خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... فصل ۲... پارت ۱۲

دیمیتریوس تا آنیسا رو دید چشماش برق زد. یهو اشک توی چشماش جمع شد. باورش نمیشد! اون آنیسا بود!
گفت: آ... آ... آنیسا! خودتی؟!
آنیسا: پس من رو شناختید؟!

دیمیتریوس نا خوداگاه رفت سمت آنیا تا رو در رو باهاش صحبت کنه.

دیمیتریوس: آنیسا! این همه سال کجا بودی؟ چرا بهم نگفتی؟! من... من....
آنیسا: لازم نیست بهم بگی! تو دوسم داشتی دیمیتریوس! منم دوست داشتم! پس چرا انقدر ازم دوری میکردی؟!

دیمیتریوس: من رو ببخش! من واقعا متاسفم. اون موقع به خاطر خانوادم نمی تونستم کاری کنم. آره! درسته! من دوست داشتم! الانم دوست دارم آنیسا! خواهش میکنم منو ببخش!
آنیسا: یکم آروم تر باشید آقای دزموند! اینجا یه مکان کاریه!

دیمیتریوس: آنیسا....

آنیسا یهو بغزش میترکه و میگه: من... من... اینهمه سال به تو فکر میکردم! چرا ولم کردی؟ چرا!(با داد)

دیمیتریوس آنیسا رو توی بغل آنیسا جا میکنه و میگه: دیگه مهم نیست... تو الان دیگه بیش منی. دیگه از دستت نمیدم. خانوادم خیلی در حقم بدی کردن.تو رو ازم گرفتن و برام نامزد گرفتن.
آنیسا تا این حرف رو شنید خودشو از بغل دیمیتریوس کشید بیرون و گفت: تو نامزد داری و منو بغل کردی؟! خیلی از دستت ناراحتم. خیلی بدی! خیلی!
دیمیتریوس: خواهش میکنم بد برداشت نکن آنیسا! من از اون خوشم نمیاد! این فقط یه نامزدی زورکیه! من تو رو دوست دارم! من عاشق تو ام! من الان خیلی قوی تر شدم آنیسا. می خوام به خانوادم نشون بدم که اشتباه میکنن! میخوام بهشون نشون بدم که چقدر دوست دارم!
آنیسا. آیا تو همچنان منو دوست داری؟
آنیسا اشکاشو آروم آروم پاک میکنه: چی میتونم بگم....
دیمیتریوس: بگو دوست دارم!
آنیسا سرخ میشه: دوست دارم!
و همدیگه رو بغل میکنن.

دیمیتریوس: لطفا بنشینید.

آنیسا میشینه:«وای نه! چرا من انقدر احساساتی شدم؟! من یه نینجای قویم! باید روی ماموریت تمرکز کنم! ولی.... عشق خیلی قشنگ تره... ❤»

از زبان آنیسا: داشتم ماموریت رو فراموش میکردم! هی توی ذهنم با خودم مرور می کردم که نباید بهش وابسته بشم و متوجه نشدم داره صدام میکنه.

دیمیتریوس: ام... خانم آنیسا؟خانم آنیسا؟! حالتون خوبه؟

آنیسا: آم.. چیز.. بخشید! خوبم. ممنون.
دیمیتریوس: بله. داشتم راجب این میگفتم که ناظر مالی شدن توی شرکت ما خیلی سخته! مطمعنید که می تونید؟.....
آنیسا: مطمئنم! از پسش بر میام!
دیمیتریوس: چه اعتماد به نفسی دارید! خیلی براتون خوشحالم!
آنیسا یه کم سرخ میشه: ام.. آره.
دیمیتریوس: تا موقعی که فرم رو براتون آماده میکنم، یکم از خودتون برام بگید! خوشحال میشم که دربارتون بیشتر بدونم.
آنیسا:«همون طوری که بابا گفت براش تعریف میکنم.» ام.... خب من بعد از اینکه از ادن رفتم، برای ادامه ی تحصیل به خارج از کشور رفتم. و الان بعد از چند سال بالا خره برگشتم خونه...
دیمیتریوس که داشت فرم رو پر میکرد: گفتید فامیلیتون فورجر هست؟ اما تا جایی که من یادمه فامیلیتون چیز دیگه ای بود؟!
آنیسا: ام... خب چیزه... فامیلیمون رو عوض کردیم!
دیمیتریوس: آها....
آنیسا: الان بعد از مدت ها مادر و پدر و خواهرم رو دیدم.... خیلی حس خوبیه دیدار دوباره خانواده!
دیمیتریوس: ببخشید شما مگه خواهر دارید؟!
آنیسا: بله! یه خواهر کوچیکتر! آنیا فورجر.
دیمیتریوس: فورجر.... فورجر.... فورجر....
آها!
آنیسا! آیا خواهرت توی ادن درس میخونه؟
آنیسا: آم... بله. چطور مگه؟
دیمیتریوس: خب برادر من دامیان دزموند هم همکلاسی آنیاست! اون روز مدرسه یه مشت زد به برادرم!
آنیسا: چی؟ برادر شما دامیان هست؟!
آنیا واقعا همچنین کاری کرده؟! وای واقعا عزر میخوام!
دیمیتریوس میخنده: ها ها ها ها! نیازی به عزر خواهی نیست! این اتفاق برای چندین سال پیشه....
راستی! اونا برای جشن پایان سالشون با هم میرقصن نه؟!
آنیسا: آم.. بله! امیدوارم که دعوایی پیش نیاد....

بعد با هم می خندن

دیمیتریوس: بفرمایید! اینم از فرم ثبت نام شما! فردا میبینمتون خانم فورجر!
آنیسا: لطفا آنیسا صدام کن! فردا میبینمتون جناب دزموند!
دیمیتریوس: تو هم دیمیتریوس صدام کن! خداحافظ!
_خدا حافظ!


بچه ها این شیپ جدید رو دوست دارید؟! ❤❤❤
دیدگاه ها (۹)

وای این خانومه خیلی خانومیه🦦یادتون میاد سال پیش این موقع ها ...

احساس میکنم این دوتا بچه رو خودم دارم بزرگ میکنم از دو سال گ...

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

ادامه دکتر :خطر رفع شد ولی یه امشبو تو مراقبت هایه ویژه میگذ...

عشقی حقیقی

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

سلااااااااممممم چطوریننن؟ 🥹✨🎀میدونم این چند روز فعالیتم کم ب...

عشقی حقیقی

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط