هعععععی اینم از پارت آخر
「君の声が聞こえない」
صدای تو را نمی شنوم🍃🎆
Part 9
مایکی:
من هنوز او را در آغوشم نگه داشته بودم.
نه محکمتر از قبل،
فقط طوری که مطمئن باشد اگر دوباره باد بلند شود، من اینجا هستم.
نفسهایش کمی منظمتر شده بود.
آتشبازی هنوز ادامه داشت، اما حالا دیگر به جای اینکه آسمان را بشکافد، فقط پسزمینهای شده بود برای چیزی که بین ما اتفاق افتاده بود؛
چیزی که اسمش را هنوز هیچکداممان نمیدانستیم.
من آرام سرم را کمی عقب بردم تا صورتش را ببینم.
چشمهایش هنوز خیس بود،
اما حالا آن نگاهِ لرزانِ لبهی بالکن را نداشت.
فهمیدم که برگشته.
«دیگه… خوب شد؟»
صدایم پایین بود.
نمیخواستم ناگهانی چیزی را بشکنم.
او اما بهجای جواب دادن، لبخند زد.
لبخندی نرم.
گرم.
صمیمی.
همانقدر واقعی که میتوانست آدم را گول بزند.
و بعد، با لحنی که انگار نه انگار چند دقیقه پیش نزدیکِ پرتگاه بود، گفت:
«بیا یه قرارداد امضا کنیم، مایکی.»
پلک زدم.
«…چی؟»
او کمی سرش را کج کرد.
همان حالت شیرینی که آدم را یاد کسی میاندازد که میداند دقیقاً دارد چه کار میکند.
« از الان به بعد… من امیلیام.»
مکث کرد، بعد با همان لحنِ گرم و دلنشین ادامه داد:
«و تو، دوستپسر منی.»
برای یک ثانیه، هیچچیز نفهمیدم.
نه از این جهت که معنی حرفش را نمیگرفتم.
از این جهت که انتظارش را نداشتم.
نگاهم روی صورتش ماند.
او اما انگار تازه شروع کرده بود.
«یه قرارداده.»
انگشتش را کمی بالا آورد، مثل کسی که دارد قانون میگذارد.
«اول: از من محافظت میکنی.»
ساکت ماندم.
«دوم: من ازت حمایت میکنم، از همه لحاظ.»
صدایش هنوز شیرین بود، اما زیرش چیزی سرد و جدی حرکت میکرد.
«سوم: هویتم رد عوض میکنم.»
چشمانم کمی تنگ شد.
او ادامه داد، خیلی آرام، خیلی دقیق:
«قیافهام رو عوض نمیکنم. ولی دیگه اون بازیگر معروف کایانو کائده نیستم.»
و بعد، لبخندش دوباره برگشت.
همان لبخندِ گرم.
همان چهرهی صمیمیِ تازهساختهشده.
اما من میدیدم که زیر این نقش، هنوز همان شخص ایستاده بود.
آنقدر خسته، آنقدر زخمی، که داشت با لبخند خودش را سر پا نگه میداشت.
بغض هم نداشت.
اما سینهام سنگین شد.
میخواستم بگویم که لازم نیست اینهمه چیز را یکجا از من بخواهی.
میخواستم بگویم که من فقط میخواستم تو را امن ببینم.
میخواستم بگویم که اینهمه قانون… اینهمه فاصله…
اما چیزی که در چشمهایش بود، جلوی حرفم را گرفت.
او اعتماد نداشت.
و حق هم داشت.
پس من فقط نگاهش کردم و گفتم:
«…قبول می کنم.»
او یک ذره ابرو بالا انداخت، انگار منتظر بحث بود.
اما من ادامه دادم، اینبار محکمتر:
«هرچی تو گفتی رو انجام میدم.»
باد از میان آتشبازی رد شد.
نورِ آخرین انفجارها روی موهایش نشست.
«ازت محافظت میکنم.»
صدایم پایین بود، اما در آن شب واضحتر از هر چیز دیگری شنیده میشد.
«با هر اسمی که بخوای.»
مکث کردم.
«با هر نقشی که بخوای.»
برای اولین بار، چیزی شبیه آرامش در صورتش لرزید.
نه کامل.
نه برای همیشه.
اما کافی بود.
او آهسته دستش را روی سینهی من گذاشتی، درست جایی که ضربان قلبم زیر انگشتهایش میکوبید.
و با همان لبخندِ گرم و دخترانهای که انگار تازه یاد گرفته بود چطور آن را سر جایش نگه دارد، گفت:
«پس از امشب… من امیلیام.»
بعد کمی نزدیکتر شد و انگار دارد یک رازِ شیرین را در گوشِ من میگوید، زمزمه کرد:
«ببینم مایکی…
آیا با من عهد میبندی...
که از امروز به بعد، در خوشی و ناخوشی
در غنا و فقر،
در بیماری و سلامت،
دوست بداری و گرامی بداری تا وقتی که مرگ ما رو از هم جدا کنه؟»
به لحن حرف زدن و جمله بندیش خنده ام گرفت، این سوگند ازدواج غربی بود.
خیلی ریز خندیدم.
من هیچوقت جواب فوری برای بعضی چیزها نداشتم.
اما این یکی را داشتم.
گوشه لبم کمی بالا رفت.
و گفتم:
«اگه قرار باشه کسی از امیلیا محافظت کنه… اون آدم فقط می تونم من باشم.»
آتشبازی آخر آسمان را سفید کرد.
و درست همان لحظه که نور همهچیز را برای یک ثانیه روشن کرد،
او لبخند زد،
و من فهمیدم این فقط پایانِ یک شب نیست.
آن شب، زیر آسمان شکافته از نور، ما نام واقعی زخمهایمان را گذاشتیم… و فصل بعد، با یک دروغ شیرین شروع شد.
صدای تو را نمی شنوم🍃🎆
Part 9
مایکی:
من هنوز او را در آغوشم نگه داشته بودم.
نه محکمتر از قبل،
فقط طوری که مطمئن باشد اگر دوباره باد بلند شود، من اینجا هستم.
نفسهایش کمی منظمتر شده بود.
آتشبازی هنوز ادامه داشت، اما حالا دیگر به جای اینکه آسمان را بشکافد، فقط پسزمینهای شده بود برای چیزی که بین ما اتفاق افتاده بود؛
چیزی که اسمش را هنوز هیچکداممان نمیدانستیم.
من آرام سرم را کمی عقب بردم تا صورتش را ببینم.
چشمهایش هنوز خیس بود،
اما حالا آن نگاهِ لرزانِ لبهی بالکن را نداشت.
فهمیدم که برگشته.
«دیگه… خوب شد؟»
صدایم پایین بود.
نمیخواستم ناگهانی چیزی را بشکنم.
او اما بهجای جواب دادن، لبخند زد.
لبخندی نرم.
گرم.
صمیمی.
همانقدر واقعی که میتوانست آدم را گول بزند.
و بعد، با لحنی که انگار نه انگار چند دقیقه پیش نزدیکِ پرتگاه بود، گفت:
«بیا یه قرارداد امضا کنیم، مایکی.»
پلک زدم.
«…چی؟»
او کمی سرش را کج کرد.
همان حالت شیرینی که آدم را یاد کسی میاندازد که میداند دقیقاً دارد چه کار میکند.
« از الان به بعد… من امیلیام.»
مکث کرد، بعد با همان لحنِ گرم و دلنشین ادامه داد:
«و تو، دوستپسر منی.»
برای یک ثانیه، هیچچیز نفهمیدم.
نه از این جهت که معنی حرفش را نمیگرفتم.
از این جهت که انتظارش را نداشتم.
نگاهم روی صورتش ماند.
او اما انگار تازه شروع کرده بود.
«یه قرارداده.»
انگشتش را کمی بالا آورد، مثل کسی که دارد قانون میگذارد.
«اول: از من محافظت میکنی.»
ساکت ماندم.
«دوم: من ازت حمایت میکنم، از همه لحاظ.»
صدایش هنوز شیرین بود، اما زیرش چیزی سرد و جدی حرکت میکرد.
«سوم: هویتم رد عوض میکنم.»
چشمانم کمی تنگ شد.
او ادامه داد، خیلی آرام، خیلی دقیق:
«قیافهام رو عوض نمیکنم. ولی دیگه اون بازیگر معروف کایانو کائده نیستم.»
و بعد، لبخندش دوباره برگشت.
همان لبخندِ گرم.
همان چهرهی صمیمیِ تازهساختهشده.
اما من میدیدم که زیر این نقش، هنوز همان شخص ایستاده بود.
آنقدر خسته، آنقدر زخمی، که داشت با لبخند خودش را سر پا نگه میداشت.
بغض هم نداشت.
اما سینهام سنگین شد.
میخواستم بگویم که لازم نیست اینهمه چیز را یکجا از من بخواهی.
میخواستم بگویم که من فقط میخواستم تو را امن ببینم.
میخواستم بگویم که اینهمه قانون… اینهمه فاصله…
اما چیزی که در چشمهایش بود، جلوی حرفم را گرفت.
او اعتماد نداشت.
و حق هم داشت.
پس من فقط نگاهش کردم و گفتم:
«…قبول می کنم.»
او یک ذره ابرو بالا انداخت، انگار منتظر بحث بود.
اما من ادامه دادم، اینبار محکمتر:
«هرچی تو گفتی رو انجام میدم.»
باد از میان آتشبازی رد شد.
نورِ آخرین انفجارها روی موهایش نشست.
«ازت محافظت میکنم.»
صدایم پایین بود، اما در آن شب واضحتر از هر چیز دیگری شنیده میشد.
«با هر اسمی که بخوای.»
مکث کردم.
«با هر نقشی که بخوای.»
برای اولین بار، چیزی شبیه آرامش در صورتش لرزید.
نه کامل.
نه برای همیشه.
اما کافی بود.
او آهسته دستش را روی سینهی من گذاشتی، درست جایی که ضربان قلبم زیر انگشتهایش میکوبید.
و با همان لبخندِ گرم و دخترانهای که انگار تازه یاد گرفته بود چطور آن را سر جایش نگه دارد، گفت:
«پس از امشب… من امیلیام.»
بعد کمی نزدیکتر شد و انگار دارد یک رازِ شیرین را در گوشِ من میگوید، زمزمه کرد:
«ببینم مایکی…
آیا با من عهد میبندی...
که از امروز به بعد، در خوشی و ناخوشی
در غنا و فقر،
در بیماری و سلامت،
دوست بداری و گرامی بداری تا وقتی که مرگ ما رو از هم جدا کنه؟»
به لحن حرف زدن و جمله بندیش خنده ام گرفت، این سوگند ازدواج غربی بود.
خیلی ریز خندیدم.
من هیچوقت جواب فوری برای بعضی چیزها نداشتم.
اما این یکی را داشتم.
گوشه لبم کمی بالا رفت.
و گفتم:
«اگه قرار باشه کسی از امیلیا محافظت کنه… اون آدم فقط می تونم من باشم.»
آتشبازی آخر آسمان را سفید کرد.
و درست همان لحظه که نور همهچیز را برای یک ثانیه روشن کرد،
او لبخند زد،
و من فهمیدم این فقط پایانِ یک شب نیست.
آن شب، زیر آسمان شکافته از نور، ما نام واقعی زخمهایمان را گذاشتیم… و فصل بعد، با یک دروغ شیرین شروع شد.
- ۱.۳k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط