چند پارتی بازی ممنوع

پارت ۲

### کلاس ۲-۳
وارد کلاس که شدم، همهمه‌ی بچه‌ها برای چند ثانیه قطع شد. آقای کانگ، معلم ادبیات که پیرمردی با عینک ته استکانی بود، نگاهی به من انداخت و با صدای خش‌داری گفت:

ـ اوه، دانش‌آموز جدید. بالاخره تشریف آوردین. بفرمایید بنشینید... حتماً دلیلی برای این تاخیر درخشان داشتین، مگه نه؟

گونه‌هام سرخ شد.
ـ عذر می‌خوام آقا، مسیرم دور بود و...
ـ خیلی خب، خیلی خب. وقت کلاس رو نگیر. اون صندلی خالی ته کلاس کنار پنجره هست. بفرمایید.

به طرف صندلی اشاره شده رفتم. کیفم رو روی میز گذاشتم و نشستم. تازه داشتم نفس راحتی می‌کشیدم که نگاهی به دور و برم انداختم.
صندلی ردیف جلویی من خالی بود، اما روی میز کناری‌اش، یه جفت کتانی مشکی و یه جفت دستکش چرمی قرار داشت.

قبل از اینکه فرصت کنم بیشتر فکر کنم، در کلاس با صدای بدی باز شد.

جونگکوک بود.

بدون اینکه حتی نگاهی به معلم بندازه یا عذرخواهی کنه، دستش رو توی جیب شلوارش گذاشت و یک‌راست به سمت ردیف آخر اومد. صندلی خالی دقیقا کنار میز من بود!
آقای کانگ عینک‌اش رو روی بینیش جابه‌جا کرد و با خشم غرید:
ـ آقای جئون! دیرکردن‌های هرروزه‌تون دیگه داره برام عادی میشه، اما بی‌ادبی‌تون توی روز اول ترم رو تحمل نمی‌کنم. برین بیرون!

جونگکوک پوزخندی زد، سرش رو کج کرد و با لحنی سرد گفت:
ـ آقا، ماشین‌مون پنچر شد. مگه گناه منه که خیابونای سئول اینقدر پر از چاله‌چوله‌ست؟
ـ بیرون!

جونگکوک شونه‌ای بالا انداخت و با بی‌خیالی چرخید تا از کلاس خارج بشه، اما نگاهش برای یک ثانیه‌ی کوتاه به من افتاد. نگاهی که همه‌چیز توش بود؛ از تمسخر گرفته تا یه جور کنجکاوی پنهان. بعد بدون حرفی از کلاس بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.

تهیونگ از ردیف‌های جلو برگشت و با چشم‌های ریزشده و خنده‌ی موذیانه‌ای نگاهی به من و صندلی خالی جونگکوک انداخت. با دست یه علامت «اوهوه» نشونم داد که مجبور شدم سرم رو به سمت پنجره برگردونم تا خنده‌ام رو پنهان کنم.

اما این تازه شروع روز بود...

---

### زنگ تفریح ـ حیاط مدرسه

هوای خنک بهاری به صورتم می‌خورد. توی حیاط خلوت پشت سالن ورزشی نشسته بودم و داشتم ساندویچی که مامان صبح برام آماده کرده بود رو گاز می‌زدم.
اینجا آرامش بیشتری داشت. دور از هیاهوی بچه‌هایی که هنوز داشتم اسم‌هاشون رو قاطی می‌کردم.

صدای خش‌خش برگ‌ها اومد.

سرم رو بالا آوردم.

جونگکوک بود. به دیوار آجری تکیه داده بود، یه پاکت سیگار توی دستش بود و یکی از اون‌ها رو بین لب‌هاش گذاشته بود. پیرسینگ لبش زیر نور آفتاب می‌درخشید و ابروی خط‌افتاده‌اش به خودش ابهت خاصی می‌داد. اون نگاهِ خیره، دقیقاً مستقیم به من دوخته شده بود.

قلبم برای کسری از ثانیه از حرکت ایستاد.

خواست فندک بزنه، اما انگار متوجه نگاه خیره‌ی من شد. مکث کرد، سیگار رو از بین لب‌هاش برداشت و بین انگشت‌هاش چرخوند.

ـ مشکلی هست، دخترِ تازه‌وارد؟ یا توی مدرسه‌ی قبلی‌تون نگفتن خیره شدن به بقیه بی‌ادبیه؟

صدای بم و خش‌دارش توی فضای ساکت حیاط پیچید.

لقمه توی گلوم گیر کرد. سرفه‌ای کردم و بطری آب رو برداشتم.
ـ من بهت خیره نشده بودم. داشتم به... به درخت پشت سرت نگاه می‌کردم! درختِ قشنگیه، مگه نه؟

جونگکوک پوزخندی تلخ زد. قدم‌به‌قدم به سمتم نزدیک شد. سایه‌اش روی من افتاد. بوی عطر تلخ و خنکش با بوی سیگار مخلوط شده بود. جلوی پام ایستاد، یک زانو روی زمین خم کرد تا هم‌قد من بشه. چشم‌های تیره و عمیقش خیره‌ی چشم‌هام موند.

ـ درخت؟ توی حیاط خلوت پشت سالن ورزشی؟ جدی فکر کردی اینقدر خنگم که این دروغ مسخره رو باور کنم، ا.ت؟

با شنیدن اسمم از دهن اون، تنم مورمور شد.
ـ تو... تو اسم من رو از کجا می‌دونی؟
لبخند کجی زد که پیرسینگ لبش رو به بازی گرفت.
ـ لیست حضور و غیاب معلم ادبیات روی میز بود. کار سختی نبود.

دستش رو دراز کرد و شاخه‌ی کوچیکی از موهام رو که روی صورتم افتاده بود، با نوک انگشتانش زد پشت گوشم. لمس سرد انگشت‌هاش باعث شد مثل برق‌گرفته‌ها عقب بکشم.

جونگکوک با صدای آروم، اما خطرناکی زمزمه کرد:
ـ بهت یه توصیه‌ای می‌کنم، ا.تِ جدید... دور و بر من و دوست‌هام نگرد. اینجا جای آدم‌های ضعیف نیست. مدرسه‌ی سئول قوانین خودش رو داره، و من قانون‌گذار اینجام.

قبل از اینکه بتونم جوابی به اون غرورِ تهوع‌آور بدم، صاف ایستاد، سیگار رو توی جیبش انداخت و بدون اینکه حتی منتظر حرفی از طرف من باشه، دست‌هاش رو توی جیب کاپشن چرمیش گذاشت و از اونجا دور شد.

روی زمین خشکم زده بود.
دستم رو روی جایی که موهام رو لمس کرده بود گذاشتم. قلبم داشت تند تند میزد
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔(میخوای پارت 𝟐𝟔 رو بخونی؟ تو کامنتاس...

THE HIDDEN LOVEفصل اول: «قرار نبود امشب بیای!»سئول، کره جنوب...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

**پارت ۲۲**سالنِ بزرگ و تاریک، پر از دودِ سیگارهای برگ و بوی...

𐙚 پارت ¹ | ویو نامراروی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ...

پارت ۱۹۶

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وسوم 𓆪 🖤🥀پله‌ها یکی‌یکی زیر پای اسما و یو...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_34فصل پانزدهم |...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط