my doctor [part two]
با پوزخند محوی روی لب هاش وارد کلینیک خصوصی ای شد که روی سر درش اسم "کیم ات" با فونتی درشت و مشکی خود نمایی میکرد. با خوندن اون اسم زیر لب آهسته گفت.
_ فکر کنم امروز وقتشه فامیلیت رو به لی تغییر بدم عزیزم
به عنوان یه آیدل، بودن در جمعیت عموم مردم خیلی براش امنیت نداشت، مخصوصا که حالا بدون هیچ منیجری در بین مردم حضور پیدا کرده بود؛ اما خب چه اهمیتی داشت تا وقتی دلیل اینکار عشقش بود؟
با ورودش به مطب، ناخودآگاه چندین چشم که منتظر شنیدن اسمشون از طرف منشی بودن تا وارد اتاق بشن بهش خیره شده که سعی کرد با پایین کشیدن کلاهش نادیدشون بگیره. مسقیم به سمت میز منشی رفت، منشی مرد رو به خوبی میشناخت، یعنی... چرا باید تنها دوست پسر خانوم دکتر که اتفاقا آیدلی جذاب هست رو نشناسه؟
_ خانوم سو...
با صدایی آهسته گفت و گوش های تیز زن به خوبی متوجه شدن.
* اوه آقای...
با دیدن ابرو بالا انداختن مرد از گفتن فامیلیش اجتناب کرد.
* چطور میتونم کمکتون کنم آقا؟
÷ فکر میکنم که... الان وقت داشتم درسته؟
زن کمی گیج نگاه کرد، اما بعد از چند ثانیه به خوبی متوجه منظور مرد شد و به نقش بازی کردن خودش ادامه داد.
* بله... نفر بعدی میتونین وارد بشین.
سری تکون داد و برای انتظار به دیوار تکیه داد. بعد از بیرون اومدن بیمار قبلی از اتاق، وارد اتاق مطب عشقش یا به اصطلاح دکتر شد.
موقع بستن در، پشت به دختر قرار گرفت؛ قصد نداشت به این زودی هویتش رو برای دوست دخترش فاش کنه.
= لطفا برای معاینه روی صندلی بشینین.
با شنیدن صدای دختر پوزخندی روی لب هاش نقش بست ، بدنش را چرخاند و سپس سرش رو بالا گرفت
ا.ت ، با دیدن قیافه آن مرد ، کمیگیج نگاه کرد بعد از کمی برسی متوجه شد که آن مرد همان دوست پسرش هستش!
با دیدنش کمی جا خورد و از روی صندلی پاشد
و با لحنی متعجب پرسید
=اوه لینو !!
پوزخند مرد کشیده تر شد و سپس به دختر نگاه کرد
_ متاسفم عزیزم " چند قدم نزدیک میز دختر شد و سپس هردو دستش را روی میز گذاشت، سرش را نزدیک اورد " نمیتونی بری پیش دوستات
از حرف های مینهو هیچی سر درنمیاورد کمی نزدیک رفت و پرسید
= چی؟
دستانش را از روی میز برداشت و دور میز چرخید ، تا آخرین فاصله ای که داشتند ایستاد و دستش را دور کمر دختر گذاشت و سپس به بدنش چسباند. ÷وقتشه که تعیین کنیم که کی صاحبته بیب
فاصله ای که داشتند را کم کرد و سپس سرش رو فرو برد به گردن دختر و هنگام بوسه زدن زمزمه کرد
_ یا بهتره بگیم یک تنبیه!
•end•
•|با همکاری ملکه سناریو، که بی اندازه ازش ممنونم که تو نوشتن این شاهکار کمکم کرد✨️؛ @ani_ficc
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
_ فکر کنم امروز وقتشه فامیلیت رو به لی تغییر بدم عزیزم
به عنوان یه آیدل، بودن در جمعیت عموم مردم خیلی براش امنیت نداشت، مخصوصا که حالا بدون هیچ منیجری در بین مردم حضور پیدا کرده بود؛ اما خب چه اهمیتی داشت تا وقتی دلیل اینکار عشقش بود؟
با ورودش به مطب، ناخودآگاه چندین چشم که منتظر شنیدن اسمشون از طرف منشی بودن تا وارد اتاق بشن بهش خیره شده که سعی کرد با پایین کشیدن کلاهش نادیدشون بگیره. مسقیم به سمت میز منشی رفت، منشی مرد رو به خوبی میشناخت، یعنی... چرا باید تنها دوست پسر خانوم دکتر که اتفاقا آیدلی جذاب هست رو نشناسه؟
_ خانوم سو...
با صدایی آهسته گفت و گوش های تیز زن به خوبی متوجه شدن.
* اوه آقای...
با دیدن ابرو بالا انداختن مرد از گفتن فامیلیش اجتناب کرد.
* چطور میتونم کمکتون کنم آقا؟
÷ فکر میکنم که... الان وقت داشتم درسته؟
زن کمی گیج نگاه کرد، اما بعد از چند ثانیه به خوبی متوجه منظور مرد شد و به نقش بازی کردن خودش ادامه داد.
* بله... نفر بعدی میتونین وارد بشین.
سری تکون داد و برای انتظار به دیوار تکیه داد. بعد از بیرون اومدن بیمار قبلی از اتاق، وارد اتاق مطب عشقش یا به اصطلاح دکتر شد.
موقع بستن در، پشت به دختر قرار گرفت؛ قصد نداشت به این زودی هویتش رو برای دوست دخترش فاش کنه.
= لطفا برای معاینه روی صندلی بشینین.
با شنیدن صدای دختر پوزخندی روی لب هاش نقش بست ، بدنش را چرخاند و سپس سرش رو بالا گرفت
ا.ت ، با دیدن قیافه آن مرد ، کمیگیج نگاه کرد بعد از کمی برسی متوجه شد که آن مرد همان دوست پسرش هستش!
با دیدنش کمی جا خورد و از روی صندلی پاشد
و با لحنی متعجب پرسید
=اوه لینو !!
پوزخند مرد کشیده تر شد و سپس به دختر نگاه کرد
_ متاسفم عزیزم " چند قدم نزدیک میز دختر شد و سپس هردو دستش را روی میز گذاشت، سرش را نزدیک اورد " نمیتونی بری پیش دوستات
از حرف های مینهو هیچی سر درنمیاورد کمی نزدیک رفت و پرسید
= چی؟
دستانش را از روی میز برداشت و دور میز چرخید ، تا آخرین فاصله ای که داشتند ایستاد و دستش را دور کمر دختر گذاشت و سپس به بدنش چسباند. ÷وقتشه که تعیین کنیم که کی صاحبته بیب
فاصله ای که داشتند را کم کرد و سپس سرش رو فرو برد به گردن دختر و هنگام بوسه زدن زمزمه کرد
_ یا بهتره بگیم یک تنبیه!
•end•
•|با همکاری ملکه سناریو، که بی اندازه ازش ممنونم که تو نوشتن این شاهکار کمکم کرد✨️؛ @ani_ficc
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۱۶۱.۵k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط