«خدمتکار عمارت»
«خدمتکار عمارت»
(پارت ۲۶)
دستاش رو دو طرف بازوم قرار داد و محکم به دیوار کوبید ، درد بدی تو شکم و کمرم پیچید و آخی از میان لبم خارج شد اما اون بی توجه ل.ب هاش رو روی ل.ب هام قرار داد ، شوری خون و تو دهنم حس کردم و نفس کم و آوردم . اون لحظه فقط فقط از خدا میخواستم یکی نجاتم بده . یه دفعه پسره با شدت به عقب پرت شد ، نگاهم به تهیونگی افتاد که تا حد مرگ داشت پسره رو میزد اما ایندفعه هیچ نایی نداشتم برای اینکه جلوش و بگیرم ، بیحال روی زمین نشستم و گریه کردم . تهیونگ پسره رو از یقش بلند کرد و انداخت بیرون و از یکی از نگهبانا خواست تا جمعش کنه ، در و که بست تازه متوجه من شد به سمتم اومد کنارم زانو زد و با لحنی خشن گفت :
ــــــ خوبی چیزیت نشد ؟
بیحال در حالی که هق هق میکردم نگاهش کردم ، نتونستم مقاومت کنم خودم تو بغلش انداختم از ته دل زار زدم . از یه طرف درد لبم ، از یه طرف درد شکمم و از یه طرف استرسی که کشیده بودم همه و همه باعث شده بود که به آغوشش پناه ببرم . اونم انگار حالم فهمید که چیزی نگفت و دستش نوازشش وارانه پشت کمرم حرکت میداد . چند دقیقه به همین منوال گذشت که من و آروم از آغوشش بیرون کشید
ـــــ چی شده ؟ این پسره کی اومد که نگهبانا ندیدنش ؟ اگه کلید زاپاس و نداشتم میدونی الان ممکن بود چه اتفاقی بیفته ؟
خواستم جوابش و بدم که با حالت تهوعی که سراغم اومد دستم و جلوی دهنم گذاشتم و به سمت سرویس دویدم و خون آبه بالا آوردم . با اون حالم دستم و محکم روی لبم میکشیدم جوری که لبام میسوخت
#فیک
#سناریو
#کیپاپ
(پارت ۲۶)
دستاش رو دو طرف بازوم قرار داد و محکم به دیوار کوبید ، درد بدی تو شکم و کمرم پیچید و آخی از میان لبم خارج شد اما اون بی توجه ل.ب هاش رو روی ل.ب هام قرار داد ، شوری خون و تو دهنم حس کردم و نفس کم و آوردم . اون لحظه فقط فقط از خدا میخواستم یکی نجاتم بده . یه دفعه پسره با شدت به عقب پرت شد ، نگاهم به تهیونگی افتاد که تا حد مرگ داشت پسره رو میزد اما ایندفعه هیچ نایی نداشتم برای اینکه جلوش و بگیرم ، بیحال روی زمین نشستم و گریه کردم . تهیونگ پسره رو از یقش بلند کرد و انداخت بیرون و از یکی از نگهبانا خواست تا جمعش کنه ، در و که بست تازه متوجه من شد به سمتم اومد کنارم زانو زد و با لحنی خشن گفت :
ــــــ خوبی چیزیت نشد ؟
بیحال در حالی که هق هق میکردم نگاهش کردم ، نتونستم مقاومت کنم خودم تو بغلش انداختم از ته دل زار زدم . از یه طرف درد لبم ، از یه طرف درد شکمم و از یه طرف استرسی که کشیده بودم همه و همه باعث شده بود که به آغوشش پناه ببرم . اونم انگار حالم فهمید که چیزی نگفت و دستش نوازشش وارانه پشت کمرم حرکت میداد . چند دقیقه به همین منوال گذشت که من و آروم از آغوشش بیرون کشید
ـــــ چی شده ؟ این پسره کی اومد که نگهبانا ندیدنش ؟ اگه کلید زاپاس و نداشتم میدونی الان ممکن بود چه اتفاقی بیفته ؟
خواستم جوابش و بدم که با حالت تهوعی که سراغم اومد دستم و جلوی دهنم گذاشتم و به سمت سرویس دویدم و خون آبه بالا آوردم . با اون حالم دستم و محکم روی لبم میکشیدم جوری که لبام میسوخت
#فیک
#سناریو
#کیپاپ
- ۷.۰k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط