007-پنهان در مه - پارت ۷۵

.....
007-پنهان در مه - پارت ۷۵
.....

آنیا چشمانش را بست و سعی کرد رویِ محیطِ اطراف تمرکز کند. ذهنش را مثلِ یک آنتنِ رادیویی باز کرد. او به دنبالِ افکارِ ساده‌یِ موجوداتِ کوچکِ جنگل بود تا از غریزه‌یِ آن‌ها برایِ یافتنِ مسیر استفاده کند.

بعد از مدتی گشتن متوجه شد ، یک سنجاب رویِ شاخه‌یِ بالایِ سرشان جست‌وخیز می کند. آنیا ذهنش را رویِ آن قفل کرد:«غذا... بلوط... مسیرِ رودخونه...»

آنیا با خودش زمزمه کرد: «مسیرِ رودخونه... اگه اونجا رو پیدا کنیم، حتماً به کمپ نزدیک‌تر می‌شیم.»

سنجاب، که متوجهِ حضورِ غریبه‌ها شده بود، به سمتِ شرق فرار کرد. آنیا بدونِ درنگ به دامیان اشاره کرد: «اون طرف! اون سنجاب راه رو می‌دونه.»

دامیان که از توانایی‌هایِ غیرعادیِ آنیا بی‌خبر بود، با تعجب به او نگاه کرد اما بدونِ پرسش، پشتِ سرِ او شروع به دویدن کرد. نیم‌ساعتی در تاریکیِ جنگل پیش رفتند. صدایِ آزاردهنده‌یِ آن اطراف کم‌کم ضعیف و ضعیف‌تر شد و جایِ خودش را به صدایِ آرامش‌بخشِ جریانِ آب داد.

دامیان ایستاد و به انعکاسِ ماه در آب نگاه کرد: «این... این همون رودخونه‌ست که معلم‌ها گفتن اگه گم شدیم دنبالش بگردیم!»

آنیا نفس‌نفس‌زنان گفت: «آره... یعنی داریم برمی‌گردیم!»

کمی بعد، نورِ کم‌سویِ آتشِ خاموش‌نشده‌یِ کمپ از دور دیده شد. آنیا و دامیان به نزدیکیِ چادرها رسیدند. قبل از اینکه کسی متوجهِ غیبتِ آن‌ها شود، دامیان به آنیا گفت: «هیش...کسی نباید بفهمه ما کجا بودیم.»

آنیا سرش را به نشانه‌یِ تایید تکان داد و بدونِ اینکه حرفی بزند، سریع و بی‌صدا به سمتِ چادرش خزید. آنیا با قلبی که هنوز به شدت می‌زد، خودش را به داخلِ چادر رساند و در کیسه‌خواب پنهان شد. شبِ طولانی و پرماجرایی بود، اما او با آرامشی که در سینه داشت، فهمید که از یک خطرِ بزرگ جان سالم به در برده‌اند. حالا تنها چیزی که می‌خواست، یک خوابِ عمیق بود تا این کابوس را فراموش کند.

در آستانه‌یِ خواب، ذهنِ آنیا دوباره به سمتِ اتفاقاتِ امشب کشیده شد. با خودش فکر کرد:«دلیلی که اون لحظه اضطراب داشتم، به خاطرِ آزمایشگاه بود... و دلیلی که بعد از دیدنِ اون آروم شدم، به خاطرِ این بود که اون منو از اونجا نجات داد... مگه نه، پسرِ دوم؟»

اما او هیچ جوابی نشنید؛ زیرا کسی که باید جواب می‌داد، دیگر آنجا نبود. آنیا چشمانش را آرام بست و کم‌کم به خوابِ عمیقی فرو رفت.
....

صدایِ سوتِ معلم، خوابِ آرامِ کمپ را شکست. نورِ طلاییِ صبح از لایِ درخت‌ها به داخلِ چادر نفوذ می‌کرد. آنیا چشمانش را مالید و با نگاهِ خواب‌آلود به بکی که کنارش از جا بلند می‌شد، نگاه کرد.

بکی با صدایِ خسته گفت: «من الان‌ها فوق‌العاده خوابم می‌اومد... ولی نه، باید بلند شیم. که اگه دیر برسیم صبحونه، تموم شده!»

آنیا خمیازه ای کشید: «انقدر خستم که میتونم یک هفته بخوابم...» اما باز هم بلند شد؛ چون حسِ گرسنگی زیادی داشت.

آن‌ها وقتی به محلِ صبحانه رسیدند، دامیان را دیدند که با اویل و اوین کنارِ صندلی‌ها نشسته بود. دامیان که آنیا را دید، برایِ لحظه‌ای به او خیره شد.؛ اتفاقات شبِ پیش، ذهنش را به شدت مشغول کرده بود. آنیا، بی توجه به او کنارِ بکی نشست.

اویل با نگاهی به دامیان گفت: «دامیان ساما، نگفتی چرا دیشب به جای خوابیدن همش سرت تو کتاب بود؟»

اوین در حالی که تکه‌ای نان در دهانش بود، تکان خورد: «نکنه دوباره داشتی نصفه شب درس می خوندی؟»

دامیان که تلاش می‌کرد خشمش را پنهان کند، با تُنِ معمولی‌اش گفت: «نه... فقط می خواستم راجب این جنگل یکم اطلاعات بیشتری به دست بیارم.»

آنیا از پشتِ فنجانِ چای، با گوشه‌یِ چشم نگاهش را رویِ دامیان نگه داشت و فکر کرد:«حالا که فکرش رو میکنم... دیشب زیاد نترسیده بود ولی امروز یکم ترسیده به نظر میاد.» لبخندی از شیطنت آمیز رویِ لبانش نشست:« خب فکر کنم حتی پسر دوم با اون قلب سردش هم می‌ترسه!»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۱)

عشقی حقیقی

007-آلما ویسکی - پارت ۵۷

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۳ ‌با نزدیک شدن به ا...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

P18انیا:نه بابا هوا گرمه فقط🍅دامیان:خوب ما الان نامزدیم دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط