می‌دانم..

می‌دانم..
تا پلک به هم بزنم می‌آیی
با انار و آینه در دست‌هایت
یک دنیا آرامش در چشم‌هایت
و قناری کوچکی در حنجره‌ات
که جهان را
به ترانه‌های عاشقانه
میهمان می‌کند

می‌دانم..
تا پلک به هم بزنم
می‌آیی و با نگاهت
دشت‌ها را کوه
کوه‌ها را پرنده می‌کنی

به قول فروغ:
من خواب دیده ام!
دیدگاه ها (۷)

ای خیالِ قامتت آهِ ضعیفان را عصابر رخت نظاره‌ها را لغزش از ج...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و سـوم نهــم...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

| **تک‌پارتی | آخرین شب قبل از رفتن** || ---------- | ------...

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

پارت ۶۳

### **پارت اول: سایه‌های عمارت غریبه**صدای تیک‌تاک ساعت دیوا...

سناریو ی ماه سرخ: پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط