| **تکپارتی | آخرین شب قبل از رفتن** |
| **تکپارتی | آخرین شب قبل از رفتن** |
| ---------- | ---------------------- |
هوا تاریک شده بود و مینهو از وقتی خبر سربازیاش قطعی شده بود، کمتر از همیشه حرف میزد.
روی مبل نشسته بودی و به او نگاه میکردی. داشت وسایلش را مرتب میکرد، اما هر چند دقیقه یکبار دست از کار میکشید و به نقطهای خیره میشد.
بالاخره گفتی: ـ میشه یه لحظه بیای اینجا؟
مینهو برگشت و با لبخند کوچکی کنارت نشست.
ـ چیه؟
ـ هیچی... فقط میخوام نگات کنم.
خندید. ـ مگه قراره کجا برم؟ فقط یه مدت نیستم.
لبخندت محو شد. ـ خودتم میدونی که فقط یه مدت نیست...
مینهو نگاهش را از تو دزدید. چند ثانیه سکوت کرد و بعد دستت را گرفت.
ـ راستش منم میترسم.
با تعجب نگاهش کردی. ـ تو؟
ـ آره، من. فکر کردی چون همیشه قیافهم آرومه، چیزی حس نمیکنم؟
سرش را روی شانهات گذاشت.
ـ به این فکر میکنم که وقتی برگردم، چقدر چیزا عوض شده. اینکه تو این مدت چه اتفاقایی برات میافته و من کنارت نیستم...
آرام گفتی: ـ من منتظر میمونم.
مینهو سرش را بلند کرد و نگاهت کرد.
ـ قول نده که برات سخت میشه.
ـ مینهو، من نگفتم آسونه. گفتم منتظر میمونم.
این بار لبخندش واقعیتر بود. دستش را دراز کرد و جعبه کوچکی را از روی میز برداشت.
ـ اینو برات گرفتم.
داخل جعبه یک جاکلیدی کوچک بود؛ چیزی شبیه گربهای که همیشه میگفتی شبیه خودشه.
ـ هر وقت دلت تنگ شد، به این نگاه کن. البته خیلی هم دلت تنگ نشه، چون وقتی برگردم باید جواب همه پیامهامو بدی!
با خنده و چشمهای اشکی گفتی: ـ حتی توی این شرایط هم دست از اذیت کردنم برنمیداری؟
ـ این یکی از وظایف مهم منه.
سرت را روی شانهاش گذاشتی و هر دو مدتی در سکوت ماندید.
آن شب هیچکدامتان دلشان نمیخواست ساعت جلو برود.
و درست قبل از خواب، مینهو آرام زمزمه کرد:
ـ وقتی برگشتم، اولین جایی که میخوام بیام همینجاست. پیش تو.
و تو برای اولین بار فهمیدی بعضی خداحافظیها پایان یک داستان نیستند؛ فقط فاصلهای هستند تا فصل بعدی شروع شود. 🤍
| ---------- | ---------------------- |
هوا تاریک شده بود و مینهو از وقتی خبر سربازیاش قطعی شده بود، کمتر از همیشه حرف میزد.
روی مبل نشسته بودی و به او نگاه میکردی. داشت وسایلش را مرتب میکرد، اما هر چند دقیقه یکبار دست از کار میکشید و به نقطهای خیره میشد.
بالاخره گفتی: ـ میشه یه لحظه بیای اینجا؟
مینهو برگشت و با لبخند کوچکی کنارت نشست.
ـ چیه؟
ـ هیچی... فقط میخوام نگات کنم.
خندید. ـ مگه قراره کجا برم؟ فقط یه مدت نیستم.
لبخندت محو شد. ـ خودتم میدونی که فقط یه مدت نیست...
مینهو نگاهش را از تو دزدید. چند ثانیه سکوت کرد و بعد دستت را گرفت.
ـ راستش منم میترسم.
با تعجب نگاهش کردی. ـ تو؟
ـ آره، من. فکر کردی چون همیشه قیافهم آرومه، چیزی حس نمیکنم؟
سرش را روی شانهات گذاشت.
ـ به این فکر میکنم که وقتی برگردم، چقدر چیزا عوض شده. اینکه تو این مدت چه اتفاقایی برات میافته و من کنارت نیستم...
آرام گفتی: ـ من منتظر میمونم.
مینهو سرش را بلند کرد و نگاهت کرد.
ـ قول نده که برات سخت میشه.
ـ مینهو، من نگفتم آسونه. گفتم منتظر میمونم.
این بار لبخندش واقعیتر بود. دستش را دراز کرد و جعبه کوچکی را از روی میز برداشت.
ـ اینو برات گرفتم.
داخل جعبه یک جاکلیدی کوچک بود؛ چیزی شبیه گربهای که همیشه میگفتی شبیه خودشه.
ـ هر وقت دلت تنگ شد، به این نگاه کن. البته خیلی هم دلت تنگ نشه، چون وقتی برگردم باید جواب همه پیامهامو بدی!
با خنده و چشمهای اشکی گفتی: ـ حتی توی این شرایط هم دست از اذیت کردنم برنمیداری؟
ـ این یکی از وظایف مهم منه.
سرت را روی شانهاش گذاشتی و هر دو مدتی در سکوت ماندید.
آن شب هیچکدامتان دلشان نمیخواست ساعت جلو برود.
و درست قبل از خواب، مینهو آرام زمزمه کرد:
ـ وقتی برگشتم، اولین جایی که میخوام بیام همینجاست. پیش تو.
و تو برای اولین بار فهمیدی بعضی خداحافظیها پایان یک داستان نیستند؛ فقط فاصلهای هستند تا فصل بعدی شروع شود. 🤍
- ۷۱
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط