این اخرین نصفه شب زندگیت خواهد بود ( part 3 )
و سریعا از پنجره بزرگی که توی اتاقت قرار داشت بیرون رفت .. شروع کردی به تقلا کردن ، دست و پا میزدی و سعی داشتی از خودت صدایی ایجاد کنی تا متوجه حضورت تو خونه بشن ..
گلوله های اشک تموم فضای چشمت رو پر کرده بودن و کم کم راحشون رو به روی گونه هات پیدا میکردن .. سرت رو پایین انداخته بودی و اشک میریختی ، اتفاق های چند دقیقه پیش ازار دهنده تر از چیزی بودن که میتونستی تصور کنی … در همین حین که سرت پایین بود ، پسرا با سرعت در رو باز کردن و با دیدن تو که بی جون به صندلی بسته شدی و اشک میریزی تپش قلبشون رفت بالا .. بد تر از اون ، دیدن شکاف بزرگ خونیی که روی گونت قرار داشت باعث به وجود اومدن زخمی عمیق بر روی قلب هاشون میشد ..
چان سریعا سمتت اومد و اول از همه چسب روی دهانت رو باز کرد و با صدایی که نگرانی توش موج میزد نجوا کرد :
_ چ چیشده کوچولو ؟ ح حالت خ خوبه ؟ چ چرا زخمی شدی ؟ کی اینجا بود ؟ باید بریم بیمارستان
به قدری حالت بد بود که حتی نمیتونستی لبهات رو تکون بدی و بگی که حالت خوبه … دیگه متوجه چیزی نشدی … چشمات سیاه شد و …..
به ارومی پلک هات رو از هم فاصله دادی ، اولین چیزی که مشاهده کردی ، ساعت دیواری قدیمی ای بود که گوشه اتاق نصب شده بود و عدد ۰۲:۲۴ رو نشون میداد و بعد از اون چهره ی مظطرب چان که به خاطر گریه شدید سرخ شده بود ..
چشمهات رو به چشم های غرق در استرس چان دادی و با صدایی اروم و ملایم لب زدی :
+ من خوبم چان ، نیازی به نگرانی نیست
هان : تا کی میخای تظاهر کنی که خوبی وقتی از درون داغونی ، ما دوستاتیم بچه ، بذار کمکت کنیم
هیونجین : شاید احساس ضعف کنی ولی اینکه عذاب بکشی همه ی مارو زجر میده ، پس باهامون رو راست باش ، ما سرزنشت نمیکنیم کوچولو
فلیکس : راحت باش ملکه ، هرچی تو دلته رو بگو .. بازگو کردن مشکلات میتونه کمک بیشتری بهت بکنه
مینهو : از دردات بهمون بگو ، همونطور که ما وقتی حالمون بده باهات صحبت میکنیم ، شاید نتونیم به اندازه تو خوب صحبت کنیم ولی شاید بتونیم ذره ای تاثیر گذار باشیم و دِینمون رو نسبت بهت ادا کنیم
جونگین : اگه قرار باشه همه مشکلاتو خودت حل کنی و حال بدت رو تو خودت بریزی و بروز ندی که نابود میشی .. حتی قوی ترین انسان هام زیر بار غم و غصه له میشن ، چه برسه به بدن کوچولو و ظریف تو
قطره اشکی از چشمت چکید و زمین افتاد ، اروم اروم لب هات رو از هم فاصله دادی و اجازه دادی حرف هایی که سالها در وجودت زندونی شده بودن ازاد بشن و رهات کنن ..
…..
و بلههه خیلی بد شددد چون مدت زیادی گذشتهه و اصلا یادم نبود که میخاستم چی بنویسممم و
گلوله های اشک تموم فضای چشمت رو پر کرده بودن و کم کم راحشون رو به روی گونه هات پیدا میکردن .. سرت رو پایین انداخته بودی و اشک میریختی ، اتفاق های چند دقیقه پیش ازار دهنده تر از چیزی بودن که میتونستی تصور کنی … در همین حین که سرت پایین بود ، پسرا با سرعت در رو باز کردن و با دیدن تو که بی جون به صندلی بسته شدی و اشک میریزی تپش قلبشون رفت بالا .. بد تر از اون ، دیدن شکاف بزرگ خونیی که روی گونت قرار داشت باعث به وجود اومدن زخمی عمیق بر روی قلب هاشون میشد ..
چان سریعا سمتت اومد و اول از همه چسب روی دهانت رو باز کرد و با صدایی که نگرانی توش موج میزد نجوا کرد :
_ چ چیشده کوچولو ؟ ح حالت خ خوبه ؟ چ چرا زخمی شدی ؟ کی اینجا بود ؟ باید بریم بیمارستان
به قدری حالت بد بود که حتی نمیتونستی لبهات رو تکون بدی و بگی که حالت خوبه … دیگه متوجه چیزی نشدی … چشمات سیاه شد و …..
به ارومی پلک هات رو از هم فاصله دادی ، اولین چیزی که مشاهده کردی ، ساعت دیواری قدیمی ای بود که گوشه اتاق نصب شده بود و عدد ۰۲:۲۴ رو نشون میداد و بعد از اون چهره ی مظطرب چان که به خاطر گریه شدید سرخ شده بود ..
چشمهات رو به چشم های غرق در استرس چان دادی و با صدایی اروم و ملایم لب زدی :
+ من خوبم چان ، نیازی به نگرانی نیست
هان : تا کی میخای تظاهر کنی که خوبی وقتی از درون داغونی ، ما دوستاتیم بچه ، بذار کمکت کنیم
هیونجین : شاید احساس ضعف کنی ولی اینکه عذاب بکشی همه ی مارو زجر میده ، پس باهامون رو راست باش ، ما سرزنشت نمیکنیم کوچولو
فلیکس : راحت باش ملکه ، هرچی تو دلته رو بگو .. بازگو کردن مشکلات میتونه کمک بیشتری بهت بکنه
مینهو : از دردات بهمون بگو ، همونطور که ما وقتی حالمون بده باهات صحبت میکنیم ، شاید نتونیم به اندازه تو خوب صحبت کنیم ولی شاید بتونیم ذره ای تاثیر گذار باشیم و دِینمون رو نسبت بهت ادا کنیم
جونگین : اگه قرار باشه همه مشکلاتو خودت حل کنی و حال بدت رو تو خودت بریزی و بروز ندی که نابود میشی .. حتی قوی ترین انسان هام زیر بار غم و غصه له میشن ، چه برسه به بدن کوچولو و ظریف تو
قطره اشکی از چشمت چکید و زمین افتاد ، اروم اروم لب هات رو از هم فاصله دادی و اجازه دادی حرف هایی که سالها در وجودت زندونی شده بودن ازاد بشن و رهات کنن ..
…..
و بلههه خیلی بد شددد چون مدت زیادی گذشتهه و اصلا یادم نبود که میخاستم چی بنویسممم و
- ۱۴.۰k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط