........ پارت بیست و پنجم.......

پارت ۲۵ — پشت در

صبح روز بعد...

سوهی از خواب بیدار شد، اما تمام شب ذهنش درگیر همان جمله بود.

«نباید کسی درباره‌ی اون شب چیزی بفهمه.»

چهار سال گذشته بود.

پس چرا یونگی هنوز از آن شب می‌ترسید؟

سوهی کنار تخت نشست.

یونا هنوز خواب بود.

سوهی آرام موهایش را نوازش کرد.

— من بالاخره می‌فهمم چی شده...

یونا در خواب دستش را گرفت.

سوهی لبخند زد.

— قول می‌دم.


---

عصر...

سوهی در آشپزخانه بود که صدای یکی از بادیگاردها را شنید.

— آقا، ماشین آماده‌ست.

یونگی از کنار سالن رد شد.

جین‌وو هم پشت سرش بود.

سوهی از دور نگاهشان کرد.

جین‌وو قبل از اینکه از عمارت خارج شود، لحظه‌ای برگشت.

نگاهش مستقیم به سوهی افتاد.

چند ثانیه به هم خیره شدند.

بعد جین‌وو لبخند خیلی کوتاهی زد و رفت.

سوهی حس خوبی از آن لبخند نگرفت.


---

شب...

یونا زود خوابیده بود.

سوهی بعد از مرتب کردن اتاق، برای برداشتن لیوان آب از اتاق بیرون آمد.

وقتی از کنار اتاق کار یونگی رد می‌شد، متوجه شد در کاملاً بسته نیست.

صدای جین‌وو را شنید.

— چهار سال گذشته، یونگی.

سوهی همان‌جا ایستاد.

یونگی جواب داد:

— می‌دونم.

— پس تا کی می‌خوای پنهانش کنی؟

— تا وقتی لازم باشه.

— حتی از سوهی؟

قلب سوهی فرو ریخت.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد یونگی گفت:

— مخصوصاً از اون.

سوهی دستش را روی دهانش گذاشت.

جین‌وو با صدای پایین گفت:

— اون حق داره بدونه.

— نه.

— یونگی...

— گفتم نه!

صدای کوبیده شدن چیزی روی میز آمد.

سوهی یک قدم عقب رفت.

جین‌وو گفت:

— تو نمی‌تونی تا ابد حقیقت اون شب رو پنهان کنی.

یونگی با صدایی سرد جواب داد:

— من مجبورم.

— چرا؟

سکوت.

بعد جین‌وو آرام گفت:

— چون اگه بفهمه، می‌فهمه اون شب واقعاً چه کسی شلیک کرد.

سوهی خشکش زد.

چشمانش گرد شد.

شلیک؟

یونا...

ماشین...

اسلحه...

سوهی نفسش را حبس کرد.

صدای یونگی را شنید:

— جین‌وو، دیگه ادامه نده.

— چهار ساله که دخترت با کابوس اون صحنه زندگی می‌کنه.

سوهی دستش را روی قلبش گذاشت.

یونا آن صحنه را دیده بود.

اما...

چه کسی شلیک کرده بود؟

سوهی یک قدم دیگر نزدیک شد.

و درست همان لحظه...

صدای یونگی آمد:

— اون شب...

سوهی منتظر ماند.

اما ناگهان صدای قدم‌هایی از داخل اتاق بلند شد.

سوهی وحشت کرد.

سریع از جلوی در کنار رفت و پشت ستون انتهای راهرو پنهان شد.

در اتاق باز شد.

جین‌وو بیرون آمد.

چند ثانیه در راهرو ایستاد.

بعد رفت.

سوهی نفسش را بیرون داد.

اما هنوز یک جمله در ذهنش می‌چرخید:

«اون شب واقعاً چه کسی شلیک کرد؟»

و برای اولین بار...

سوهی فهمید شاید چیزی که یونگی پنهان می‌کند، فقط درباره‌ی سکوت یونا نیست.

شاید درباره‌ی خود یونگی است.

ادامه دارد.... 🌙

اسلاید ۲..... اتاق یونگی

#فیک#رمان
دیدگاه ها (۰)

....پارت شونزهم....

🌹 رزهای خونینپارت هفتماتاق در تاریکی فرو رفت.یونا با ترس کنا...

ادامه پارت ۲ صدای خش‌خش از داخل اتاق شنید. مانیا عقب رفت. «...

پارت هفتم — فقط یک آشنای عجیبیورا بعد از آن روز، دیگر یونگی ...

سناریووو

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_4 فصل دوم | قان...

به راهروی طولانی طبقه‌ی اول نگاه کردم.در انتهای راهرو، یک تا...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 30{...ا} همین یک حرف...تمام چیزی...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وسوم 𓆪 🖤🥀اسما به آخرین جمله‌ی روی صفحه خ...

🍷 شراب قرمزقسمت چهارم: صدای پشت دررینا تمام شب نتوانست بخواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط