تماس قطع شده بود

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗

تماس قطع شده بود.

ناتالیا هنوز گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود.

تهیونگ از آینه نگاهش کرد.

ـ «چی گفت؟»

ناتالیا گوشی رو پایین آورد.

ـ «اسم پدرم رو آورد.»

جونگکوک نگاهش کرد.

ـ «دقیقاً چی گفت؟»

ـ «پرسید تا حالا به این فکر کردم که شاید پدرم هنوز زنده باشه.»

تهیونگ آروم سوتی کشید.

ـ «خب... این دیگه شوخی نیست.»

ناتالیا به پشتی صندلی تکیه داد.

ـ «هفت ساله هیچ خبری ازش ندارم. اگه زنده بود، چرا تا الان پیداش نشده؟»

جونگکوک جواب داد:

ـ «شاید نمی‌تونسته.»

ناتالیا با عصبانیت نگاهش کرد.

ـ «تو از کجا می‌دونی؟»

ـ «نمی‌دونم. دارم احتمالات رو می‌گم.»

تهیونگ ناگهان سرعتش رو کم کرد.

ـ «یه لحظه...»

جونگکوک اخم کرد.

ـ «باز چی شد؟»

تهیونگ به صفحه لپ‌تاپ اشاره کرد.

ـ «اون فایلی که چند دقیقه پیش باز شد، یه آدرس مخفی داشت. تونستم پیداش کنم.»

ـ «کجا؟»

ـ «یه ساختمون متروکه توی حومه شهر. قبلاً مرکز تحقیقات یه شرکت خصوصی بوده.»

ناتالیا سریع پرسید:

ـ «اسم شرکت؟»

تهیونگ چند ثانیه تایپ کرد.

بعد صفحه رو به سمتشون چرخوند.

BLACK MASK

سکوت ماشین رو گرفت.

جونگکوک به اسم خیره شد.

یه تصویر نامفهوم برای چند لحظه از ذهنش رد شد.

اتاقی سفید.

نور شدید چراغ‌ها.

صدای مردی که اسمش رو صدا می‌زد.

و بعد...

صدای یه دختر.

«جونگکوک، باید بری!»

جونگکوک دستش رو روی پیشونیش گذاشت.

ناتالیا متوجه تغییر حالتش شد.

ـ «چی شد؟»

ـ «هیچی... یه تصویر دیدم.»

ـ «چه تصویری؟»

جونگکوک سرش رو تکون داد.

ـ «فعلاً چیزی یادم نمیاد.»

تهیونگ ماشین رو به کنار خیابون هدایت کرد.

ـ «خب، پیشنهاد من اینه که قبل از اینکه دوباره یکی بخواد ما رو بکشه، یه نقشه درست‌وحسابی بکشیم.»

جونگکوک کمربندش رو باز کرد.

ـ «اول می‌ریم اون ساختمون.»

ناتالیا با تعجب نگاهش کرد.

ـ «الان؟»

ـ «مگه برنامه دیگه‌ای داری؟»

ـ «آره. مثلاً اینکه قبل از رفتن به یه جای ناشناس، بدونیم قراره با چی روبه‌رو بشیم.»

جونگکوک لبخند کجی زد.

ـ «نگران نباش. من همیشه آماده‌ام.»

تهیونگ زیر لب گفت:

ـ «آره، مخصوصاً وقتی قراره یکی دیگه نجاتت بده.»

جونگکوک یه نگاه بهش انداخت.

ـ «شنیدم.»

ـ «قرار نبود بشنوی.»

حدود نیم ساعت بعد، هر سه جلوی ساختمون متوقف شدن.

ساختمون از بیرون کاملاً متروکه به نظر می‌رسید. پنجره‌ها شکسته بودن و تابلوی قدیمی شرکت هنوز بالای ورودی آویزون بود.

تهیونگ لپ‌تاپش رو باز کرد.

ـ «دوربین‌های اینجا خاموشن. ولی یه چیز عجیب وجود داره.»

ناتالیا پرسید:

ـ «چی؟»

ـ «برق ساختمون وصله. یعنی یا کسی اینجاست، یا کسی نمی‌خواد اینجا واقعاً متروکه به نظر برسه.»

جونگکوک اسلحه‌ش رو برداشت.

ـ «پس بهتره غافلگیرشون کنیم.»

ناتالیا هم از ماشین پیاده شد.

ـ «این دفعه من جلو می‌رم.»

جونگکوک لبخند زد.

ـ «بعداً نگو نگذاشتم.»

هر سه وارد ساختمون شدن.

راهروی اصلی خالی بود. فقط چند میز قدیمی و کاغذهای پخش‌شده روی زمین دیده می‌شد.

تهیونگ به یکی از اتاق‌ها اشاره کرد.

ـ «اونجا یه سیستم روشنه.»

جونگکوک در رو باز کرد.

اتاق پر از مانیتور بود.

روی یکی از صفحه‌ها تصویر زنده‌ی خیابون دیده می‌شد.

روی صفحه دیگه تصویر ماشین خودشون.

ناتالیا نزدیک مانیتور رفت.

ـ «دارن ما رو زیر نظر می‌گیرن.»

جونگکوک پشت یکی از میزها رو گشت و یه پوشه پیدا کرد.

وقتی بازش کرد، چندتا عکس قدیمی از داخلش بیرون افتاد.

عکس اول مربوط به هفت سال پیش بود.

عکس دوم...

جونگکوک و ناتالیا رو کنار هم نشون می‌داد.

هر دو جوان‌تر بودن و جلوی یه ساختمون ایستاده بودن.

ناتالیا عکس رو از دستش گرفت.

ـ «این غیرممکنه...»

جونگکوک آروم گفت:

ـ «پس واقعاً قبلاً همدیگه رو می‌شناختیم.»

قبل از اینکه ناتالیا جواب بده، صدای بلندگو توی اتاق پیچید.

ـ «خوشحالم که بالاخره دوباره کنار هم قرار گرفتین.»

تهیونگ سریع اطراف رو نگاه کرد.

ـ «کیه؟ خودتو نشون بده!»

صدای مرد ادامه داد:

ـ «جونگکوک... هنوز هم نمی‌دونی اون شب چه اتفاقی افتاد؟»

جونگکوک اسلحه‌ش رو بالا آورد.

ـ «بیا بیرون تا از نزدیک بپرسم.»

مرد خندید.

ـ «از ناتالیا بپرس. شاید اون بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی بدونه.»

ناتالیا با عصبانیت رو به بلندگو فریاد زد:

ـ «اگه جرئت داری خودت بیا اینجا!»

چند ثانیه سکوت شد.

ادامه داخل کامنتا.
دیدگاه ها (۱۱)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

LESSON

🥀 ملکهٔ هفت گناه𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪✍🏻 Rose_Writerساعت ...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

پارت ۳۲ تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار...

لبخند قاتلپارت⁴⁴ویو جونگ‌کوکبارون آروم روی شیشه ماشین می‌خور...

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

ᴘᴀʀᴛ ۳۰ | یه روز بدون برنامهصبح روز تعطیل بود.آرا با صدای زن...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط