╭─────────────── 🌷 ───────────────╮
╭─────────────── 🌷 ───────────────╮
✦ پارت ۵۰ | چیزی که ته دید... ✦
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯
🌷 ویو آت
آت:
ـ من میرم نوشیدنی بگیرم. 🥤
همه یهجوری نگام کردن. 😐
آت:
ـ وا؟!
جین:
ـ اوووو... 👀😂
یورا:
ـ هه، برای کسی که هر شب تو بار هست راحته. 😏
آت:
ـ جانم، من هر شب بار میام، ولی حداقل هرکی رو دیدم اسمشو «عشق» نذاشتم. 😌💅🏻
جیا:
ـ اووووو! 😂💜
رفتم سمت میز که یه پسر مست اومد سمتم. 🥴
پسره:
ـ بهبه... 😏
آت:
ـ برو گمشو! 😐
پسره:
ـ میای امشب باهم باشیم؟ 😏
آت:
ـ گفتم برو گمشو!
خواستم برم که دستش رو دورم انداخت و سعی کرد منو با خودش ببره.
آت:
ـ ولم کن! کمک! 😭
🌿 ویو ته
آت رفته بود نوشیدنی بگیره و منم دنبالش رفتم.
وقتی دیدم اون پسره آت رو گرفته، عصبانی شدم. 😡🔥
ته:
ـ هی! ولش کن!
آت رو ازش جدا کردم.
پسره:
ـ تو دیگه کی هستی؟!
ته:
ـ کسی که بهت میگه ازش فاصله بگیری! 😡
که یه مشت بهش زدم و پرتش کردم زمین مشت کوبوندم به صورتش
آت:
ـ ته... تروخدا بسه! 😭
همین که صدای گریهشو شنیدم، ایستادم.
آروم رفتم سمتش.
ته:
ـ آت...
آت:
ـ هق... هق... 😭
بغلش کردم و سرشو نوازش کردم.
ته:
ـ هیش... آروم باش، من اینجام. 🥺💜
آت:
ـ ترسیده بودم...
ته:
ـ میدونم... دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه. 🥺
دایی با نگرانی اومد.
دایی:
ـ آت! ته! چی شده؟!
ته:
ـ یکی میخواست به آت ت.جاوز
دایی:
ـ چی؟! 😡
همه سمت ما اومدن.
جیا:
ـ آت چی شده خوشگلم؟ گریه میکنی؟ 🥺💜
آت:
ـ ه... هیچی... میشه فقط بریم؟ 😭
جیا:
ـ باشه، من کنارتم. 🫶🏻
دایی:
ـ بیا بریم خونه عزیزم. 🌷
ته:
ـ آت... دیگه تموم شد، باشه؟
آت سرشو تکون داد.
ته اشکهاشو پاک کرد.
ته:
ـ گریه نکن... من اینجام. 🥺💜
آت:
ـ باشه...
دایی:
ـ تو نیا، باهات کار دارم.
ته:
ـ باشه.
🌷 ویو آت
سوار ماشین شدیم.
جیا رو رسوندیم و بعد رفتیم سمت خونه.
دایی:
ـ آت، کلی سؤال دارم. 🤨
آت:
ـ دایی بذار فردا... الان اصلاً حوصله ندارم. 🥺
دایی:
ـ باشه عزیزم.
رسیدم خونه و مستقیم خوابیدم. 🌙💜
🌿 ویو ته
جونگکوک:
ـ ته، آت چیش شده بود؟ 😟
یورا:
ـ عشق، چرا رفتی پیش اون دختر؟!
ته:
ـ خفه شو! درست صحبت کن و از جلوی چشام گمشو! 😡
یورا:
ـ کجا برم؟!
ته:
ـ برو پیش همونایی که هر شب زیرشونی. نمیخوام ببینمت.
یورا:
ـ باشه...
یورا با هانا رفت.
جین:
ـ عالی گفتی. 😐😂
همون لحظه دایی اومد.
دایی:
ـ ته، بیا کارت دارم.
ته:
ـ باشه.
🌿 ویو ته
دایی:
ـ چه اتفاقی افتاد؟
ته:
ـ یه نفر میخواست به آت آسیب بزنه.
دایی:
ـ تو چیکارهای؟ من داییشم. تازه تو عاشق آتی و نامزد داری.
ته:
ـ نامزد نیستم!
دایی:
ـ پس یورا چی؟
ته:
ـ بابام میگه باهاش بگرد، شاید عاشقش بشم... ولی من دوستش ندارم.
دایی:
ـ اوکی... حالا بیا یه نوشیدنی بگیریم و حرف بزنیم. 🥤
ته:
ـ باشه.
بعد از کلی حرف، برگشتیم خونه.
اما ذهنم هنوز پیش آت بود... 🥺💜
فقط یه سؤال توی ذهنم میچرخید:
چرا وقتی آت ترسیده بود، قلب خودش بیشتر از خودش میلرزید؟ 🥺🦋
✨ ادامه دارد...
💜 پارت بعد قراره بفهمیم صبح روز بعد بین آت و ته چه اتفاقی میافته...
حتماً حتماً نظرتونو بگیددد 🥺🌷
✦ پارت ۵۰ | چیزی که ته دید... ✦
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯
🌷 ویو آت
آت:
ـ من میرم نوشیدنی بگیرم. 🥤
همه یهجوری نگام کردن. 😐
آت:
ـ وا؟!
جین:
ـ اوووو... 👀😂
یورا:
ـ هه، برای کسی که هر شب تو بار هست راحته. 😏
آت:
ـ جانم، من هر شب بار میام، ولی حداقل هرکی رو دیدم اسمشو «عشق» نذاشتم. 😌💅🏻
جیا:
ـ اووووو! 😂💜
رفتم سمت میز که یه پسر مست اومد سمتم. 🥴
پسره:
ـ بهبه... 😏
آت:
ـ برو گمشو! 😐
پسره:
ـ میای امشب باهم باشیم؟ 😏
آت:
ـ گفتم برو گمشو!
خواستم برم که دستش رو دورم انداخت و سعی کرد منو با خودش ببره.
آت:
ـ ولم کن! کمک! 😭
🌿 ویو ته
آت رفته بود نوشیدنی بگیره و منم دنبالش رفتم.
وقتی دیدم اون پسره آت رو گرفته، عصبانی شدم. 😡🔥
ته:
ـ هی! ولش کن!
آت رو ازش جدا کردم.
پسره:
ـ تو دیگه کی هستی؟!
ته:
ـ کسی که بهت میگه ازش فاصله بگیری! 😡
که یه مشت بهش زدم و پرتش کردم زمین مشت کوبوندم به صورتش
آت:
ـ ته... تروخدا بسه! 😭
همین که صدای گریهشو شنیدم، ایستادم.
آروم رفتم سمتش.
ته:
ـ آت...
آت:
ـ هق... هق... 😭
بغلش کردم و سرشو نوازش کردم.
ته:
ـ هیش... آروم باش، من اینجام. 🥺💜
آت:
ـ ترسیده بودم...
ته:
ـ میدونم... دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه. 🥺
دایی با نگرانی اومد.
دایی:
ـ آت! ته! چی شده؟!
ته:
ـ یکی میخواست به آت ت.جاوز
دایی:
ـ چی؟! 😡
همه سمت ما اومدن.
جیا:
ـ آت چی شده خوشگلم؟ گریه میکنی؟ 🥺💜
آت:
ـ ه... هیچی... میشه فقط بریم؟ 😭
جیا:
ـ باشه، من کنارتم. 🫶🏻
دایی:
ـ بیا بریم خونه عزیزم. 🌷
ته:
ـ آت... دیگه تموم شد، باشه؟
آت سرشو تکون داد.
ته اشکهاشو پاک کرد.
ته:
ـ گریه نکن... من اینجام. 🥺💜
آت:
ـ باشه...
دایی:
ـ تو نیا، باهات کار دارم.
ته:
ـ باشه.
🌷 ویو آت
سوار ماشین شدیم.
جیا رو رسوندیم و بعد رفتیم سمت خونه.
دایی:
ـ آت، کلی سؤال دارم. 🤨
آت:
ـ دایی بذار فردا... الان اصلاً حوصله ندارم. 🥺
دایی:
ـ باشه عزیزم.
رسیدم خونه و مستقیم خوابیدم. 🌙💜
🌿 ویو ته
جونگکوک:
ـ ته، آت چیش شده بود؟ 😟
یورا:
ـ عشق، چرا رفتی پیش اون دختر؟!
ته:
ـ خفه شو! درست صحبت کن و از جلوی چشام گمشو! 😡
یورا:
ـ کجا برم؟!
ته:
ـ برو پیش همونایی که هر شب زیرشونی. نمیخوام ببینمت.
یورا:
ـ باشه...
یورا با هانا رفت.
جین:
ـ عالی گفتی. 😐😂
همون لحظه دایی اومد.
دایی:
ـ ته، بیا کارت دارم.
ته:
ـ باشه.
🌿 ویو ته
دایی:
ـ چه اتفاقی افتاد؟
ته:
ـ یه نفر میخواست به آت آسیب بزنه.
دایی:
ـ تو چیکارهای؟ من داییشم. تازه تو عاشق آتی و نامزد داری.
ته:
ـ نامزد نیستم!
دایی:
ـ پس یورا چی؟
ته:
ـ بابام میگه باهاش بگرد، شاید عاشقش بشم... ولی من دوستش ندارم.
دایی:
ـ اوکی... حالا بیا یه نوشیدنی بگیریم و حرف بزنیم. 🥤
ته:
ـ باشه.
بعد از کلی حرف، برگشتیم خونه.
اما ذهنم هنوز پیش آت بود... 🥺💜
فقط یه سؤال توی ذهنم میچرخید:
چرا وقتی آت ترسیده بود، قلب خودش بیشتر از خودش میلرزید؟ 🥺🦋
✨ ادامه دارد...
💜 پارت بعد قراره بفهمیم صبح روز بعد بین آت و ته چه اتفاقی میافته...
حتماً حتماً نظرتونو بگیددد 🥺🌷
- ۱.۲k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط