وقتی بعد از یه دعوای شدید با دوست پسرت مجبور بودید شب پیش
وقتی بعد از یه دعوای شدید با دوست پسرت مجبور بودید شب پیش همدیگه بمونید❤️
پارت ۱
روایت از زبان انولا:
دقیقا ۲ ساعت میگذره....اخه منم حق داشتم دیگه..نداشتم؟؟؟
.
.
فلش بک به ۲ ساعت قبل:
قضیه از جایی شروع شد که کوکی شب ها دیر برمیگشت از کمپانی...منم بهش حق میدادم کار هاش زیادتر شده...تور جهانی اریرانگ شروع شده...مدام باید تمرینات سخت انجام بده و واقعا وقت سر خاروندن هم نداره....
من با هیچکدوم اینها مشکلی نداشتم...مشکل من با بی توجهی جونگکوک نسبت به من بود
از وقتی کارهاش طولانی شدن کمتر بهم توجه میکنه....نادیده ام میگیره...باهام حرف نمیزنه
من با اینها مشکل دارم
دیگه هرچقدر صبر داشتم امشب تموم شد...کوک اومد...تیشرتش عرق کرده بود و به بدنش چسبیده بود...موهاش خیس عرق...عرق از روی صورت و گردنش میچکید..
+سلام کوکیا
_سلام(سرد)
+کوک(یکمی داد)
_ها؟
+چرا اینطوری میکنی
_چطوری؟
+بی توجهی میکنی بهم...حوصله ام رو نداری....
_انولا بس کن(داد)
_بفهم دیگه...کار دارم کار...سرم شلوغه...کارهای تور و سوندچک ها ریخته رو سرم...وقت استراحت ندارم انتظار داری زمان وقت گذروندن با تورو داشته باشم؟(داد)
_....
+من از ۶ صبح میرم کمپانی ببین ساعت چنده
به دست چپش که ساعت هابلوتش روش برق میزد اشاره کرد عقربه های طلایی روی ساعت ۱۱ وایستاده بود
+ساعت یازده شبه تازه اومدم و تو به جای خسته نباشی و خوش اومدی میگی چرا بهت توجه نمیکنم؟؟
_کو..
که حرفم با حس سوزش گونه چپم قطع شد
اون الان..الان روم دست بلند کرد؟
این همون مرد عاشقیه که میگفت کار و اجرا یه طرف عشق و زندگی من و تو یه طرف؟؟
این واقعیته؟؟....یعنی این همه عشق و وقت صرف اون کردم که آخرش بگه زمان وقت گذرونی با منو نداره؟؟
گریه ام گرفت دیگه بحثو ادامه ندادم رفتم بالا توی اتاق خواب خودمون...واقعیت تلخ مثل یه سطل اب سرد روی من ریخت
ادامه دارد.....
حمایت کنید دخترام❤️
پارت ۱
روایت از زبان انولا:
دقیقا ۲ ساعت میگذره....اخه منم حق داشتم دیگه..نداشتم؟؟؟
.
.
فلش بک به ۲ ساعت قبل:
قضیه از جایی شروع شد که کوکی شب ها دیر برمیگشت از کمپانی...منم بهش حق میدادم کار هاش زیادتر شده...تور جهانی اریرانگ شروع شده...مدام باید تمرینات سخت انجام بده و واقعا وقت سر خاروندن هم نداره....
من با هیچکدوم اینها مشکلی نداشتم...مشکل من با بی توجهی جونگکوک نسبت به من بود
از وقتی کارهاش طولانی شدن کمتر بهم توجه میکنه....نادیده ام میگیره...باهام حرف نمیزنه
من با اینها مشکل دارم
دیگه هرچقدر صبر داشتم امشب تموم شد...کوک اومد...تیشرتش عرق کرده بود و به بدنش چسبیده بود...موهاش خیس عرق...عرق از روی صورت و گردنش میچکید..
+سلام کوکیا
_سلام(سرد)
+کوک(یکمی داد)
_ها؟
+چرا اینطوری میکنی
_چطوری؟
+بی توجهی میکنی بهم...حوصله ام رو نداری....
_انولا بس کن(داد)
_بفهم دیگه...کار دارم کار...سرم شلوغه...کارهای تور و سوندچک ها ریخته رو سرم...وقت استراحت ندارم انتظار داری زمان وقت گذروندن با تورو داشته باشم؟(داد)
_....
+من از ۶ صبح میرم کمپانی ببین ساعت چنده
به دست چپش که ساعت هابلوتش روش برق میزد اشاره کرد عقربه های طلایی روی ساعت ۱۱ وایستاده بود
+ساعت یازده شبه تازه اومدم و تو به جای خسته نباشی و خوش اومدی میگی چرا بهت توجه نمیکنم؟؟
_کو..
که حرفم با حس سوزش گونه چپم قطع شد
اون الان..الان روم دست بلند کرد؟
این همون مرد عاشقیه که میگفت کار و اجرا یه طرف عشق و زندگی من و تو یه طرف؟؟
این واقعیته؟؟....یعنی این همه عشق و وقت صرف اون کردم که آخرش بگه زمان وقت گذرونی با منو نداره؟؟
گریه ام گرفت دیگه بحثو ادامه ندادم رفتم بالا توی اتاق خواب خودمون...واقعیت تلخ مثل یه سطل اب سرد روی من ریخت
ادامه دارد.....
حمایت کنید دخترام❤️
- ۴.۱k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط