رمان: #رقص_در_میان_اتش
رمان: #رقص_در_میان_اتش
پارت هفتم: پاتکِ دخترانه و شکستِ حریفان
(هنوز سر و صدای بچهها دربارهی افتادنِ فلیکس روی زمین خواب نخوابیده بود که ناگهان هانا، دوستدخترِ مغرور و لوسِ فلیکس، با چشمهایی که از شدت خشم و کینه سرخ شده بود، به همراه دو تا از دوستهای صمیمیاش یعنی لیا و آنا، مثل طوفان وارد حیاط شدن)
هانا (در حالی که جیغ میزد و به سمت هستی یورش میبرد)هانا: دخترهی هر∆¶ز~ه! چطور جرات کردی به فیلیکسِ من دست بزنی؟! الان نشونت میدم چطور تاوان پس بدی! بچهها بگیرید موهاش رو بکشید تا بفهمه اینجا کی رئیسه!
(لیا و آنا دو طرفه به سمت هستی حمله کردن تا دست و پاش رو بگیرن، اما هستی با اون رفلکسهای فوقالعادهاش توی مافیا، پوزخند سردی زد و جاخالی داد)
هستی: هه! سه تا جوجهمربی جمع شدن برای من شاخ بشن؟ خیلی زندگیتون رو دوست دارید، نه؟!
(قبل از اینکه هانا بتونه حرکتی بزنه، هستی با یک حرکت برقآسا مچ دستش رو چنگ زد، با دست دیگه مشت محکمی توی شکم لیا کوبید که لیا ناله کنان روی زمین خم شد و افتاد. آنا خواست از پشت بپره روی هستی، که ناگهان...)
(صدای جیغ لیسا و جنی بلند شد)
¥ (جنی با دو به سمت آنا پرید و موهای آنا رو کشید)هوووی، گوریلِ تازهبهدورانرسیده! فکر کردی تنهایی؟! با ما هم در افتادی!
+(لیسا هم با یه لگد محکم، آنا رو پرت کرد اونور و با خنده گفت) اینجا کسی حق نداره به دوستِ ما چپ نگاه کنه!
(هستی در همون ثانیه، با چشمهایی که آتش ازشون میبارید، چرخید سمت هانا. تا هانا خواست جیغ بکشه، هستی دستش رو دراز کرد و محکم مچ هانا رو گرفت و مو های بلند هانا رو چنگ زد! با یک حرکت سریع و خشن، سر هانا رو کوبید روی لبهی سنگی نیمکت!)
هانا (با صدای جیغ بلندش و نالهای که توی حیاط پیچید)هانا: آییییی... موهام... سرم شکست! ولم کن روانی!
(اما هستی کوتاه نیومد؛ بلافاصله با لبهی دستش، ضربهای دقیق و محکم به نقطهی حساسی از گردنِ هانا زد. هانا چشمهاش درشت شد، نفسش توی سینه حبس شد و بدون اینکه فرصتی برای جیغ کشیدن داشته باشه، توی یک ثانیه بیجان شد و افتاد کف زمین و از هوش رفت!)
(آنا و لیا با دیدن این صحنه، از ترس رنگ از رخسارشان پرید و با جیغ و داد فرار کردن تا دوستانِ بیهوششون رو جمع کنن)
(سکوتِ مطلق دوباره حیاط رو برداشت. همه با دهنهای باز به هستی نگاه میکردند که با خونسردی ایستاده بود و لیسا و جنی با افتخار دو طرفش وایستاده بودن و به زمین و زمان پوزخند میزدند)
(بالای پشتبام مدرسه، جونگکوک که تمام این مدت با یک لبخندِ شیطنتآمیز و خیرهکننده صحنه رو تماشا میکرد، سیگارش رو روی نرده خاموش کرد. رو به تهیونگ و یونگی که چشمهاشون از تعجب چهار تا شده بود کرد و گفت:)
- دخترهی دیوونه... بازی داره تازه به جاهای جذابش میرسه!
پایان پارت هفتم 🔥
شرایط پارت هشتم:
لایک: ۱۵
کامنت: ۱۰
بازنشر: ۵
نویسنده: hasti
پارت هفتم: پاتکِ دخترانه و شکستِ حریفان
(هنوز سر و صدای بچهها دربارهی افتادنِ فلیکس روی زمین خواب نخوابیده بود که ناگهان هانا، دوستدخترِ مغرور و لوسِ فلیکس، با چشمهایی که از شدت خشم و کینه سرخ شده بود، به همراه دو تا از دوستهای صمیمیاش یعنی لیا و آنا، مثل طوفان وارد حیاط شدن)
هانا (در حالی که جیغ میزد و به سمت هستی یورش میبرد)هانا: دخترهی هر∆¶ز~ه! چطور جرات کردی به فیلیکسِ من دست بزنی؟! الان نشونت میدم چطور تاوان پس بدی! بچهها بگیرید موهاش رو بکشید تا بفهمه اینجا کی رئیسه!
(لیا و آنا دو طرفه به سمت هستی حمله کردن تا دست و پاش رو بگیرن، اما هستی با اون رفلکسهای فوقالعادهاش توی مافیا، پوزخند سردی زد و جاخالی داد)
هستی: هه! سه تا جوجهمربی جمع شدن برای من شاخ بشن؟ خیلی زندگیتون رو دوست دارید، نه؟!
(قبل از اینکه هانا بتونه حرکتی بزنه، هستی با یک حرکت برقآسا مچ دستش رو چنگ زد، با دست دیگه مشت محکمی توی شکم لیا کوبید که لیا ناله کنان روی زمین خم شد و افتاد. آنا خواست از پشت بپره روی هستی، که ناگهان...)
(صدای جیغ لیسا و جنی بلند شد)
¥ (جنی با دو به سمت آنا پرید و موهای آنا رو کشید)هوووی، گوریلِ تازهبهدورانرسیده! فکر کردی تنهایی؟! با ما هم در افتادی!
+(لیسا هم با یه لگد محکم، آنا رو پرت کرد اونور و با خنده گفت) اینجا کسی حق نداره به دوستِ ما چپ نگاه کنه!
(هستی در همون ثانیه، با چشمهایی که آتش ازشون میبارید، چرخید سمت هانا. تا هانا خواست جیغ بکشه، هستی دستش رو دراز کرد و محکم مچ هانا رو گرفت و مو های بلند هانا رو چنگ زد! با یک حرکت سریع و خشن، سر هانا رو کوبید روی لبهی سنگی نیمکت!)
هانا (با صدای جیغ بلندش و نالهای که توی حیاط پیچید)هانا: آییییی... موهام... سرم شکست! ولم کن روانی!
(اما هستی کوتاه نیومد؛ بلافاصله با لبهی دستش، ضربهای دقیق و محکم به نقطهی حساسی از گردنِ هانا زد. هانا چشمهاش درشت شد، نفسش توی سینه حبس شد و بدون اینکه فرصتی برای جیغ کشیدن داشته باشه، توی یک ثانیه بیجان شد و افتاد کف زمین و از هوش رفت!)
(آنا و لیا با دیدن این صحنه، از ترس رنگ از رخسارشان پرید و با جیغ و داد فرار کردن تا دوستانِ بیهوششون رو جمع کنن)
(سکوتِ مطلق دوباره حیاط رو برداشت. همه با دهنهای باز به هستی نگاه میکردند که با خونسردی ایستاده بود و لیسا و جنی با افتخار دو طرفش وایستاده بودن و به زمین و زمان پوزخند میزدند)
(بالای پشتبام مدرسه، جونگکوک که تمام این مدت با یک لبخندِ شیطنتآمیز و خیرهکننده صحنه رو تماشا میکرد، سیگارش رو روی نرده خاموش کرد. رو به تهیونگ و یونگی که چشمهاشون از تعجب چهار تا شده بود کرد و گفت:)
- دخترهی دیوونه... بازی داره تازه به جاهای جذابش میرسه!
پایان پارت هفتم 🔥
شرایط پارت هشتم:
لایک: ۱۵
کامنت: ۱۰
بازنشر: ۵
نویسنده: hasti
- ۱۶۸
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط