درخواستی تک پارتی از مایکی
چون همیشه غمگین مینویسم تصمیم گرفتم یکم شاد بنویسم😂
صبح روز عروسی، مایکی زودتر از همه بیدار شده بود.
با اینکه همیشه خودش رو خونسرد نشون میداد، امروز حتی صبحونه هم نخورد.
فقط روی صندلی نشسته بود و به حلقهای که قرار بود چند ساعت دیگه دستت کنه، خیره شده بود.
درِ اتاق باز شد.
«مایکی، آمادهای؟»
سرش رو بلند کرد و لبخند کوچیکی زد.
«آره.»
اما خودش هم میدونست که اصلاً آرام نیست.
چند ساعت بعد، وقتی همهچیز آماده شده بود، مایکی کنار جایگاه ایستاده بود.
دستهاش رو به هم قفل کرده بود و سعی میکرد اضطرابش رو پنهان کنه.
تا اینکه موسیقی شروع شد.
سرش رو بلند کرد.
و تو رو دید.
برای چند ثانیه انگار همهچیز اطرافش محو شد.
فقط تو بودی.
با لبخند آرومی که روی صورتت بود، قدمبهقدم به سمتش میاومدی.
مایکی زیر لب گفت:
«وای...»
وقتی بهش رسیدی، لبخندش عمیقتر شد.
آروم دستت رو گرفت.
«بالاخره رسیدی.»
با خنده گفتی: «مگه منتظرم نبودی؟»
مایکی کمی خم شد و آهسته جواب داد:
«از وقتی دیدمت، منتظرت بودم.»
مراسم شروع شد.
وقتی نوبت به حلقهها رسید، دستت کمی لرزید.
مایکی متوجه شد.
انگشتهات رو محکمتر گرفت و با لبخند گفت:
«نگران نباش. من اینجام.»
بعد حلقه رو دستت کرد.
وقتی نوبت خودش رسید، تو هم حلقه رو دستش گذاشتی.
مایکی چند لحظه به حلقه نگاه کرد، بعد به چشمهات.
لبخند زد.
«حالا دیگه واقعاً مال همیم.»
و برای اولین بار در تمام آن روز، اضطراب از صورتش محو شد.
فقط خوشحال بود.
چون بالاخره داشت با کسی که دوستش داشت، آیندهش رو شروع میکرد.
صبح روز عروسی، مایکی زودتر از همه بیدار شده بود.
با اینکه همیشه خودش رو خونسرد نشون میداد، امروز حتی صبحونه هم نخورد.
فقط روی صندلی نشسته بود و به حلقهای که قرار بود چند ساعت دیگه دستت کنه، خیره شده بود.
درِ اتاق باز شد.
«مایکی، آمادهای؟»
سرش رو بلند کرد و لبخند کوچیکی زد.
«آره.»
اما خودش هم میدونست که اصلاً آرام نیست.
چند ساعت بعد، وقتی همهچیز آماده شده بود، مایکی کنار جایگاه ایستاده بود.
دستهاش رو به هم قفل کرده بود و سعی میکرد اضطرابش رو پنهان کنه.
تا اینکه موسیقی شروع شد.
سرش رو بلند کرد.
و تو رو دید.
برای چند ثانیه انگار همهچیز اطرافش محو شد.
فقط تو بودی.
با لبخند آرومی که روی صورتت بود، قدمبهقدم به سمتش میاومدی.
مایکی زیر لب گفت:
«وای...»
وقتی بهش رسیدی، لبخندش عمیقتر شد.
آروم دستت رو گرفت.
«بالاخره رسیدی.»
با خنده گفتی: «مگه منتظرم نبودی؟»
مایکی کمی خم شد و آهسته جواب داد:
«از وقتی دیدمت، منتظرت بودم.»
مراسم شروع شد.
وقتی نوبت به حلقهها رسید، دستت کمی لرزید.
مایکی متوجه شد.
انگشتهات رو محکمتر گرفت و با لبخند گفت:
«نگران نباش. من اینجام.»
بعد حلقه رو دستت کرد.
وقتی نوبت خودش رسید، تو هم حلقه رو دستش گذاشتی.
مایکی چند لحظه به حلقه نگاه کرد، بعد به چشمهات.
لبخند زد.
«حالا دیگه واقعاً مال همیم.»
و برای اولین بار در تمام آن روز، اضطراب از صورتش محو شد.
فقط خوشحال بود.
چون بالاخره داشت با کسی که دوستش داشت، آیندهش رو شروع میکرد.
- ۹.۶k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط