{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : یک قدم تا تو

رمان : یک قدم تا تو

پارت۴:


ا.ت نتونست حرفش رو ادامه بده چون....

☆صبح روز بعد☆

ا.ت زودتر بیدار شده بود تا روز اول تمام کتاب ها و لباس ها رو چک کنه. متیو با خواب آلودگی بیدار شد.
+بالاخره بیدار شدی؟
متیو: دیشب چه اتفاقی افتاد؟
+جنابعالی سرت رو روی روی لبم گذاشتی و مانع حرف زدنم شدی.
متیو آروم روی تخت نشست. نور به سینه های بر*هنه و ورزیده اش می خورد. ا.ت شروع به زل زدن به سینه های متیو کرد.
متیو متوجه نگاه های ا.ت شد. بلند شد و به ا.ت نزدیک شد.
متیو: خوشت میاد ،پرنسس؟
+آره... منظورم اینه ..... نه... نه
متیو دوباره خندید.
متیو: میدونستی وقتی دروغ میگی خیلی کیوت میشی؟
ا.ت لباس های متیو رو سمتش پرت کرد و با خنده گفت.
+برو لباست رو بپوش . ایششش....
متیو لباس هاش رو گرفت و شروع به پوشیدن کرد.
متیو: چشم ،پرنسس!
+اینقدرم پرنسس صدام نکن.
متیو : ببخشید ،پرنسس. ولی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
+ایشششش
متیو لباساش رو پوشید. ا‌.ت داشت تلاش می‌کرد کراواتش رو ببنده ولی نمی شد.
متیو: کمک میخوای ،پرنسس؟
+باشه.
متیو شروع به بستن کراوات ا.ت کرد. بالاخره تموم شد. اما چشم های متیو و چشم های ا.ت به هم قفل شده بود. برای چند ثانیه فقط داشتن به هم نگاه می‌کردند. نفس های متیو به صورت ا.ت می‌خورد. ا.ت قلبش تند می‌زد.
متیو: تموم شد.
+مرسی.
هردو به سمت سالن اصلی رفتن برای صبحانه که یهو.......




چطور بود سیسی ها؟🌟 لایک ها رو به ۱۰ تا برسونین برای پارت بعدی!



#متیو#رمان
دیدگاه ها (۳)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

پارت 5

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط