قمار اخر

قسمت چهارم: مهمان ناخوانده
صبح روز بعد، لارا با صدای باران از خواب بیدار شد.
اتاق هنوز نیمه‌تاریک بود. چند لحظه طول کشید تا اتفاقات شب قبل را به یاد بیاورد.
پیام ناشناس.
خاموشی.
و آن جمله‌ی عجیب:
«به جونگکوک اعتماد نکن.»
لارا گوشی را برداشت و دوباره پیام را نگاه کرد.
اما پیام ناپدید شده بود.
«چی؟!»
با عجله پیام‌ها را بالا و پایین کرد، ولی هیچ اثری از آن نبود.
همان لحظه در اتاق باز شد.
جونگکوک وارد شد؛ این بار لباس مشکی ساده‌ای پوشیده بود و یک لیوان قهوه در دست داشت.
«بیداری؟»
لارا گوشی را به سمتش گرفت.
«اون پیام پاک شده.»
جونگکوک نزدیک آمد.
«چه پیامی؟»
«همون پیام دیشب!»
جونگکوک چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
«گفتم که اینجا امن نیست.»
لارا با عصبانیت گفت: «پس چرا منو آوردی اینجا؟»
جونگکوک سکوت کرد.
بعد آرام گفت: «چون بیرون از اینجا، امنیتت حتی کمتره.»
قبل از اینکه لارا جواب بدهد، صدای یکی از محافظ‌ها از راهرو آمد:
«رئیس!»
جونگکوک برگشت.
«چی شده؟»
محافظ با عجله وارد شد.
«یه ماشین ناشناس جلوی دروازه‌ست.»
جونگکوک فوراً جدی شد.
«پلاک؟»
محافظ شماره را گفت.
چهره جونگکوک برای اولین بار تغییر کرد.
لارا پرسید:
«کیه؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط به محافظ گفت:
«هیچ‌کس وارد نشه.»
بعد رو به لارا کرد.
«تو اینجا بمون.»
لارا دست به سینه شد.
«بازم دستور؟»
جونگکوک آه کوتاهی کشید.
«لارا، این بار جدی می‌گم.»
«منم جدی می‌گم. می‌خوام بدونم چه خبره.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد گفت:
«اون ماشین متعلق به کسیه که سه ساله دنبالش می‌گردم.»
لارا آرام پرسید:
«کی؟»
جونگکوک به سمت در رفت.
قبل از خروج، برگشت و گفت:
«کسی که می‌تونه همه‌چیز رو درباره‌ی گذشته‌ی من بهت بگه.»
در بسته شد.
لارا تنها ماند.
چند دقیقه بعد صدای موتور ماشین‌ها و فریاد محافظ‌ها از پایین شنیده شد.
لارا نتوانست جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد.
آرام از اتاق بیرون آمد و به سمت پله‌ها رفت.
اما درست وقتی به طبقه پایین رسید، صدای یک مرد غریبه را شنید:
«جونگکوک، بالاخره پیدات کردم.»
لارا پشت دیوار پنهان شد.
مرد ادامه داد:
«ولی فکر نمی‌کردم دختر اون خانواده رو هم با خودت آورده باشی.»
لارا با شنیدن این جمله خشکش زد.
او خانواده‌ی لارا را می‌شناخت.
و بدتر از آن...
به نظر می‌رسید چیزی درباره‌ی گذشته‌ی پدرش می‌دانست که خود لارا هیچ‌وقت نشنیده بود.
دیدگاه ها (۳)

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۴پشت درِ بستهجونگکوک هنوز کنار پنجره ایس...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت چهاردهم 𓆪جیمین چند ثانیه به پیام خیره ...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7کانگ جون با عجله برگشت داخل.— ر...

🖤 مافیای منقسمت چهارم | ماشین مشکیات روی صندلی نشست و کمربند...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_18فصل نهم | هیو...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۶ بعد از دیدن نوشته ، هر هشت نفر به س...

𝐓𝐡𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐖𝐞 𝐒𝐰𝐚𝐩𝐩𝐞𝐝 | روزی که جای هم بودیم𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح با صدای ...

((جوانه عشق درقلبی سنگی))part:17(ویو تهیونگ)از خونه که اومدی...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط