یکی از شو کرونای درخواستی داشت

عکس نداشتم شرمنده
اینجا اسم شما میتا هستش
غروب آرامی بود.

صدای باد لابه‌لای درخت‌های محوطه می‌پیچید و نور نارنجی خورشید روی زمین افتاده بود. شو کنار نرده‌ها ایستاده بود و به آسمان خیره شده بود؛ آرام و ساکت، مثل همیشه.

میتا چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و دست‌هایش را محکم به هم فشار می‌داد.

«شو...»

شو سرش را به سمت او برگرداند.

«هوم؟ چیزی شده؟»

میتا لبش را گزید و نگاهش را پایین انداخت.

«من... یه چیزی می‌خواستم بهت بگم.»

شو بدون اینکه عجله‌ای نشان بدهد، منتظر ماند.

«بگو.»

قلب میتا تندتر زد.

«من مدت‌هاست که می‌خواستم اینو بگم، ولی هر بار که می‌خواستم... می‌ترسیدم.»

شو کمی نزدیک‌تر آمد.

«از چی؟»

میتا نفس عمیقی کشید.

«از اینکه اگه بهت بگم، همه‌چیز بینمون عوض بشه.»

شو برای چند لحظه ساکت ماند.

میتا بالاخره سرش را بلند کرد و مستقیم به چشم‌های قرمز شو نگاه کرد.

«شو... من دوستت دارم.»

سکوت.

حتی صدای باد هم انگار برای چند ثانیه محو شد.

میتا با اضطراب ادامه داد:

«خیلی وقته. از همون وقتی که دیدم با وجود اینکه همیشه آرومی، وقتی پای دوستات وسط باشه چقدر برات مهمن... نمی‌دونم از کی شروع شد. فقط می‌دونم هر بار می‌بینمت، قلبم یه جور عجیبی می‌زنه.»

شو همچنان چیزی نمی‌گفت.

میتا لبخند کم‌رنگی زد.

«لازم نیست چیزی بگی. فقط می‌خواستم خودت بدونی.»

خواست برگردد و برود که صدای شو متوقفش کرد.

«میتا.»

ایستاد.

شو چند قدم جلو آمد.

«فکر می‌کنی چرا این مدت هر وقت می‌خواستی چیزی بهم بگی، من منتظرت می‌موندم؟»

میتا با تعجب نگاهش کرد.

«چی؟»

شو نگاهش را برای لحظه‌ای کنار کشید.

«چون... خودم هم منتظر بودم.»

چشم‌های میتا گرد شد.

شو کمی سرخ شده بود، اما سعی می‌کرد مثل همیشه خونسرد بماند.

«من شاید توی گفتن احساساتم خوب نباشم... ولی وقتی تو کنارمی، احساس آرامش می‌کنم.»

میتا آرام پرسید:

«یعنی...؟»

شو این بار مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

«یعنی منم دوستت دارم.»

لبخند بزرگی روی صورت میتا نشست و اشک کوچکی گوشه چشمش جمع شد.

«واقعاً؟»

شو لبخند بسیار کوچکی زد.

«آره. واقعاً.»

میتا از شدت خوشحالی دستش را جلوی دهانش گرفت.

«من... باورم نمی‌شه!»

شو خندید.

«پس بهتره باورش کنی.»

میتا خندید و کنار او ایستاد.

خورشید کم‌کم پشت افق پنهان می‌شد، اما برای میتا، آن غروب انگار شروع یک چیز تازه بود.

شروع داستانی که مدت‌ها آرزویش را داشت.

داستان خودش و شو.

امیدوارم خوشت اومده باشه
دیدگاه ها (۳)

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

قسمت بیست

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمی‌خوام ...

پارت سه

میبخشی پارت ۴

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۹ — حقیقترینا چند ثانیه فقط به جونگکوک خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط