{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۷

درمونده رفتم داخل. دست به موهاي سفيد قهوه ایش کشیدم و چروکاي زياد صورتشو که هرکدوم نشونه کلي زحمت و خستگي بود برانداز کردم.
با عشق شقیقه شو بوسیدم و کنارش نشستم و گفتم:سلام مامان جونم..خوبی؟ به صورت بیروح و ساکت و چشمای بسته اش خیره شدم. دکترا معتقد بودن توي اين حالتش میتونه بشنوعه..واسه همین همیشه براش حرف میزدم. حرفاي خوب تا مطمين بشه حالم خوبه..
نمیخواستم مثل همیشه نگرانم باشه.. با لبخند بهش گفتم نيستي ببيني چقدر همه چیز خوبه..کارِ خوب احترام.. با بغض شديدي گفتم: درآمد خوب.. من خوبم ماماني..نگران
من نباشياا.. فقط..فقط جاي تو خاليه.. اشکم چکید پایین
با خودم عهد کرده بودم هیچ وقت اشکامو هیچ کس نبینه
و سرش میمونم تند پاکش کردم و گفتم تو اگه برگردي پيشم دیگه هیچ
دردي ندارم..
دستشو گرفتم و بوسیدم و گفتم:دوستت دارم..خيلي
خيلي زياد..
نفس عميقي کشیدم و بلند شدم.
نگاه دقیق و خيره اي بهش انداختم و با محبت گفتم:ببخشید که کم میمونم..یه کم خسته ام..اما پس
فرداشب بازم میام پیشت.. قول قول..
دستشو فشردم و بلند شدم و با نفس سنگین زدم بیرون.
خيلي بيحال و خسته سمت خونه راه افتادم.
راه زيادي تا خونه بود.
دست کم ٤٥ دقيقه اي پياده روي داشتم اما نمیخواستم
تاکسی بگیرم..
پول کم میاوردم.باید همین یه ذره رو هم پس انداز کنم.. هه..چه پس اندازي باشکوهي..
خرج هاي سر به فلک کشیده بیمارستان مامان دیگه پولي برام باقي نميذاشت..
به زور و زحمت و هزار جور بالا و پایین از پس هزینه هاش برمیومدم اما حاضر نبودم به هیچ قیمتی اجازه بدم اون دستگاهها رو ازش جدا کنن.
تا روزي که نفس بکشم نمیدازم.. خيلي خسته کلید انداختم.
حس کردم کسی داره نگام میکنه..
تند به دور و برم نگاه کردم.. نه..انگار کسی نبود..
مامان همیشه میگفت تنهايي ترس و توهم میاره..
داغون سر تکون دادم و رفتم داخل
پاهام از شدت درد سرپایی امروز و پياده رويم
بیمارستان تا خونه داشت میترکید.
از
داغون کفشام رو در اوردم و خودمو روي کاناپه انداختم.
اخ..
چشمامو براي لحظه اي بستم تا شاید خستگیم کمتر شه..
اما گرسنه ام بود. شکمم قاروقور میکرد.
چشم باز کردم و به خونه مستاجری کوچیکم نگاه کردم. یه اتاق كوچيك كه به عنوان سالن بود و فقط دوتا کاناپه
قديمي مشكي توش بود و یه تلويزيون كوچيك و يه یه اتاق كوچيك كه به عنوان سالن بود و فقط دوتا کاناپه قديمي مشکي توش بود و یه تلويزيون كوچيك و يه
دیدگاه ها (۳)

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»کلیدو انداختم و وارد خونه شدم.لباسمو با ی...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_10ویو میراعصر شده بودتوی ...

P⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط