تکپارتی/تولدت مبارک گلدن مکنه
جونگکوک، با چشمانی که به ستارهها دوخته شده بود، زیرِ لب، آهنگِ «Still With You» رو زمزمه میکرد:
«…that faint light of yours, that small light…
still with you, still with you…»
شب، خاص بود.
ولی کسی، یادش نبود.
۲۹ سال، این همه کنسرت، این همه آدم، این همه تورهایِ جهانی و حتی داینامیت توی مسابقهی جهانی اما، توی اون شبِ خاص، همه، مریض بودن و اون نمیخواست که بیشتر به بچه ها فشار وارد کنه...
تهیونگ، خسته بود،گوشش، این چند روزه، اوضاعش، بدتر شده بود.
جیمین، به خاطرِ باباش، هیتهایِ زیادی، خورده بود.
نامجون، توی فشارِ آهنگسازی، گیر کرده بود.
جین، با اون همه برنامههایِ شخصی، خسته بود.
شوگا، توی استودیو، قفل شده بود.
جیهوپ، با اون انرژیِ همیشگی نشون میداد ولی فیوزش پریده بود.
بینِ این همه کار، ذرهای وقت، برای خودش، نبود.
گوشیش، مدام، ویبره میرفت پیامهایِ تبریک، از سراسرِ جهان، میومد.
ولی بینِ این همه آدم، اون، نیاز داشت، به شیش نفرِ دیگه.
همینجوری، درگیرِ فکر بود، که گوشیش، زنگ خورد.
حتماً، بازم، مزاحمه... هیونگ... هیوووونگ...
با خوندنِ اسمِ تهیونگ، گوشی رو جواب داد.
«...جونگکوک...»
«...کجایی؟...»
صداش، به جایِ ذوق، به یک ناراحتیِ خفیف، تبدیل شد:
«...هیونگ... کجایی؟... چی شده؟...»
تهیونگ، با اون لحنِ آروم گفت:
«...پشتِ سرت، رو نگاه کن...»
گوشی رو قطع کرد.
به یادِ اوایلِ دیبو، وقتی که تازه، واردِ این مسیر شدن، افتاد.
چشمانش، خیس شد—و لبخندِ خرگوشی، روی لبهایش، برگشت.
همه، اونجا بودن.
هوسوک، با اون نگاه شیطون گفت:
«...کوکی... داری گریه میکنی؟...»
جونگکوک، با دست، اشکهایِ روی گونهاش رو پاک کرد—و با صدایی که بینِ خنده و بغض، گم میشد، گفت:
«...چی... کی گریه کردم...من؟...»
و در میانِ خندههایِ جمع، جین، با اون لحنِ همیشگیاش، گفت:
«...تولدت مبارک، جونگکوک... راستی، ۲۹ سال، و هنوزم، همون بچهای که توی خوابگاه، میوهها رو قایم میکرد...»(جدی میکرد)
شوگا، با اون لبخندِ زیرِ لب، گفت:
«...به ۲۹ سالگی خوش اومدی—و راستی، هنوزم، بهترینِ ما هستی...»
آرام، با اون نگاهِ عمیق، گفت:
«...۲۹ سال، یعنی، هنوز، وقت برای دیدن و شنیدن بیشتر...»
جیمین، با اون لبخندِ شیطون، گفت:
«...و راستی، من، هنوزم، بهت، حسادت میکنم—که چطور، اینقدر، سریع، بزرگ شدی...»
جیهوپ، با اون انرژیِ همیشگی، گفت:
«...حالا، میتونی، برقصی، برای خودت نه برای ما...»
و تهیونگ، با اون نگاهِ مرموز، گفت:
«...و من، هنوزم، کنارتم و راستی، این، یک قولِ قدیمیه...»
جونگکوک، با چشمانی که برق میزد، به جمع، نگاه کرد و با صدایی که بینِ خنده و اشک، گم میشد، گفت:
«...۲۹ سال... و هنوزم، با شما، حس میکنم، همون ۱۹ سالگیِ خودم هستم...»
و در اون شبِ خاص، زیرِ نورِ ستارهها، با بهترین دوست هاش، تولدِ ۲۹ سالگیاش، تبدیل شد به یک خاطرهی دیگه که هیچوقت، فراموش نمیکنه.
تولدت مبارک بانی کوچولوی ۲۹ ساله❤🐰❤
بچه ها خیلی خوشحالم...امیدوارم خودش و بقیه هم خوشحال باشن ...
«…that faint light of yours, that small light…
still with you, still with you…»
شب، خاص بود.
ولی کسی، یادش نبود.
۲۹ سال، این همه کنسرت، این همه آدم، این همه تورهایِ جهانی و حتی داینامیت توی مسابقهی جهانی اما، توی اون شبِ خاص، همه، مریض بودن و اون نمیخواست که بیشتر به بچه ها فشار وارد کنه...
تهیونگ، خسته بود،گوشش، این چند روزه، اوضاعش، بدتر شده بود.
جیمین، به خاطرِ باباش، هیتهایِ زیادی، خورده بود.
نامجون، توی فشارِ آهنگسازی، گیر کرده بود.
جین، با اون همه برنامههایِ شخصی، خسته بود.
شوگا، توی استودیو، قفل شده بود.
جیهوپ، با اون انرژیِ همیشگی نشون میداد ولی فیوزش پریده بود.
بینِ این همه کار، ذرهای وقت، برای خودش، نبود.
گوشیش، مدام، ویبره میرفت پیامهایِ تبریک، از سراسرِ جهان، میومد.
ولی بینِ این همه آدم، اون، نیاز داشت، به شیش نفرِ دیگه.
همینجوری، درگیرِ فکر بود، که گوشیش، زنگ خورد.
حتماً، بازم، مزاحمه... هیونگ... هیوووونگ...
با خوندنِ اسمِ تهیونگ، گوشی رو جواب داد.
«...جونگکوک...»
«...کجایی؟...»
صداش، به جایِ ذوق، به یک ناراحتیِ خفیف، تبدیل شد:
«...هیونگ... کجایی؟... چی شده؟...»
تهیونگ، با اون لحنِ آروم گفت:
«...پشتِ سرت، رو نگاه کن...»
گوشی رو قطع کرد.
به یادِ اوایلِ دیبو، وقتی که تازه، واردِ این مسیر شدن، افتاد.
چشمانش، خیس شد—و لبخندِ خرگوشی، روی لبهایش، برگشت.
همه، اونجا بودن.
هوسوک، با اون نگاه شیطون گفت:
«...کوکی... داری گریه میکنی؟...»
جونگکوک، با دست، اشکهایِ روی گونهاش رو پاک کرد—و با صدایی که بینِ خنده و بغض، گم میشد، گفت:
«...چی... کی گریه کردم...من؟...»
و در میانِ خندههایِ جمع، جین، با اون لحنِ همیشگیاش، گفت:
«...تولدت مبارک، جونگکوک... راستی، ۲۹ سال، و هنوزم، همون بچهای که توی خوابگاه، میوهها رو قایم میکرد...»(جدی میکرد)
شوگا، با اون لبخندِ زیرِ لب، گفت:
«...به ۲۹ سالگی خوش اومدی—و راستی، هنوزم، بهترینِ ما هستی...»
آرام، با اون نگاهِ عمیق، گفت:
«...۲۹ سال، یعنی، هنوز، وقت برای دیدن و شنیدن بیشتر...»
جیمین، با اون لبخندِ شیطون، گفت:
«...و راستی، من، هنوزم، بهت، حسادت میکنم—که چطور، اینقدر، سریع، بزرگ شدی...»
جیهوپ، با اون انرژیِ همیشگی، گفت:
«...حالا، میتونی، برقصی، برای خودت نه برای ما...»
و تهیونگ، با اون نگاهِ مرموز، گفت:
«...و من، هنوزم، کنارتم و راستی، این، یک قولِ قدیمیه...»
جونگکوک، با چشمانی که برق میزد، به جمع، نگاه کرد و با صدایی که بینِ خنده و اشک، گم میشد، گفت:
«...۲۹ سال... و هنوزم، با شما، حس میکنم، همون ۱۹ سالگیِ خودم هستم...»
و در اون شبِ خاص، زیرِ نورِ ستارهها، با بهترین دوست هاش، تولدِ ۲۹ سالگیاش، تبدیل شد به یک خاطرهی دیگه که هیچوقت، فراموش نمیکنه.
تولدت مبارک بانی کوچولوی ۲۹ ساله❤🐰❤
بچه ها خیلی خوشحالم...امیدوارم خودش و بقیه هم خوشحال باشن ...
- ۲.۳k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط