ابلیس

part 54
پلکش لرزیدو چشمای خوشرنگش رو باز کرد و دارای رو دید که با یه بازی ویدئو ایی دستش رو صندلی کناری نشسته با اخم و تمرکز بالا بازی میکنه و از نظر چویا چهره بشدت کیوت و خواستنی ای داشت و باعث می‌شد چویا بیشتر به عشقش پی ببره ولی هیچوقت نمیتونست اینو به دازای بگه چون بلافاصله ترکش میکنه...اون همچین آدمیه
روی تخت نشست و با توجه به لباس تو تنش سرخ شد و پتو رو بالا کشید و با خجالت گفت
+ ه..هی تو اینجا چیکار میکنی
دازای تچی زیر لب گفت و پاشو بالا برد و کوبید زمین
_ لعنتی کمی مونده بود ببرمم
چویا پوکر بهش خیره شد...اصلا حواسش به چویا نبود و غرق بازی شده بود
چویا بالشتش رو برداشت و سمتش پرت کرد که دازای همراه با صندلی چپ شد و از پشت رو زمین افتاد و پاهاش با سرش عوض شد
+ چطور میتونی منو نادیده بگیری احمق
_ من فقط داشتم بازی می‌کردم
دست به سینه به همون حالت موند و اخمش عمیق تر شد
_ مزخرفه...توجه من به چه دردت میخوره بعدشم تو کی بیدار شدی مطمئنم که خواب بودی
+ چون خواب بودم و جنابعالی بیدارم کردی
_ من سرو صدایی نکردم
+ وجودت حس شد
دازای سریع به صندلی صاف نشست و با پوزخند گفت
_ وجودم هیجان زده ات میکنه؟ نکنه عاشقم شدی چیبی
چویا سرخ شد و نگاهشو دزدید داد زد
+ ذلم برای اون کسی که قراره عاشق توی نکبت بشه میسوزه...من هیچیم به تو نمیخوره که بخوام عاشقت شم اصلا مگه آدم قطیه
دازای نخودی خندید و بلند شد
_ درست میگی...کسی نمیتونه منو تحمل کنه...
سمت چویا رفت و به انی روش خیمه زد و تن چویا زیرش بود
_ اما تو به خوبی منو تحمل میکنی مگه نه چیبی؟
+ تحملت سخته...مجبورم چاره ای ندارم
دازای گونه اش رو بوسید و گفت
_ پس دوسم نداری ها؟
+ ن...نه معلومه که نه
دازای به چشماش خیره شد و چویا بیش از حد مضطرب بود و می‌ترسید از احساساتش بو ببره
پتو از رو تنش پایین رفته بود و اندامش به طور واضح مشخص بود و چویا این موضوع رو یادش رفته بود که دازای بدون اینکه بهش نگاه کنه پتو رو بالا کشید
_ من از اون آدماش نیستم ولی تو خونه یه پسر لخت نخواب
چویا به سرعت یادش اومد و از خجالت دلش می‌خواست زمین دهن باز کنه و بره داخلش
+ ه...همش تقصیر...خودته...از روم برو کنار!!!
_ از این دید خیلی...
صورتشو نزدیک گوشش برد و ادامه داد
_ خیلی خواستنی میشی
چویا تا گوش هاش قرمز شد و به طرز عجیبی داغ کرد و وقتی دندون های دازای رو روی لاله گوشش حس کرد چشماشو روی هم فشرد...داشت چیکار میکرد؟؟؟
عقب رفتو آروم دوباره گونه اش رو بوسید و از روش بلند شد که چویا نفسشو رها کرد اما نمیتونست بیخیال اونا بشه.
وقتی دازای کنار رفت چویا بدون فوت وقت سمتش خیز برداشت و دستاشو دور گردنش حلقه کرد و لب هاشو به دندون کشید و گاز نسبتا محکمی از لبش گرفت تا کارشو تلافی کنه که دازای رو لباش خندید توی بوسشون همراهیش کرد.
باز با اینکه میدونست همه ی کارای دازای از رو علاقه نیست اما بهش واکنش نشون میداد و این براش عجیب بود...تو هیچکدوم از حرکات هاش بوسه هاش و توجه هاش ذره ای عشق نمی‌دید اما نمی‌دونست چرا به دازای امیدوار بود و از این مریضی دازای واقعا خوشش میومد که هیچکس جز خودش نمیتونست لمسش کنه
..............................
سر میز صبحونه نشسته بود و با خجالت صبحونه شو می‌خورد و رئیس نگاه ریزی به چویا انداخت که گونه هاش سرخ بودن و دازای که بیخیال با غذاش بازی میکرد
" یه ماموریت یک هفته ای براتون دارم "
دازای واکنشی نشون نداد اما چویا به رئیس نگاه کرد و منتظر شد
" به یه هتل میرید و اون دزدای عوضی ای که اسلحه های منو از بار کشتی دزدیدن رو گیر میارید...تاکید می‌کنم دازای کسیو نمیکشی فهمیدی؟ "
دازای آروم و سرد گفت
_ در رابطه شخصیم...نمیتونم این قولو بدم ولی در هین ماموریت کاری نمیکنم
" خوبه...قبل رفتن امروز میرید و یه سر به اسلحه های قاچاقی میزنید من امروز با مسئول اون کشتی جلسه دارم و میخوام این کارو انجام بدید "
چویا سری تکون داد
+ خیالتون راحت ما حواسمون هست
رئیس سری تکون داد و بلند شد
" واسم عجیب بود که بعد یک سال به عمارت برگشتید "
_ خب که چی؟
" انتظار اومدنتو نداشتم اوسامو "
دازای کلافه چشماشو بست و یه تیکه نان تست داخل دهنش گذاشت و بلند شد و میز رو ترک کرد
رئیس نگاه تیزی به چویا انداخت و چویا لبخندی در جواب نگاهش زد
___________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۱)

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

بهار بدون تو

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

ابلیس

این قسمت گاو یوکوهاما (سناریو طنز دازای و چویا)

تنها در کوچه࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛𑩓 ࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚ְְְְְְְְְׅׅׅׅׅׅׅ⃛...

الان رو نگاه نکن که رئیس جمهورمون ترسوست😔 ما یه زمانی رئیس ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط