فن فیک چویا توی ایران(پارت اول) پارت بعد سه لایک
⸻
🎬 «رد چویا روی صفحهی گوشی»
محل: میدان انقلاب، نزدیک یه کتابفروشی پر از قفسه
زمان: حدود ساعت ۲ بعدازظهر، آفتاب وسط آسمون، جمعیت درهم
تو با مانتوی کرم و کیف سرمهای، جلوی ویترین یه کتابفروشی وایسادی. یه مقدار شلوغ، ولی تو سرت تو گوشیه:
داری برای هزارمین بار توی گوگل میزنی:
📱 "Storm Bringer book english version pdf site:ir"
هیچی درست و حسابی پیدا نمیشه.
همزمان صفحهی قفل گوشیت، تصویر چویاست. چشم قرمز، فدورا، اون حالت خاص.
انگار داره از توی شیشهی موبایل نگات میکنه.
تو بلند میگی:
– «آخ کجایی لعنتی؟!»
کتاب رو میگی البته. ولی…
یه نفر از پشت میشنوه.
با لحنی آروم میگه:
– «اگه منظورت Storm Bringerه، ممکنه یه نسخهی چاپی ازش باشه… البته اگه هنوز نفروخته باشن.»
تو سریع برمیگردی.
یه پسر مو قرمز، تیپ ساده، یه ماسک زیر چونهش، و یه کیف پارچهای پر از کتاب توی دستشه.
تو با حالت هیجانزده اما خونسرد میگی:
– «تو Storm Bringer میشناسی؟! از کجا؟!»
اون شونه بالا میندازه.
– «از همونجایی که آدمای خاص باهاش آشنا میشن. ولی تو از کجا شنیدی ازش؟»
تو گوشیتو نشون میدی.
همون صفحهی قفل با عکس چویا.
– «از اونجایی که بعضی چیزا… فقط حس میشن.»
اون لبخند کوچیکی میزنه. نگاهش روی گوشیته.
آروم میگه:
– «تو… ازش خوشت میاد؟ از این شخصیت؟»
تو صاف میگی:
– «من فقط خوشم نمیاد… من دنبالش رفتم. خوندمش. دیدمش. فهمیدمش. و حالا دنبال کتابیام که دربارهی گذشتشه.»
اون مکث میکنه. یهجوری نگات میکنه که انگار داره یه خاطرهی خیلی دور رو مرور میکنه.
بعد بدون حرف، از توی کیفش یه کتاب درمیاره. جلد ساده، ولی با یه برچسب دستی که نوشته:
Storm Bringer
نشر شخصی – ترجمهی دستی – فقط برای آدمایی که میفهمن.
تو چشمات برق میزنه.
– «این… این واقعیه؟!»
– «واقعیتر از چیزی که فکر کنی. فقط یه شرط داره.»
تو با خنده میپرسی:
– «چی؟ قیمت؟ قول بدم لو ندم؟ چی؟»
اون به گوشیت اشاره میکنه.
– «یهروز قفل اون صفحه رو عوض کن. بذار خودتو ببینم، نه اون کاراکتر لعنتی رو.»
تو یخ میزنی.
اون لبخندشو جمع میکنه.
کتاب رو میذاره تو دستت.
و توی جمعیت گم میشه.
تو فقط با یه کتاب تو دست، و یه گوشی توی دست دیگه، همونجا میمونی.
و فکر میکنی:
❝اون کی بود؟ چرا حس کردم… خودش بود؟❞
🎬 «رد چویا روی صفحهی گوشی»
محل: میدان انقلاب، نزدیک یه کتابفروشی پر از قفسه
زمان: حدود ساعت ۲ بعدازظهر، آفتاب وسط آسمون، جمعیت درهم
تو با مانتوی کرم و کیف سرمهای، جلوی ویترین یه کتابفروشی وایسادی. یه مقدار شلوغ، ولی تو سرت تو گوشیه:
داری برای هزارمین بار توی گوگل میزنی:
📱 "Storm Bringer book english version pdf site:ir"
هیچی درست و حسابی پیدا نمیشه.
همزمان صفحهی قفل گوشیت، تصویر چویاست. چشم قرمز، فدورا، اون حالت خاص.
انگار داره از توی شیشهی موبایل نگات میکنه.
تو بلند میگی:
– «آخ کجایی لعنتی؟!»
کتاب رو میگی البته. ولی…
یه نفر از پشت میشنوه.
با لحنی آروم میگه:
– «اگه منظورت Storm Bringerه، ممکنه یه نسخهی چاپی ازش باشه… البته اگه هنوز نفروخته باشن.»
تو سریع برمیگردی.
یه پسر مو قرمز، تیپ ساده، یه ماسک زیر چونهش، و یه کیف پارچهای پر از کتاب توی دستشه.
تو با حالت هیجانزده اما خونسرد میگی:
– «تو Storm Bringer میشناسی؟! از کجا؟!»
اون شونه بالا میندازه.
– «از همونجایی که آدمای خاص باهاش آشنا میشن. ولی تو از کجا شنیدی ازش؟»
تو گوشیتو نشون میدی.
همون صفحهی قفل با عکس چویا.
– «از اونجایی که بعضی چیزا… فقط حس میشن.»
اون لبخند کوچیکی میزنه. نگاهش روی گوشیته.
آروم میگه:
– «تو… ازش خوشت میاد؟ از این شخصیت؟»
تو صاف میگی:
– «من فقط خوشم نمیاد… من دنبالش رفتم. خوندمش. دیدمش. فهمیدمش. و حالا دنبال کتابیام که دربارهی گذشتشه.»
اون مکث میکنه. یهجوری نگات میکنه که انگار داره یه خاطرهی خیلی دور رو مرور میکنه.
بعد بدون حرف، از توی کیفش یه کتاب درمیاره. جلد ساده، ولی با یه برچسب دستی که نوشته:
Storm Bringer
نشر شخصی – ترجمهی دستی – فقط برای آدمایی که میفهمن.
تو چشمات برق میزنه.
– «این… این واقعیه؟!»
– «واقعیتر از چیزی که فکر کنی. فقط یه شرط داره.»
تو با خنده میپرسی:
– «چی؟ قیمت؟ قول بدم لو ندم؟ چی؟»
اون به گوشیت اشاره میکنه.
– «یهروز قفل اون صفحه رو عوض کن. بذار خودتو ببینم، نه اون کاراکتر لعنتی رو.»
تو یخ میزنی.
اون لبخندشو جمع میکنه.
کتاب رو میذاره تو دستت.
و توی جمعیت گم میشه.
تو فقط با یه کتاب تو دست، و یه گوشی توی دست دیگه، همونجا میمونی.
و فکر میکنی:
❝اون کی بود؟ چرا حس کردم… خودش بود؟❞
- ۲.۶k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط