اخرین دعا 31
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 31:
دازای: خب.. چند عدل ابریشم قراره توی قراردادمون باشه؟
فئو: هزار عدل با این قیمت..
کاغذی روبروم گرفت
با دیدن قیمت ابرویی بالا انداختم
+ قیمت نسبتا مناسبیه
- درسته.. اما میخوام قرارداد سه ساله باشه
از این حرفش اخم به چهرهم برگشت
+ چرا سه ساله؟
- چون اینطوری ثبات قیمت پایه بیشتری داریم
+ قبول نمیکنم
با تعجب بهم زل زد
- چی؟ اما شما هنوز شرایط حمل و نقل و بقیه چیز ها رو نشنیدید
+ قرارداد سه ساله میخواید یعنی هر سال افزایش چشمگیری از مبلغ
- خب صددرصد این اتفاق میفته.. منطقی نیست؟
سلیا: دازای، حق با جناب داستایوفسکیه.. اگه سال بعد بخوایم واسه ابریشم قرارداد ببندیم قیمتش بالاتره
+ اما..
حرفمو قطع کردم
حق با اونا بود.. ولی..
چه مرگم شده بود؟!
بااینکه همه چیز درست و منطقی بود، اصلا دلم نمیخواست باهاش قرارداد ببندیم..
نفس عمیقی کشیدم و دستمو زیر خط فکم بردم
+ فکر کنم.. حالم زیاد مساعد نیست بانوی من.. اگه میشه جلسه رو واسه یه روز دیگه بندازیم..
نگاه مرددی بهم انداخت و بلاخره سرشو پایین اورد
سلیا: باشه امم.. جناب داستایوفسکی، شما که مشکلی ندارید؟
- نه.. از نظر من مشکلی نیست بانوی من..
+ پس.. با اجازه
تعظیم مختصری کردم و رفتم بیرون
- دازای!
با شنیدن صدای شاهدخت، رومو برگردوندم
از اتاق بیرون اومد و درو بست
- چی شده؟ اونطوری که احتمال میدادی رفتار نکرد و همه چیز منطقی بود پس چرا—
+ دارید ازش دفاع میکنید؟
- چی؟! منظورت چیه؟!
+ البته که باید دفاع کنید.. ایشون قراره همسر آیندتون باشه
- اصلا متوجه منظورت نمیشم
اهی کشیدم و رومو برگردوندم
+ فقط.. حالم زیاد خوب نیست.. بعدا راجبش صحبت میکنیم..
اینو گفتم و بدون اینکه دیگه بهش نگاه کنم، رفتم..
𝙿𝚊𝚛𝚝 31:
دازای: خب.. چند عدل ابریشم قراره توی قراردادمون باشه؟
فئو: هزار عدل با این قیمت..
کاغذی روبروم گرفت
با دیدن قیمت ابرویی بالا انداختم
+ قیمت نسبتا مناسبیه
- درسته.. اما میخوام قرارداد سه ساله باشه
از این حرفش اخم به چهرهم برگشت
+ چرا سه ساله؟
- چون اینطوری ثبات قیمت پایه بیشتری داریم
+ قبول نمیکنم
با تعجب بهم زل زد
- چی؟ اما شما هنوز شرایط حمل و نقل و بقیه چیز ها رو نشنیدید
+ قرارداد سه ساله میخواید یعنی هر سال افزایش چشمگیری از مبلغ
- خب صددرصد این اتفاق میفته.. منطقی نیست؟
سلیا: دازای، حق با جناب داستایوفسکیه.. اگه سال بعد بخوایم واسه ابریشم قرارداد ببندیم قیمتش بالاتره
+ اما..
حرفمو قطع کردم
حق با اونا بود.. ولی..
چه مرگم شده بود؟!
بااینکه همه چیز درست و منطقی بود، اصلا دلم نمیخواست باهاش قرارداد ببندیم..
نفس عمیقی کشیدم و دستمو زیر خط فکم بردم
+ فکر کنم.. حالم زیاد مساعد نیست بانوی من.. اگه میشه جلسه رو واسه یه روز دیگه بندازیم..
نگاه مرددی بهم انداخت و بلاخره سرشو پایین اورد
سلیا: باشه امم.. جناب داستایوفسکی، شما که مشکلی ندارید؟
- نه.. از نظر من مشکلی نیست بانوی من..
+ پس.. با اجازه
تعظیم مختصری کردم و رفتم بیرون
- دازای!
با شنیدن صدای شاهدخت، رومو برگردوندم
از اتاق بیرون اومد و درو بست
- چی شده؟ اونطوری که احتمال میدادی رفتار نکرد و همه چیز منطقی بود پس چرا—
+ دارید ازش دفاع میکنید؟
- چی؟! منظورت چیه؟!
+ البته که باید دفاع کنید.. ایشون قراره همسر آیندتون باشه
- اصلا متوجه منظورت نمیشم
اهی کشیدم و رومو برگردوندم
+ فقط.. حالم زیاد خوب نیست.. بعدا راجبش صحبت میکنیم..
اینو گفتم و بدون اینکه دیگه بهش نگاه کنم، رفتم..
- ۱۰.۱k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط