#هیچ‌ ✌🏻

#هیچ‌ ✌🏻
پناه میبرم به تاریک‌ترین گوشه‌ی اتاق،درها را می‌بندم،پتو را می‌کشم روی سرم،
هر چه تاریک‌تر
هر چه ساکت‌تر
بهتر...
ترسیده‌ام از جهان
از آدم‌ها
از خودم...از خودمان...
دلم میخواهد بپذیرم که این روزها یک کابوسِ مسخره‌ست که تمام خواهد شد!
می خواهم باور کنم که خوابم،که بیدار نیستم!
که این کُشته‌ها روی کُشته و این دردها روی درد،
حقیقت ندارند و این ما نیستیم که بالای گورِ سیاهی نشستیم!
دیدگاه ها (۴)

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

ادامه سناریو

داداشم از آشپزخونه صدام زد:_جینااا!+جان؟_بیا اینجا!رفتم سمتش...

آن شب، عمارت جیمین برخلاف همیشه آرام بود.جلسه‌های روز تموم ش...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

Part "69"☆ویو تهیونگ☆پشت میز چوبیِ غبارگرفته ایستادیم. کشوها...

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

007-پنهان در مه - پارت ۷۵

چند پارتی بازی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط