نگهبان عشق

پارت 11

گوشیو برداشتم.

تهیونگ: بله؟

ات: سلام منم خوبی؟؟

تهیونگ: اوو. اره خوبم.

ات: خوب چی کار کردی. باید چی کار کنیم.

تهیونگ: امم، الان میام دنبالت منتظر واستا.

ات: اوک. بای.

و تلفنو قطع کرد. نفسمو بیرون دادم و به سمت WC رفتم و کارا های لازمه رو انجام بدم بعد به سمت اتاق رفتم و حاضر شدم . شلوار مشکی مو پام مردن و پیراهن سفید مو داخل شلوارم کردم و پالتوی بلند مشکی مو که به جالباسی بود برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. جونگ یو داشت صبحانه می خورد رفتم سمتش و لیوان شیر روی میز برداشتم همین که خواست فضولی کنه خداحافظی مردم و رفتم.
بعد از یک ربع رسیدم به خونه ات. دمه در ایستاده بود یک پیراهن مشکی که تا روی زانو هاش بود پوشیده بود و چکمه های مشکی هم پاش بود مو های قهوه ایش که با یک رمان مشکی همو بغل کرده بود داشت در همراه باد می رقصید.
ماشینو جلوش نگه داشتم و شیش رو دادم پایین با دیدن من لبخندی زد و وارد ماشین شد.

ات : سلام.

تهیونگ: سلام.

ات: خوب، الان بگو چی کار کنیم نمی دونی چقدر ذوق دارم بدونم قراره چی کار کنیم . وایی چه ماشینه باحالی چقدر خوش رنگه

تهیونگ: تو همیشه وقتی استرس داری انقدر حرف میزنی.

ایشش کرد و دوباره شروع مرد به فضولی من راه افتادن تا به یک پارکی جایی برسیم.

ویو ات

همینطور داشتم ماشینو چک میکردم که چشمم خورد به یک تقویم عجیب که روی فرمونش بود. (اخه چرا باید تقویمو به چسبونه روی فرمون) یکم بیشتر به نوشته های تقویم توجه کردم دوره یکی از اون عدد ها خط کشیده بود و نوشته بود (بوسه) و دو خط بایست ترش خط کشیده بود و نوشته بود (پایان زندگی) . منظورش از این نوشته ها چی بود (بوسه) یعنی دوست دختر داره (پایان زندگی) یعنی کات کرده یا داره میمیره. این فکرا داشت دیوانم می کرد تصمیم گرفتم که از خودش بپرسم رومو بهش مردمو گفتم.

ات: ته این تقویم و این نوشته های توش چی میگه.؟؟

تهیونگ سریع دستشو گذاشت روی فرمون یا همون تقویم و گفت

ته: هیچی سرت به کار خودت باشه.

اییسشششش چقدر سرد بعید بدونم دوست دختر داشته باشه اخه کی اینو میگره (هنا: از خداشونم باشه بچه به این خوش اخلاقی)

..............................

اینم از پارت جدید لایک و فالو یادتون نره ممنون بابت حمایت ها I love you❤️
دیدگاه ها (۰)

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

سه پارتی✨ات بعد از یه روز خسته‌کننده بالاخره رفت حموم.همه‌چی...

💗فقط یه دوست معمولی پارت پنجم بالاخره بعد از کلی خندیدن و مس...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

dark life = 28

#برادر ناتنی من

خاطرات _عشق _ما ...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7کانگ جون با عجله برگشت داخل.— ر...

THE FIRST KISSPART: 8بعد از حرفم سکوت کرد دوباره به سمت خونه...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط