_عروسک خانوم من_
p110
ا.ت: یبارم ما ناز بخریم چی میشه حالا
خدمتکار سری خم کرد و با چشم گفتن از اشپزخونه داخلی خارج شد
و ا.ت هم به تبعیت فضا رو ترک کرد و تو حال نشست
ا.ت: عجیبه...مگه یه سمت عمارت کلا برای آشپزی نیس،
کوک: هس ولی گفتم اینجا درست کنن
ا.ت: یا خدا...جن جونم میشه وقتی میای اعلام حضور کنی
کوک: نوچ نمیشه
جونگکوک رو کاناپه نشست و گلی از گلدون برداشت و مشغول بازی باهاش شد
ا.ت: چیششش...چرا گفتی اینجا درست کنن
کوک: گفتم بو غذا شایییدددد باعث شد خانوم یچی بخوره
ا.ت از اینهمه به فکر بودن کوک ذوق کرد
ا.ت: ببینم خسته نمیشی از این لاس زدنات؟مگه تو مافیا نیستی کار نداری؟
کوک: میگی چیکار کنم پاشم برم خودم زندانیا رو زنجیر بزنم تا پاشم
ا.ت: خو باری چیزی نیس
کوک: از این به بعد تعیونگ ردیفشون میکنه
ا.ت: چرا ته؟
کوک: چون گفته باید ور دل تو باشم...(نگاه کرد به ا.ت)همچین بد نیست بالاخره استراحت کردن خیلی حال میده ولی حسودیم میشه اینقدر هوا تو رو داره
ا.ت: شاید اگه تو هم همیشه هواست بهش بود اینکارو برا تو هم میکرد
جونگکوک: دیگه چیکار کنم واسش
ا.ت: کوک تو قبول بکنی یا نه،هیچوقت توجه کافی نمیکنی
جونگکوک کیوت مشغول بازی با گلبرگ گل شد
کوک: دیگه مونده دنبالش راه بیفتم قدماشو بشمرم
ا.ت زد زیر خنده...همینجور که غش میرفت از لحن پسر هی میزد رو پای کوک و کوک هم دیگه از خنده ا.ت به خنده افتاده بود
کوک: خو راس میگم دیگه من واسش چیکار کنم
ا.ت: وایییییی خدا نکشت(زدن رو پای کوک)
کوک: نخند توله سگ جواب منو بده
ا.ت سعی کرد خودشو کنترل کنه اما هنوزم ریشه خنده تو صداش بود
ا.ت: خو یکبار ازش حمایت روحی میکردی
کوک: ولم کن بابا دیگه تو خل بودی میشستی سه ساعت لوسش میکردی باهاش حرف میزدی...اگر من اینکارو کنم خو یه تیر تو مغزم خالی میکنه
ا.ت: نوچ حالا نه اون حد ولی حداقلش من از اول میدونستم که امیلیا رو دوست داره اما چون بخاطر روابط خانوادگی به تو داده شده سمتش نمیره...
کوک: خو خنگ الان اینو به من نمیگفت حالا اگرم روزی بیست کیلو ناز میخریدم
ا.ت خنده ریزی کرد و پاشد و روی پای کوک نشست که یه تای آبروی کوک در حالی که خیره به جای نشستن و اون صحنه فرود آمدن ا.ت رو پاهاش بود بالا پرید
ا.ت: من نمیدونم؛ تهیونگ از خودش بیشتر منو دوست داره حسودیت شه
کوک: غلط کرده جز من کسی نباید دوستت داشته باشه
ا.ت: هوووو لات نشو واس منا!! بگم که هَوو تو تهیونگه فقط بپا
کوک چشماش از تعجب باز و اخماش تو هم رفت
کوک: چی میگی تو؟!
ا.ت: چیه حسودی کردی؟
جونگکوک چونهی ا،تو گرفت
کوک: دیگه از این شوخی نکنیا به ولا میزنم همینجا خون جفتتون رو میریزم(جدی)
جدی بودن کوک تلنگری به ا.ت بود که(بپا داری راجب چی با کی شوخی میکنی دختر)
ا.ت: دلت میاد؟
کوک:...
ا.ت: یبارم ما ناز بخریم چی میشه حالا
خدمتکار سری خم کرد و با چشم گفتن از اشپزخونه داخلی خارج شد
و ا.ت هم به تبعیت فضا رو ترک کرد و تو حال نشست
ا.ت: عجیبه...مگه یه سمت عمارت کلا برای آشپزی نیس،
کوک: هس ولی گفتم اینجا درست کنن
ا.ت: یا خدا...جن جونم میشه وقتی میای اعلام حضور کنی
کوک: نوچ نمیشه
جونگکوک رو کاناپه نشست و گلی از گلدون برداشت و مشغول بازی باهاش شد
ا.ت: چیششش...چرا گفتی اینجا درست کنن
کوک: گفتم بو غذا شایییدددد باعث شد خانوم یچی بخوره
ا.ت از اینهمه به فکر بودن کوک ذوق کرد
ا.ت: ببینم خسته نمیشی از این لاس زدنات؟مگه تو مافیا نیستی کار نداری؟
کوک: میگی چیکار کنم پاشم برم خودم زندانیا رو زنجیر بزنم تا پاشم
ا.ت: خو باری چیزی نیس
کوک: از این به بعد تعیونگ ردیفشون میکنه
ا.ت: چرا ته؟
کوک: چون گفته باید ور دل تو باشم...(نگاه کرد به ا.ت)همچین بد نیست بالاخره استراحت کردن خیلی حال میده ولی حسودیم میشه اینقدر هوا تو رو داره
ا.ت: شاید اگه تو هم همیشه هواست بهش بود اینکارو برا تو هم میکرد
جونگکوک: دیگه چیکار کنم واسش
ا.ت: کوک تو قبول بکنی یا نه،هیچوقت توجه کافی نمیکنی
جونگکوک کیوت مشغول بازی با گلبرگ گل شد
کوک: دیگه مونده دنبالش راه بیفتم قدماشو بشمرم
ا.ت زد زیر خنده...همینجور که غش میرفت از لحن پسر هی میزد رو پای کوک و کوک هم دیگه از خنده ا.ت به خنده افتاده بود
کوک: خو راس میگم دیگه من واسش چیکار کنم
ا.ت: وایییییی خدا نکشت(زدن رو پای کوک)
کوک: نخند توله سگ جواب منو بده
ا.ت سعی کرد خودشو کنترل کنه اما هنوزم ریشه خنده تو صداش بود
ا.ت: خو یکبار ازش حمایت روحی میکردی
کوک: ولم کن بابا دیگه تو خل بودی میشستی سه ساعت لوسش میکردی باهاش حرف میزدی...اگر من اینکارو کنم خو یه تیر تو مغزم خالی میکنه
ا.ت: نوچ حالا نه اون حد ولی حداقلش من از اول میدونستم که امیلیا رو دوست داره اما چون بخاطر روابط خانوادگی به تو داده شده سمتش نمیره...
کوک: خو خنگ الان اینو به من نمیگفت حالا اگرم روزی بیست کیلو ناز میخریدم
ا.ت خنده ریزی کرد و پاشد و روی پای کوک نشست که یه تای آبروی کوک در حالی که خیره به جای نشستن و اون صحنه فرود آمدن ا.ت رو پاهاش بود بالا پرید
ا.ت: من نمیدونم؛ تهیونگ از خودش بیشتر منو دوست داره حسودیت شه
کوک: غلط کرده جز من کسی نباید دوستت داشته باشه
ا.ت: هوووو لات نشو واس منا!! بگم که هَوو تو تهیونگه فقط بپا
کوک چشماش از تعجب باز و اخماش تو هم رفت
کوک: چی میگی تو؟!
ا.ت: چیه حسودی کردی؟
جونگکوک چونهی ا،تو گرفت
کوک: دیگه از این شوخی نکنیا به ولا میزنم همینجا خون جفتتون رو میریزم(جدی)
جدی بودن کوک تلنگری به ا.ت بود که(بپا داری راجب چی با کی شوخی میکنی دختر)
ا.ت: دلت میاد؟
کوک:...
- ۱۶.۸k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط