دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

صبح روز بعد:

صبح روز بعد، میا با عجله از خونه بیرون زد.

یه تکه نون توی دستش بود و موهاش رو با یه کش ساده بسته بود.

میا: اگه امروز هم دیر برسم، دیگه واقعاً بدبختم...

چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای آشنای موتوری از پشت سرش اومد.

میا ایستاد.

صدای موتور نزدیک‌تر شد.

میا آروم برگشت.

یه موتور مشکی درست چند متر اون‌طرف‌تر توقف کرد.

مایکی کلاهش رو برداشت.

مایکی: صبح بخیر، میا.

میا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

میا: تو اینجا چی کار می‌کنی؟

مایکی: منتظرت بودم.

میا: من که نگفتم میام!

مایکی: ولی من گفتم می‌بینمت.

میا دستش رو روی پیشونیش گذاشت.

میا: تو همیشه همین‌قدر رو اعصابی؟

مایکی: آره.

میا: حداقل خودت می‌دونی.

مایکی لبخند زد.

مایکی: سوار شو.

میا: چی؟

مایکی: می‌رسونمت.

میا: نه، ممنون.

مایکی: چرا؟

میا: چون حتی نمی‌دونم کجا می‌ری.

مایکی: مهم نیست. هر جا تو بخوای.

میا: این جواب اصلاً اعتماد ایجاد نمی‌کنه.

مایکی چند لحظه ساکت موند.

بعد سرش رو کمی کج کرد.

مایکی: پس من میام باهات.

میا: چی؟!

مایکی موتور رو خاموش کرد و پیاده شد.

میا: وایسا ببینم، تو چرا انقدر راحت تصمیم می‌گیری؟!

مایکی: چون گرسنمه.

میا: این چه ربطی داشت؟!

مایکی: نمی‌دونم.

میا زد زیر خنده.

همون لحظه صدای موتور دیگه‌ای از دور اومد.

دراکن رسید و کنار مایکی توقف کرد.

دراکن: مایکی!

مایکی: هوم؟

دراکن: تو قرار بود مستقیم بیای.

مایکی: مسیرم عوض شد.

دراکن نگاهی به میا انداخت.

بعد دوباره به مایکی نگاه کرد.

دراکن: آها...

میا: چی آها؟

دراکن: هیچی.

مایکی: میا امروز با ما میاد.

میا: من همچین چیزی نگفتم!

مایکی: الان گفتی.

میا: کی؟!

دراکن خندید.

دراکن: فکر کنم تو تنها آدمی هستی که می‌تونه با مایکی بحث کنه و سالم بمونه.

میا: هنوز مطمئن نیستم سالم بمونم.

مایکی خندید.

چند دقیقه بعد، میا بالاخره همراهشون راه افتاد.

آن‌ها به محل تجمع تومن رسیدند.

چند نفر از اعضای گروه با دیدن میا ساکت شدند.

یکی از اعضا زیر لب گفت:

عضو تومن: اون کیه؟

میا به اطراف نگاه کرد.

میا: اینجا کجاست؟

مایکی: خونه‌مون.

میا: خونه‌تون؟!

دراکن: منظورش مقر تومنه.

میا آرام زیر لب گفت:

میا: من باید از اول به این پسر شک می‌کردم...

مایکی: شنیدم.

میا: قرار نبود بشنوی!

مایکی: شنیدم.

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سرشون اومد.

باجی وارد محوطه شد.

باجی: مایکی، این کیه؟

مایکی بدون هیچ مکثی گفت:

مایکی: میا.

باجی: فقط میا؟

میا: ظاهراً امروز همه به فامیلیم علاقه‌مند شدن.

باجی خندید.

باجی: جالبه.

چوجی از پشت سر باجی نگاهش کرد.

چوجی: دوست دخترته؟

میا و مایکی همزمان:

میا: نه!

مایکی: نمی‌دونم.

سکوت.

میا با ناباوری به مایکی نگاه کرد.

میا: نمی‌دونی؟!

مایکی شونه بالا انداخت.

مایکی: هنوز تصمیم نگرفتم.

میا: مایکی!

باجی از خنده خم شد.

باجی: این اولین باره می‌بینم یکی مایکی رو این‌طوری صدا می‌زنه!

دراکن: منم همین‌طور.

میا دست به سینه شد.

میا: خیلی خب، من می‌رم.

مایکی سریع گفت:

مایکی: صبر کن.

میا ایستاد.

مایکی این بار برخلاف همیشه، لبخند نمی‌زد.

مایکی: بمون.

میا متوجه تغییر حالتش شد.

میا: چرا؟

مایکی چند لحظه به زمین نگاه کرد.

مایکی: چون...

مکث کرد.

مایکی: دوست ندارم بری.

میا چیزی نگفت.

برای اولین بار، مایکی آن حالت همیشگی و بی‌خیالش را نداشت.

فقط یک پسر نوجوان بود که واقعاً نمی‌خواست کسی که تازه وارد دنیایش شده، همین‌قدر زود از آن خارج شود.

میا آرام لبخند زد.

میا: باشه.

مایکی سرش رو بالا آورد.

مایکی: واقعاً؟

میا: آره. ولی یه شرط دارم.

مایکی: چی؟

میا: دیگه جلوی بقیه منو دست نندازی.

مایکی چند ثانیه فکر کرد.

مایکی: قول نمی‌دم.

میا: پس من می‌رم.

مایکی: باشه باشه! قول می‌دم.

باجی از دور با لبخند به دراکن نگاه کرد.

باجی: این دوتا دردسر می‌شن.

دراکن: نه...

دراکن به مایکی و میا نگاه کرد.

دراکن: فکر کنم دردسر اصلی تازه شروع شده. 🖤🏍️
دیدگاه ها (۰)

داستان

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

🖤🏍️ Tokyo Revengers — دختر رئیسقسمت اول: ورود به تومانساعت ۹...

ادامه سناریو

رز آبی پارت ۲۹

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

کسخلان گروگان

با تو! همیشه پارت ۴

پارت ۳۹

سناریو تک پارتی از باجی و مایکی : ویو باجی: صبح که بیدار شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط