{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Fabric of Love~

Fabric of Love~
P4
ورلاین همش پهلو هاش رو ماساژ میداد تا آروم بگیره ولی کار ساز نبود که نبود
ورلاین:قبلا آروم میگرفتی الان چت شده انگار میخوای بچه بزایی؟!
چویا با قیافه خفشو به ورلاین گاه انداخت ولی نگاهش ناله ای از سر درد قطع شد
ورلاین متنفر بود که برادر کوچکترش مرض بشه،بره توی هیت،یه آلفا گیرش بندازه و و و هزاران چیز دیگه
ولی این دفعه انگار فقط با یه آلفا آروم میگرفت
کمی کیسه آب گرم رو روی شکمش فشار داد که ناله ای از سر درد فشار سرداد
یه هفته تمام باید تمام این آه و ناله های برادرش رو توی بغلش بشنوه و خوب بدبختیه دیگه
آرزو میکرد که خودش آلفاش میشد ولی حیف که رایحه او روی برادرش تاثیر نداشت
_-_-_-__-_-_-__-_-_-__-__-_-__-_
یه هفته بعد*(نگید چرا زود گذشت(-_- ))
ویو چویا*
تا الان ۵۸۰ تا کت و شلوار زده بودن
و جلیقه ها هم مثل این که ۷۰۰۰ تایی شدن و فقط ۸۰۰ تا موده
ولی برای ما ۲۰ تا
خوبه زود تمام میشن
امروز میان بتا لباس ها رو چک کنن
بعد از ظهر*
مثل چی خستم
میخوام برم خونههههه
اومدن برای چک
باز هم همون دوتا مرد بودن
چشم غره ای بهشون رفتم
بعد از رضایت از کارمون از تولیدی خارج شدم
ولی من بدبخت که شانس ندارم
دقیقا منو برای بدرقه فرستادن
آخه چرا باید یه امگا برای بدرقه کردن دوتا آلفا بره؟!
اینم شانس گوه منه دیگه
وقتی میخواستم بر گردم دوباره اون یارو..
اسمش چی بود؟
اههه
آها دازای بود!
بازم مرتیکه دستم رو گرفت
دازای:ببخشید...ام..میشه امشب توی بار ببینمت..؟
وقتی جمله رو کامل کرد برای آنالیز کلماتش تا سه دقیقه قیافم توی هنگ بود
وقتی فهمیم چی میگه مثل گوجه سرخ شدم
وقتی قیافم رو دید با عجله و دست پاچه گی گفت
دازای:نه نه!اشتباه برداشت نکن..!ن..نمیخوام کار بدی کنم باور کن!
(هورا:آره دوبار)
کمی با حرفش آروم شدم و بعد از خداحافظی برگشتم داخل
این آلفا های هول همه جا پیدا میشن
اگر کاریم نداره پس میخواد چه گوهی دقیقا بخوره؟
اونم توی بار؟!
بار که قشنگ جای هزره بازیه!
چویا:پوففف..ولش کن
اومد داخل و برگشتم سر کارم
ولی مگه میشه از فکر این پدرصگ بیرون اومد؟!
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
بقیش بمونه برای هفته بعد
دوستان حلالم کنید که قرار امتحان آزمون بگیرن(-_- )
دیدگاه ها (۲)

رمان سوم پارت شانزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ ویو راوی ...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط