گفتم: مروارید خوابه. بیدارش نکن. گناه داره.
گفتم: مروارید خوابه. بیدارش نکن. گناه داره.
رضا نگاهم کرد. یه مکثی شد. بعد آروم گفت: سانیار… تو… تو واقعا دوستش داری؟
همه ساکت شدن.
نگاهش کردم و گفتم: رضا. اگه یه روز بهم بگی ازش فاصله بگیر، فاصله میگیرم. ولی تا اون روز، نمیتونم. جدی میگم.
رضا چند لحظه نگام کرد. بعد سرش رو تکون داد و گفت: باشه. ولی اگه یه بار بفهمم ناراحتش کردی…
گفتم: خودم میدونم.
آرش که از این حالت جدی کلافه شده بود، پاشد و گفت: خب بابا این چیه؟ مراسم عقد که نیس. بیاین یه چیزی بازی کنیم. ورق. چیزی.
اراد گفت: آره. منم برم یه چیزی بیارم. این اتاق شده مثل اتاق عزا.
بلند شدیم که یهو در اتاق باز شد و مروارید با یه تیشرت سفید که روش یه پری با ماژیک صورتی کشیده بود و شورتک بنفش آلبالویی، با موهای ژولیده، خوابالو و چشمای نیمه باز، اومد تو.
همه ساکت شدیم.
مروارید یه نگاه خوابالو به همه انداخت. بعد با دستش به آرش اشاره کرد و گفت: این کیه سانی؟
آرش با خنده گفت: من آرشم. دوست سانیار.
مثل اینکه دفعه قبل رو لا آرش یادش نمیومد. اونجا که بازوش رو گرفت فشار داد …
مروارید اخم کرد. گفت: دوست… دوست؟ مثل رها؟
رضا سریع گفت: نه مروارید. این دوسته خوبه. مثل من.
مروارید با شک نگاش کرد. بعد گفت: خوبه؟
رضا گفت: آره.
مروارید سرش رو تکون داد و رفت سمت مبل و بدون اینکه از کسی اجازه بگیره، خودش رو انداخت بغل من و دوباره چشماش رو بست
رضا زیر لب غر غر میکرد که یه روزه من رو ندیده ولی رفته بغل سانیار و منم ریز ریز میخندیدم…
آرین آروم گفت: خب… ایشون…؟
گفتم: خوابش میاد. همه چیز رو خواب میبینه انگار.
اراد گفت: چه بانمکه.
مروارید یهو یه چشمش رو باز کرد و گفت: تو… تو پشتی… پشتی…
اراد گیج گفت: پشتی؟
مروارید گفت: پشتی… مث… مث… مث…
رضا خندید و گفت: منظورش اینه که تو شبیه پشتی هستی .کوسن.
اراد ناباور گفت: کوسن؟!
مروارید با خنده سرش رو تکون داد و باز چشمش رو بست و بیشتر خودش رو به من چسبوند.
آرش زیر لب گفت: خدایا. این دیگه کیه.
لبخند زدم و گفتم: ملکه کوچولوی من.
لایک و بازنشر بالا بوس بای
رضا نگاهم کرد. یه مکثی شد. بعد آروم گفت: سانیار… تو… تو واقعا دوستش داری؟
همه ساکت شدن.
نگاهش کردم و گفتم: رضا. اگه یه روز بهم بگی ازش فاصله بگیر، فاصله میگیرم. ولی تا اون روز، نمیتونم. جدی میگم.
رضا چند لحظه نگام کرد. بعد سرش رو تکون داد و گفت: باشه. ولی اگه یه بار بفهمم ناراحتش کردی…
گفتم: خودم میدونم.
آرش که از این حالت جدی کلافه شده بود، پاشد و گفت: خب بابا این چیه؟ مراسم عقد که نیس. بیاین یه چیزی بازی کنیم. ورق. چیزی.
اراد گفت: آره. منم برم یه چیزی بیارم. این اتاق شده مثل اتاق عزا.
بلند شدیم که یهو در اتاق باز شد و مروارید با یه تیشرت سفید که روش یه پری با ماژیک صورتی کشیده بود و شورتک بنفش آلبالویی، با موهای ژولیده، خوابالو و چشمای نیمه باز، اومد تو.
همه ساکت شدیم.
مروارید یه نگاه خوابالو به همه انداخت. بعد با دستش به آرش اشاره کرد و گفت: این کیه سانی؟
آرش با خنده گفت: من آرشم. دوست سانیار.
مثل اینکه دفعه قبل رو لا آرش یادش نمیومد. اونجا که بازوش رو گرفت فشار داد …
مروارید اخم کرد. گفت: دوست… دوست؟ مثل رها؟
رضا سریع گفت: نه مروارید. این دوسته خوبه. مثل من.
مروارید با شک نگاش کرد. بعد گفت: خوبه؟
رضا گفت: آره.
مروارید سرش رو تکون داد و رفت سمت مبل و بدون اینکه از کسی اجازه بگیره، خودش رو انداخت بغل من و دوباره چشماش رو بست
رضا زیر لب غر غر میکرد که یه روزه من رو ندیده ولی رفته بغل سانیار و منم ریز ریز میخندیدم…
آرین آروم گفت: خب… ایشون…؟
گفتم: خوابش میاد. همه چیز رو خواب میبینه انگار.
اراد گفت: چه بانمکه.
مروارید یهو یه چشمش رو باز کرد و گفت: تو… تو پشتی… پشتی…
اراد گیج گفت: پشتی؟
مروارید گفت: پشتی… مث… مث… مث…
رضا خندید و گفت: منظورش اینه که تو شبیه پشتی هستی .کوسن.
اراد ناباور گفت: کوسن؟!
مروارید با خنده سرش رو تکون داد و باز چشمش رو بست و بیشتر خودش رو به من چسبوند.
آرش زیر لب گفت: خدایا. این دیگه کیه.
لبخند زدم و گفتم: ملکه کوچولوی من.
لایک و بازنشر بالا بوس بای
- ۳۹۷
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط