پارت ۳: وقتی رویا رنگِ حقیقت میگیره!
پارت ۳: وقتی رویا رنگِ حقیقت میگیره!
جین که انگار از گریههایِ نمایشیِ من خرکیف شده بود، با دستش به داخل اتاق اشاره کرد: «دخترم نترس! بیا داخل، اینجا امنه.»
با چشمهای گرد شده رفتم تو. باورم نمیشد؛ بویِ عطرِ خاصِ پسرا کلِ اتاق رو گرفته بود. همون موقع، صدایِ دویدنِ کسی از توی راهرو اومد. السا بود! با یه قیافهیِ درهم و برهم که انگار تازه از جنگ برگشته، رسید دمِ در و با دیدنِ من کنارِ بیتیاس، دهنش نیممتر باز موند!
السا: «یا ابوالفضل… من خوابم؟ یا زدم به جاده خاکی؟»
پسرا برگشتن و با تعجب به السا نگاه کردن. من سریع چشمکی بهش زدم که یعنی «خفهشو و نقش بازی کن!»
نامجون با یه لبخندِ چالگونه گفت: «خب، بگو ببینم چی میخواستی؟ چرا گریه میکردی؟»
منم که دیگه خجالت رو گذاشتم کنار، صاف ایستادم و با اعتماد به نفسِ کامل گفتم: «من فقط یه چیز میخوام… میخوام عضوِ هشتمِ بیتیاس بشم!»
یه لحظه سکوت شد. انگار زمان ایستاد. بعدش، یهو صدایِ خندهیِ بلندِ جیهوپ و جیمین اتاق رو پر کرد.
یونگی که داشت با گوشیش ور میرفت، یهو سرش رو آورد بالا و با نگاهی که انگار داشت آنالیزم میکرد، گفت: «عضو هشتم؟ مگه همینجوریه؟»
تهیونگ که همچنان با لبخند نگام میکرد، پرید وسط: «هوش و جسارتش رو دوست داشتم! دختر، تو رقص و وکالت چطوره؟»
منم که انگار تریبونِ آزادِ مجلس دستمه، شروع کردم به توضیح دادن از کلاسهایِ دنس و تمرینهایِ وکالم. پسرا که اول فقط برایِ سرگرمی گوش میدادن، کمکم جدی شدن. نامجون یه نگاه به بقیه کرد و گفت: «میدونی… ما همیشه دنبالِ یه انرژیِ جدید بودیم. اگر واقعاً اینقدر که میگی استعداد داری، چرا تویِ سئول یه آدیشنِ اختصاصی برات نذاریم؟»
پشمام ریخت! گفتم: «واقعاً؟»
جونگکوک که تا الان ساکت بود، با یه نگاهِ نافذ گفت: «بعد از کنسرت، وقتی برگشتیم کره، میتونی بیای کمپانی. اونجا همه چیز مشخص میشه.»
السا که انگار تازه ریکاوری شده بود، زد زیرِ خنده و گفت: «داداش، این دختر اگه نیاد، من میام! این که همهش داره تمرین میکنه!»
من با ذوقِ مرگشدگی گفتم: «قبوله! من میام! یعنی…میترکونم!»
بعد از اون، کلی حرف زدیم و خندیدیم. اون شب، بهترین شبِ عمرم بود. قرار شد وقتی پسرا برگشتن کره، منم بلافاصله پرواز کنم و برم برایِ سختترین و مهمترین امتحانِ زندگیم… عضوِ هشتم شدن!
[پایان پارت ۳]
جین که انگار از گریههایِ نمایشیِ من خرکیف شده بود، با دستش به داخل اتاق اشاره کرد: «دخترم نترس! بیا داخل، اینجا امنه.»
با چشمهای گرد شده رفتم تو. باورم نمیشد؛ بویِ عطرِ خاصِ پسرا کلِ اتاق رو گرفته بود. همون موقع، صدایِ دویدنِ کسی از توی راهرو اومد. السا بود! با یه قیافهیِ درهم و برهم که انگار تازه از جنگ برگشته، رسید دمِ در و با دیدنِ من کنارِ بیتیاس، دهنش نیممتر باز موند!
السا: «یا ابوالفضل… من خوابم؟ یا زدم به جاده خاکی؟»
پسرا برگشتن و با تعجب به السا نگاه کردن. من سریع چشمکی بهش زدم که یعنی «خفهشو و نقش بازی کن!»
نامجون با یه لبخندِ چالگونه گفت: «خب، بگو ببینم چی میخواستی؟ چرا گریه میکردی؟»
منم که دیگه خجالت رو گذاشتم کنار، صاف ایستادم و با اعتماد به نفسِ کامل گفتم: «من فقط یه چیز میخوام… میخوام عضوِ هشتمِ بیتیاس بشم!»
یه لحظه سکوت شد. انگار زمان ایستاد. بعدش، یهو صدایِ خندهیِ بلندِ جیهوپ و جیمین اتاق رو پر کرد.
یونگی که داشت با گوشیش ور میرفت، یهو سرش رو آورد بالا و با نگاهی که انگار داشت آنالیزم میکرد، گفت: «عضو هشتم؟ مگه همینجوریه؟»
تهیونگ که همچنان با لبخند نگام میکرد، پرید وسط: «هوش و جسارتش رو دوست داشتم! دختر، تو رقص و وکالت چطوره؟»
منم که انگار تریبونِ آزادِ مجلس دستمه، شروع کردم به توضیح دادن از کلاسهایِ دنس و تمرینهایِ وکالم. پسرا که اول فقط برایِ سرگرمی گوش میدادن، کمکم جدی شدن. نامجون یه نگاه به بقیه کرد و گفت: «میدونی… ما همیشه دنبالِ یه انرژیِ جدید بودیم. اگر واقعاً اینقدر که میگی استعداد داری، چرا تویِ سئول یه آدیشنِ اختصاصی برات نذاریم؟»
پشمام ریخت! گفتم: «واقعاً؟»
جونگکوک که تا الان ساکت بود، با یه نگاهِ نافذ گفت: «بعد از کنسرت، وقتی برگشتیم کره، میتونی بیای کمپانی. اونجا همه چیز مشخص میشه.»
السا که انگار تازه ریکاوری شده بود، زد زیرِ خنده و گفت: «داداش، این دختر اگه نیاد، من میام! این که همهش داره تمرین میکنه!»
من با ذوقِ مرگشدگی گفتم: «قبوله! من میام! یعنی…میترکونم!»
بعد از اون، کلی حرف زدیم و خندیدیم. اون شب، بهترین شبِ عمرم بود. قرار شد وقتی پسرا برگشتن کره، منم بلافاصله پرواز کنم و برم برایِ سختترین و مهمترین امتحانِ زندگیم… عضوِ هشتم شدن!
[پایان پارت ۳]
- ۶۵۱
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط