♡ رمان
Name : مافیای قلدر من
part : 6
از زبان جینورا :
با صدایه لارا پاشدم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم اومدم ک دیدم لارا ساکمو بسته رفتم بغلش کردم و ازش تشکر کردم .
لباسمو پوشیدم( اسلاید ۲ ) موهامو بالا بستم و بوتایه سفیدم رو پوشیدم .
لارا هم یه هودی سفید بایه دامن صورتی تا زیر رون های پاش پوشیده بود رفتیم سمت عمارتشون لارا میگفت رفته و خیلی عمارت بزرگ و خوشگلیه .
یکم بعد رسیدیم خیلی بزرگ و خوشگل بود رفتیم تو حیاط عمارت ک دیدم بابام از اون ته داره میدوه طرفم نفهمیدم چیشد ک یهو تو بغل فردی فرو رفتم از عطرش فهمیدم بابامه بغض بدی ته گلوم بود داشتم خفه میشدم بغضم شکست و اشکام سراریز شد ......
( علامت پدر واقعی جینورا ~ )
~ دخترم چقد دلم واست تنگ شده بود !
+ و..ولم کن ( گریه و بغض )
~ جینورا .....
+ گفتم ولممممم کننننننن . ( گریه شدید )
+ همه مثل لارا ، مادر لارا ، مادر جیمین داشتن گریه میکردن خودم ک از گریه داشتم خفه میشدم .
~ حق داری جینورا متاسفم ! ( بغض )
+ دیگه مهم نیست چون فایده ای هم نداره اگه الان اینجام فقط بخاطر لارا عه .
بابامو کنار زدم و رفتم تو عمارت لارا هم اومد دنبالم لارا بردم تویه اتاق با تم مشکی بنفش اتاق رویایی بود و تم بی تی اس رو داشت ساکمو پرت کردم و رفتم رو تخت نشستم زانوهام بغل کردم و بغض هزارمم ترکید اشکام صورتمو جوری خیس کرده بود ک هرکی میدیدم فکر میکرد صورتم تو رودخونه بوده .
♡ گریه کن خالی میشی از بچگی تو با گریه خالی میشدی .
* چند مین بعد *
* جینورا از گریه ی زیاد خوابش برد لارا اونو رو تخت درست کرد و بعدم پتو رو روش کشید بوسه ای رو سر خواهرش گذاشت و از اتاق خارج شد.
از زبان لارا:
داشتم میرفتم ک مامانمو تو راه دیدم .
مامان لارا : خوابید ؟
♡ آره خوابید !
مامان لارا : عزیز دلم خیلی گریه کرد مگه نه !
♡ نمیبینی لباسم خیسه ؟ چشاش از خون قرمز تره .
مامان جیمین :.....
ادامه دارد .....
part : 6
از زبان جینورا :
با صدایه لارا پاشدم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم اومدم ک دیدم لارا ساکمو بسته رفتم بغلش کردم و ازش تشکر کردم .
لباسمو پوشیدم( اسلاید ۲ ) موهامو بالا بستم و بوتایه سفیدم رو پوشیدم .
لارا هم یه هودی سفید بایه دامن صورتی تا زیر رون های پاش پوشیده بود رفتیم سمت عمارتشون لارا میگفت رفته و خیلی عمارت بزرگ و خوشگلیه .
یکم بعد رسیدیم خیلی بزرگ و خوشگل بود رفتیم تو حیاط عمارت ک دیدم بابام از اون ته داره میدوه طرفم نفهمیدم چیشد ک یهو تو بغل فردی فرو رفتم از عطرش فهمیدم بابامه بغض بدی ته گلوم بود داشتم خفه میشدم بغضم شکست و اشکام سراریز شد ......
( علامت پدر واقعی جینورا ~ )
~ دخترم چقد دلم واست تنگ شده بود !
+ و..ولم کن ( گریه و بغض )
~ جینورا .....
+ گفتم ولممممم کننننننن . ( گریه شدید )
+ همه مثل لارا ، مادر لارا ، مادر جیمین داشتن گریه میکردن خودم ک از گریه داشتم خفه میشدم .
~ حق داری جینورا متاسفم ! ( بغض )
+ دیگه مهم نیست چون فایده ای هم نداره اگه الان اینجام فقط بخاطر لارا عه .
بابامو کنار زدم و رفتم تو عمارت لارا هم اومد دنبالم لارا بردم تویه اتاق با تم مشکی بنفش اتاق رویایی بود و تم بی تی اس رو داشت ساکمو پرت کردم و رفتم رو تخت نشستم زانوهام بغل کردم و بغض هزارمم ترکید اشکام صورتمو جوری خیس کرده بود ک هرکی میدیدم فکر میکرد صورتم تو رودخونه بوده .
♡ گریه کن خالی میشی از بچگی تو با گریه خالی میشدی .
* چند مین بعد *
* جینورا از گریه ی زیاد خوابش برد لارا اونو رو تخت درست کرد و بعدم پتو رو روش کشید بوسه ای رو سر خواهرش گذاشت و از اتاق خارج شد.
از زبان لارا:
داشتم میرفتم ک مامانمو تو راه دیدم .
مامان لارا : خوابید ؟
♡ آره خوابید !
مامان لارا : عزیز دلم خیلی گریه کرد مگه نه !
♡ نمیبینی لباسم خیسه ؟ چشاش از خون قرمز تره .
مامان جیمین :.....
ادامه دارد .....
- ۷.۰k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط