پارت 12
پارت 12
سودا : اون که عشقو حالشو میکنه تورو میخواد چیکار ؟
من : مریضه .. من همینجوری دس رو دس نمیزارم زنش نمیشم
سودا : توام بخوای زنش بشی من نمیزارم هه دهنشو کاهگل میگیرم ..
من : ععع غذام سوخت ...،
سودا : ولش کن مهم نیس بیا زودتر بریم خونشون باهاشون صحبت کنیم و بگیم که ساباش چه آدم عوضییه ..
من : باش برو حاضر شو
سریع رفتم تو اتاقم یه تیشرت سفیدبا شلوار زرشکی پوشیدم یه رژ قرمزم زدم اومدم پایین
من : سودا حاضری ؟
سودا : نه یکم دیگه وایسا ..
نشستم رو کاناپه و به یاد ارسام افتادم چه روزای خوبی باهاش داشتم هعییی ..... این دنیای نامرد اونو ازم گرفت..کاش نمیزاشتم بره .. دلم واسش تنگ شده نمیتونم فراموشش کنم ...
سودا : هلووو من حاضرم ..
من : بریم
رسیدیم در خونه دایی زنگ درو زدم صدای ملیحه جون اومد تو صداش خوشحالی موج میزد
ملیحه : کیهههه ؟
من : منم ملیحه جون سلنا
تقی شدو در باز شد
دایی : خوش اومدین عشقای من
سودا : خودشو انداخت تو بقل دایی و تشکر کرد
منم گلو دادم ملیحه جون خلاصه بعد دوساعت قربون صدقه هم رفتن تصمیم گرفتیم بشینیم ..ملیحه رفت تو اشپزخونه
من: ملیحه جون کاری چیزی هست بگو من انجام بدم !!
ملیحه : نه فدات شم خودم میارم ..
گرم صحبت با دایی بودیم که زنگو زدن یعنی کی میتونه باشه ؟ من میخواستم راجب ساباش باهاشون بحرفم هووف
ملیحه : حمید جان درو باز کن ساباش جانه ..
اووف این چرا اومد یه دقه نمیزاره تو ارامش باشم .. اه
ساباش : سلاااام خوبین ؟
با دایی اینا احوال پرسی کرد سودام یه سلام خشک و خالی بهش داد اومد جلو من
ساباش : خوبی سلنا جون
عنتر چه زود پسر خاله شد سلنااا جوننن اه کثااافت یواش طوری که دایی اینا نشنون گفتم : گمشو نمیخوام قیافه نحستو ببینم دیدم دایی داره نگاه میکنه
من : سلام ممنون خوبم شما خوبی ؟
ساباش : عالیممممم از این بهتر نمیشم ...
دایی حمید : خب بچه ها یه موضوعی رو باید مطرح کنم میدونم دوس داشتین خانوادگی دور هم باشیم اما دوست فابریکم که تو شرکتش سهام دارم میاد اینجا تا راجب کار باهم صحبت کنیم ایشون لا پسرشون برای شام تشریف میارن. الاناس که برسن .. شما که مشکلی ندارین ؟؟؟
منو سودا باهم گفتیم نه چه مشکلی
ساباش : اما من یه موضوع مهمی رو میخواستم بهتون بگم
ملیحه : خب بزارش واسه یه روز دیگه ..
ساباش : باشه
اخییییش خداااا برکت بده به زندگی این رفیق فابریک دایی که منو ایندفعه از دستش نجات داد تا فردا وقت زیاده زودتر از ساباش به دایی اینا میگم که راضی نیسم که زن ساباش بشم
زنگ خورد انگار اومدن ..
اخر رمانمو هنوز ننوشتم میخوام نظر شمارو بدونم اخرش پایان خوش باشه یا نه ؟؟؟
سودا : اون که عشقو حالشو میکنه تورو میخواد چیکار ؟
من : مریضه .. من همینجوری دس رو دس نمیزارم زنش نمیشم
سودا : توام بخوای زنش بشی من نمیزارم هه دهنشو کاهگل میگیرم ..
من : ععع غذام سوخت ...،
سودا : ولش کن مهم نیس بیا زودتر بریم خونشون باهاشون صحبت کنیم و بگیم که ساباش چه آدم عوضییه ..
من : باش برو حاضر شو
سریع رفتم تو اتاقم یه تیشرت سفیدبا شلوار زرشکی پوشیدم یه رژ قرمزم زدم اومدم پایین
من : سودا حاضری ؟
سودا : نه یکم دیگه وایسا ..
نشستم رو کاناپه و به یاد ارسام افتادم چه روزای خوبی باهاش داشتم هعییی ..... این دنیای نامرد اونو ازم گرفت..کاش نمیزاشتم بره .. دلم واسش تنگ شده نمیتونم فراموشش کنم ...
سودا : هلووو من حاضرم ..
من : بریم
رسیدیم در خونه دایی زنگ درو زدم صدای ملیحه جون اومد تو صداش خوشحالی موج میزد
ملیحه : کیهههه ؟
من : منم ملیحه جون سلنا
تقی شدو در باز شد
دایی : خوش اومدین عشقای من
سودا : خودشو انداخت تو بقل دایی و تشکر کرد
منم گلو دادم ملیحه جون خلاصه بعد دوساعت قربون صدقه هم رفتن تصمیم گرفتیم بشینیم ..ملیحه رفت تو اشپزخونه
من: ملیحه جون کاری چیزی هست بگو من انجام بدم !!
ملیحه : نه فدات شم خودم میارم ..
گرم صحبت با دایی بودیم که زنگو زدن یعنی کی میتونه باشه ؟ من میخواستم راجب ساباش باهاشون بحرفم هووف
ملیحه : حمید جان درو باز کن ساباش جانه ..
اووف این چرا اومد یه دقه نمیزاره تو ارامش باشم .. اه
ساباش : سلاااام خوبین ؟
با دایی اینا احوال پرسی کرد سودام یه سلام خشک و خالی بهش داد اومد جلو من
ساباش : خوبی سلنا جون
عنتر چه زود پسر خاله شد سلنااا جوننن اه کثااافت یواش طوری که دایی اینا نشنون گفتم : گمشو نمیخوام قیافه نحستو ببینم دیدم دایی داره نگاه میکنه
من : سلام ممنون خوبم شما خوبی ؟
ساباش : عالیممممم از این بهتر نمیشم ...
دایی حمید : خب بچه ها یه موضوعی رو باید مطرح کنم میدونم دوس داشتین خانوادگی دور هم باشیم اما دوست فابریکم که تو شرکتش سهام دارم میاد اینجا تا راجب کار باهم صحبت کنیم ایشون لا پسرشون برای شام تشریف میارن. الاناس که برسن .. شما که مشکلی ندارین ؟؟؟
منو سودا باهم گفتیم نه چه مشکلی
ساباش : اما من یه موضوع مهمی رو میخواستم بهتون بگم
ملیحه : خب بزارش واسه یه روز دیگه ..
ساباش : باشه
اخییییش خداااا برکت بده به زندگی این رفیق فابریک دایی که منو ایندفعه از دستش نجات داد تا فردا وقت زیاده زودتر از ساباش به دایی اینا میگم که راضی نیسم که زن ساباش بشم
زنگ خورد انگار اومدن ..
اخر رمانمو هنوز ننوشتم میخوام نظر شمارو بدونم اخرش پایان خوش باشه یا نه ؟؟؟
- ۱۱.۸k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط