**پارت ۲۲**
**پارت ۲۲**
سالنِ بزرگ و تاریک، پر از دودِ سیگارهای برگ و بوی سنگینِ عطرِ مردهای قدرتمندِ مافیا بود. دور تا دورِ میزِ عریضِ ماهگونی نشسته بودند. جونگکوک با اقتدار در صندلیِ وسط نشست و من رو مجبور کرد روی صندلیِ کنارِ خودش، درست زیرِ نگاهِ خیرهی همهی اون مردهای خطرناک بشینم. یونا هم با عشوه در طرفِ دیگرش جا گرفت.
فضای اتاق سنگین بود. صحبتها دربارهی محمولههای جدیدِ اسلحه و مناطقِ تحت کنترل بود، اما من حواسم جای دیگری بود. نگاهِ خیره و هرزهی یکی از مردهای میانسال و درشتهیکل که متعلق به باندِ «شین» بود، مدام روی من میچرخید. اسمش «کانگ» بود؛ مردی با زخمِ عمیقی روی گونهاش که به بیرحمی معروف بود.
کانگ لیوانِ ویسکیش رو سر کشید، با لبخندی کثیف به من خیره شد و با صدایی کلفت خطاب به جونگکوک گفت:
- «جئون... انگار این بار سلیقت عوض شده. این جوجهعکاس رو از کجا پیدا کردی که اینطور با نگاهِ مغرور به ما نگاه میکنه؟ نکنه طعمهی جدیدِ سرگرمیهاته؟ اگر خسته شدی، میتونی بدیاش به من تا آدابِ این عمارت رو بهش یاد بدم...»
با شنیدنِ این حرف، خون توی رگهام منجمد شد. خواستم از جا بلند بشم و جوابش رو بدم، اما قبل از اینکه حتی حرکتی کنم، هوا توی سالن فشرده شد.
سرما و وحشتی که از وجودِ جونگکوک بلند شد، همهی مردهای دورِ میز رو ساکت کرد. جونگکوک حتی نخندید؛ لبخندش محو شد و چشمهای سیاهش رنگِ خون به خودش گرفت. اون به آرامی لیوانِ کریستالیِ روی میز رو برداشت، نگاهی به کانگ انداخت و با صدایی که مثلِ غرشِ یه درندهی زخمی توی فضای سالن پیچید، گفت:
- «کانگ... تو گفتی کی؟»
کانگ که تازه متوجه اشتباهش شده بود، آب دهنش رو قورت داد: «من... منظور خاصی نداشتم، فقط یه شوخیِ ساده بود...»
جونگکوک با یه حرکتِ ناگهانی و رعدآسا، لیوانِ کریستالی رو با تمامِ قدرت روی میز کوبید که پودر شد و شیشههای ریزش تو صورتِ کانگ پاشید. قبل از اینکه کسی بجنبه، جونگکوک از جاش بلند شد، خم شد روی میز، یقهی کتِ کانگ رو چنگ زد و با یه خشمِ مطلق که رگهای گردنش رو بیرون زده بود، غرید:
- «گوش کن، کانگ! این دختر... هرچقدر هم که لجباز باشه، هرچقدر هم که من خودم بخوام تنبیهش کنم، مالِ منه! هیچ سگی حق نداره بهش چپ نگاه کنه، چه برسه به اینکه اسمِ کثیفش رو بیاره. یه بار دیگه خفه خون نگیری و بهش نگاه کنی، خودم با دستهای خودم زبونت رو از گلوت میکشم بیرون! فهمیدی؟!»
سکوتی مرگبار کلِ سالن رو فرا گرفت. همهی مردهای مافیا سرهاشون رو پایین انداخته بودند و جراتِ نفس کشیدن نداشتند. کانگ از شدتِ ترس، رنگ به چهره نداشت و با سرِ لرزان تایید کرد.
جونگکوک با حرص یقهی اون مرد رو ول کرد، کت مرتبنشدهاش رو تکوند و دوباره سر جاش نشست. بعد بدون اینکه نگاهی به من بندازه، دستش رو محکم دور مچِ دستِ من حلقه کرد؛ طوری که استخونم زیرِ انگشتهاش فشرد شد، اما این بار نه از روی تحقیر، بلکه مثلِ یه حصارِ آهنین که نشون میداد من رو مالِ خودش میدونه.
اون سرش رو نزدیکِ گوشم آورد و با صدایی بم و خشدار زمزمه کرد:
- «بهت گفتم از کنارم تکون نخور، عکاسِ کوچولو... تو فقط حق داری جلویِ من زانو بزنی، نه جلویِ هیچ سگِ دیگهای توی این شهر!»
سالنِ بزرگ و تاریک، پر از دودِ سیگارهای برگ و بوی سنگینِ عطرِ مردهای قدرتمندِ مافیا بود. دور تا دورِ میزِ عریضِ ماهگونی نشسته بودند. جونگکوک با اقتدار در صندلیِ وسط نشست و من رو مجبور کرد روی صندلیِ کنارِ خودش، درست زیرِ نگاهِ خیرهی همهی اون مردهای خطرناک بشینم. یونا هم با عشوه در طرفِ دیگرش جا گرفت.
فضای اتاق سنگین بود. صحبتها دربارهی محمولههای جدیدِ اسلحه و مناطقِ تحت کنترل بود، اما من حواسم جای دیگری بود. نگاهِ خیره و هرزهی یکی از مردهای میانسال و درشتهیکل که متعلق به باندِ «شین» بود، مدام روی من میچرخید. اسمش «کانگ» بود؛ مردی با زخمِ عمیقی روی گونهاش که به بیرحمی معروف بود.
کانگ لیوانِ ویسکیش رو سر کشید، با لبخندی کثیف به من خیره شد و با صدایی کلفت خطاب به جونگکوک گفت:
- «جئون... انگار این بار سلیقت عوض شده. این جوجهعکاس رو از کجا پیدا کردی که اینطور با نگاهِ مغرور به ما نگاه میکنه؟ نکنه طعمهی جدیدِ سرگرمیهاته؟ اگر خسته شدی، میتونی بدیاش به من تا آدابِ این عمارت رو بهش یاد بدم...»
با شنیدنِ این حرف، خون توی رگهام منجمد شد. خواستم از جا بلند بشم و جوابش رو بدم، اما قبل از اینکه حتی حرکتی کنم، هوا توی سالن فشرده شد.
سرما و وحشتی که از وجودِ جونگکوک بلند شد، همهی مردهای دورِ میز رو ساکت کرد. جونگکوک حتی نخندید؛ لبخندش محو شد و چشمهای سیاهش رنگِ خون به خودش گرفت. اون به آرامی لیوانِ کریستالیِ روی میز رو برداشت، نگاهی به کانگ انداخت و با صدایی که مثلِ غرشِ یه درندهی زخمی توی فضای سالن پیچید، گفت:
- «کانگ... تو گفتی کی؟»
کانگ که تازه متوجه اشتباهش شده بود، آب دهنش رو قورت داد: «من... منظور خاصی نداشتم، فقط یه شوخیِ ساده بود...»
جونگکوک با یه حرکتِ ناگهانی و رعدآسا، لیوانِ کریستالی رو با تمامِ قدرت روی میز کوبید که پودر شد و شیشههای ریزش تو صورتِ کانگ پاشید. قبل از اینکه کسی بجنبه، جونگکوک از جاش بلند شد، خم شد روی میز، یقهی کتِ کانگ رو چنگ زد و با یه خشمِ مطلق که رگهای گردنش رو بیرون زده بود، غرید:
- «گوش کن، کانگ! این دختر... هرچقدر هم که لجباز باشه، هرچقدر هم که من خودم بخوام تنبیهش کنم، مالِ منه! هیچ سگی حق نداره بهش چپ نگاه کنه، چه برسه به اینکه اسمِ کثیفش رو بیاره. یه بار دیگه خفه خون نگیری و بهش نگاه کنی، خودم با دستهای خودم زبونت رو از گلوت میکشم بیرون! فهمیدی؟!»
سکوتی مرگبار کلِ سالن رو فرا گرفت. همهی مردهای مافیا سرهاشون رو پایین انداخته بودند و جراتِ نفس کشیدن نداشتند. کانگ از شدتِ ترس، رنگ به چهره نداشت و با سرِ لرزان تایید کرد.
جونگکوک با حرص یقهی اون مرد رو ول کرد، کت مرتبنشدهاش رو تکوند و دوباره سر جاش نشست. بعد بدون اینکه نگاهی به من بندازه، دستش رو محکم دور مچِ دستِ من حلقه کرد؛ طوری که استخونم زیرِ انگشتهاش فشرد شد، اما این بار نه از روی تحقیر، بلکه مثلِ یه حصارِ آهنین که نشون میداد من رو مالِ خودش میدونه.
اون سرش رو نزدیکِ گوشم آورد و با صدایی بم و خشدار زمزمه کرد:
- «بهت گفتم از کنارم تکون نخور، عکاسِ کوچولو... تو فقط حق داری جلویِ من زانو بزنی، نه جلویِ هیچ سگِ دیگهای توی این شهر!»
- ۱۶۹
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط