیگه ای تسویه کنیم!»
---
دلم نیومد نزارم
- ۴۹۱
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط