گه دستت زخم بشه ( صدمه ببینی ) چی کار میکنن ؟ چه ری اکشنی دارن ؟
**سوکونا:** توی آشپزخونه مشغول آماده کردن غذا بودی و بقیه توی سالن نشسته بودن و میخندیدن. وقتی خواستی ظرفها رو جمع کنی، ناگهان سرت گیج رفت و همهی ظرفها از دستت افتادن و شکستن. تکههای شکسته دست و پاهات رو زخمی کردن.
سوکونا با شنیدن صدای شکستن ظرفها، وحشتزده خودش رو به آشپزخونه رسوند.
**سوکونا:** ا/ت؟! چی شد؟! 😨
گوجو، مگومی و نوبارا هم سریع وارد آشپزخونه شدن. نوبارا کمکت کرد روی صندلی بشینی و رفت وسایل پانسمان رو بیاره.
**گوجو:** خوبی؟ خیلی درد داری؟ بریم درمانگاه؟
**مگومی:** چرا یهو اینطوری شد؟ اگه حالت خوب نبود، باید بهمون میگفتی!
سوکونا با دیدن زخمهات بهشدت عصبانی شد و رو به گوجو فریاد زد:
**سوکونا:** همش تقصیر شما عوضیهاست! مخصوصاً تو، گوجو!
**گوجو:** هی، آروم باش! میدونم نگرانی، ولی...
**ا/ت:** سوکونا، بس کن دیگه! بهجای اینکه دلداریم بدی، فقط بلدی داد بزنی! 😢
مگومی با اشاره به گوجو، هر دو رو از آشپزخونه بیرون برد تا شما تنها بمونین.
سوکونا چند لحظه ساکت موند. بعد جلوت زانو زد و با دقت به زخمهات نگاه کرد.
**سوکونا:** ...لعنتی. نمیخواستم ناراحتت کنم.
**ا/ت:** پس چرا سرم داد زدی؟ من خودم بهاندازهی کافی ترسیده بودم.
سوکونا آهی کشید و دستت رو آروم گرفت.
**سوکونا:** چون وقتی دیدم زخمی شدی، نزدیک بود دیوونه بشم. نمیدونستم باید چی کار کنم... ببخشید.
بعد با احتیاط زخمهات رو پانسمان کرد و پتو رو دور شونههات انداخت.
**سوکونا:** از این به بعد اگه حالت بد شد، همون لحظه بهم بگو. لازم نیست همهچیز رو تنهایی انجام بدی، فهمیدی؟
**ا/ت:** یعنی دیگه سرم داد نمیزنی؟
**سوکونا:** قول نمیدم عصبانی نشم... ولی سعی میکنم سر تو خالی نکنم.
لبخند کوچیکی زدی و دستش رو فشردی. سوکونا پیشونیات رو بوسید و کنارت نشست.
چند دقیقه بعد، گوجو سرش رو از در آورد.
**گوجو:** خب، آشتی کردین یا هنوز احتمال مرگ من وجود داره؟ 😂
**سوکونا:** گمشو بیرون، مو سفید!
همه خندیدن و تو هم با وجود درد، خندیدی. سوکونا دستت رو گرفت و آروم گفت:
**سوکونا:** امشب دیگه هیچ کاری نمیکنی. شام رو خودم درست میکنم.
**ا/ت:** تو؟ آشپزی؟! 😂
**سوکونا:** چی گفتی؟!
دوباره خندیدی و سوکونا، با وجود غرغر کردنش، تا آخر شب کنارت موند و نذاشت حتی برای یک لحظه احساس تنهایی کنی. ❤️
سوکونا با شنیدن صدای شکستن ظرفها، وحشتزده خودش رو به آشپزخونه رسوند.
**سوکونا:** ا/ت؟! چی شد؟! 😨
گوجو، مگومی و نوبارا هم سریع وارد آشپزخونه شدن. نوبارا کمکت کرد روی صندلی بشینی و رفت وسایل پانسمان رو بیاره.
**گوجو:** خوبی؟ خیلی درد داری؟ بریم درمانگاه؟
**مگومی:** چرا یهو اینطوری شد؟ اگه حالت خوب نبود، باید بهمون میگفتی!
سوکونا با دیدن زخمهات بهشدت عصبانی شد و رو به گوجو فریاد زد:
**سوکونا:** همش تقصیر شما عوضیهاست! مخصوصاً تو، گوجو!
**گوجو:** هی، آروم باش! میدونم نگرانی، ولی...
**ا/ت:** سوکونا، بس کن دیگه! بهجای اینکه دلداریم بدی، فقط بلدی داد بزنی! 😢
مگومی با اشاره به گوجو، هر دو رو از آشپزخونه بیرون برد تا شما تنها بمونین.
سوکونا چند لحظه ساکت موند. بعد جلوت زانو زد و با دقت به زخمهات نگاه کرد.
**سوکونا:** ...لعنتی. نمیخواستم ناراحتت کنم.
**ا/ت:** پس چرا سرم داد زدی؟ من خودم بهاندازهی کافی ترسیده بودم.
سوکونا آهی کشید و دستت رو آروم گرفت.
**سوکونا:** چون وقتی دیدم زخمی شدی، نزدیک بود دیوونه بشم. نمیدونستم باید چی کار کنم... ببخشید.
بعد با احتیاط زخمهات رو پانسمان کرد و پتو رو دور شونههات انداخت.
**سوکونا:** از این به بعد اگه حالت بد شد، همون لحظه بهم بگو. لازم نیست همهچیز رو تنهایی انجام بدی، فهمیدی؟
**ا/ت:** یعنی دیگه سرم داد نمیزنی؟
**سوکونا:** قول نمیدم عصبانی نشم... ولی سعی میکنم سر تو خالی نکنم.
لبخند کوچیکی زدی و دستش رو فشردی. سوکونا پیشونیات رو بوسید و کنارت نشست.
چند دقیقه بعد، گوجو سرش رو از در آورد.
**گوجو:** خب، آشتی کردین یا هنوز احتمال مرگ من وجود داره؟ 😂
**سوکونا:** گمشو بیرون، مو سفید!
همه خندیدن و تو هم با وجود درد، خندیدی. سوکونا دستت رو گرفت و آروم گفت:
**سوکونا:** امشب دیگه هیچ کاری نمیکنی. شام رو خودم درست میکنم.
**ا/ت:** تو؟ آشپزی؟! 😂
**سوکونا:** چی گفتی؟!
دوباره خندیدی و سوکونا، با وجود غرغر کردنش، تا آخر شب کنارت موند و نذاشت حتی برای یک لحظه احساس تنهایی کنی. ❤️
- ۴.۴k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط